نروزتان پيروز
نوروزتان پیروز ،شمارش معکوس تا تحويل سال ۱۳۹۲ خورشیدی،
روی لینک پایین صفحه کلیک کنید، سپس کنار تصویرسفره هفت سین را هم کلیک نمائید ، لوازم سفره وعلت وجود آنها را مشاهده خواهید نمود.نوروزتان پیشاپیش فرخنده بادبا احترام
سرودهاو اشعار اقای علیرضا ابراهیمی (یکی از اهالی شریف روستای باب الحکم)
شعر در باره ی روستای باب الحکم
دوستان روستای ما اسمش بود باب الحکم داردجمعیت 1200یا بیش کم
مردم خو گرم و خوش سیما و مهمان نواز اهل حال اندو طرفدارند وضع شکم
میوه اش انجیر انگور است و هم باشد انار گربخواهی ازانارش من بگویم باز هم
شورای اسلامی و شورای حل اختلاف هست دهیارش مرتب نیستند اهل خلاف
سیدانش یادگارانند از اولاد رسول می کنند فرمان حق را هرچه فرمایند قبول
اب شرب کوهسار ازدامن صحرای ماست گرخداوند جهان رحمت کند بر ما رواست
شش شهید معتبر دارد ازاین اهل وجمع می کنند نور افکنی بر اهل قبرستان چو شمع
ساخت ابراهیمی این اشعار را در روز وشب خانه اش در شرق ده میلان اخر دست چپ
خدمت جمع عزیزان می کند عرض ادب کامتان شیرین وشیرین تر زخرمای رطب
پایان
مشعل گاز در روستای باب الحکم روشن شد!!!+تصاویر
امروز اتفاق مهمی در روستا افتاد
به میمنت دهه فجر انقلاب اسلامی
امروز 21 بهمن 1391 روز خاطره انگیزی برای روستای باب الحکم بود
امروز مشعل گاز در روستای باب الحکم روشن شد


شرح وقایع:
امروز ساعت 9:30 دقیقه صبح
با حضور بیش از 100نفر از روستاییان شریف روستای باب الحکم
و حضور نماینده مجلس شهرستان بردسکن وکاشمر جناب اقای دکتر اسماعیل نیا
و فرماندار شهرستان بردسکن
و بخشدار شهر انابد
و رییس اموزش وپرورش شهرستان بردسکن جناب اقای علی نژاد (یکی از اهالی شریف روستا)
و رییس دانشگاه پیام نور جناب اقای حجه السلام انصاری
وامام جمعه محبوب شهرستان بردسکن
و فرماندهی ناحیه سپاه بردسکن
و فرماندهی حوزه شهر انابد و...
مراسم افتتاحیه برگزار شد ودر اخر
روبان افتاحیه بدست امام جمعه بریده و بدست نماینده محترم مجلس مشعل گاز روستا روشن شد
*****
هرچند هنوز علمک های گاز فقط در مناطق معدودی از روستا کار گذاشته شده و هنوز خیلی از ساکنین روستا علمک های گاز منازلشان کشیده نشده ولی به امید خدا امیدواریم تا تابستان سال92 گاز کشی روستا تکمیل شده و تمام اهالی روستا که سال ها پیش باید گاز دار می شدند از نعمت گاز برخوردار شوند.
****
« شکوائیه »
در گاز کشی این روستا که در 5کیلومتری شهرستان بردسکن و 15 کیلومتری شهر انابد قرار دارد خیلی کوتاهی شده و از زمان نقشه برداری برای گاز کشی این روستا تا روشن شدن مشعل گاز در امروز حدود8 سال می گذرد وامید واریم تا گاز دار شدن کل روستا زمان زیاد دیگری صرف نشود
«« یاعلی »»
**********




::
::
فرهنگ تغذیه و آداب صرف غذا و طباخی در روستای باب الحکم
فرهنگ تغذیه و آداب صرف غذا و طباخی بخش مهمی از سنت های جوامع را تشکیل می دهد این امر بستگی به عوامل متعددی همچون شرایط اقلیمی و طبیعی، باورهای مذهبی و پایبندی های تاریخی و اجتماعی دارد، به طوری که تغذیه و نوع آن موجب شهرت یک جامعه می گردد و میزان توسعه یافتگی فرهنگی یک روستا را می توان از روی رسوم غذاخوری آن ها تعیین کرد. روستای باب الحکم با توجه به موقعیت ممتازی که در منطقه دارد از ویژگی های خاصی در حوزه ی تغذیه برخوردار می باشد تا جایی که زبانزد اهالی شهرستان های اطراف شده است و برخی مأکولات را در انحصار خود فرا گرفته و سایر روستاها و شهرستان های هم جوار فقط از طریق مسافرت به باب الحکم و نشستن بر سفره ی کرم آن می توانند ا آن نوع غذاها تناول نمایند و سال ها بلکه همه عمر طعم خوش آن را زیر دندان ها بگذارند و با شنیدن نام باب الحکم آن طعم و خاطره را باز گویند. حال به برخی از غذاها که با فرهنگ روستا در آمیخته است اشاره
می شود و نوع پخت آن را مختصراً اشاره می کنیم.
امید است نسل جدید با خواندن این مطالب طبخ این نوع غذاهای مفید و سنتی را از خطر فراموشی دور سازند و به سلامت و مفیدیت آن ها پی ببرند.
1. بزباش: غذای شله مانند که نام آن تداعی کننده ی شب های محرم است و مردم روستا از اقصی نقاط ایران در آن شب ها دور سفره ی امام حسین(ع) می نشینند و عزادارای را با صرف این آش خوش مزه آغاز می نمایند. کلمه ی بزباش از دو واژه ی بُز که احتمالاً به نوع گوشت بکار رفته در این غذا اشاره دارد و هر چند که برای پخت این غذا انحصاراً از گوشت بز استفاده نمی شود بلکه از تمام گوشت های قرمز بهره
می گیرند. باش یک پسوند قدیمی است که به معنی آش و غذای آبدار بوده است و به صورت های«پا»«باج» «آج» و«باش» با یک کلمه ی دیگر که عمدتاً ماده ی غذایی بوده ترکیب می شده است. مانند کماج یعنی کامه و آش یا آش کامه که اکنون به آن آش دوغ می گویند یا شور با که شور + با یعنی آش شور می باشد. این غذای خوش مزه و مقوی ترکیب شده است از گوشت آب پزی که بصورت ریش ریش درآید و حبوبات، مقداری برنج، رب گوجه، رب انار، آلوی ترش ادویه که پس از آنکه در دیگ های بزرگ بر روی آتش
می جوشد و با چمچه آن را شور می دهند به مدت سه یا چهار ساعت سر دیگ را می بندند و روی آن را آتش می ریزند تا در حالت دم بماند و سپس غذا را داخل کاسه های یک نفره می ریزند و با نان خانگی آبگوشتی در آن ریز می کنند و با قاشق تناول می کنند. نقل است که در قدیم الایام که مردم در قحطی و فقر بودند بزباش ها را در لگن های مسی بزرگ می ریخته اند و دهها نفر بر سر آن می ریخته اند و با دست می خورده اند. که البته این مسئله به خیلی قبل برمی گردد. علاوه بر شب های محرم گاهی در ایام ماه مبارک رمضان به عنوان افطاری و در شب های دهه ی آخر صفر هم از طرف خیرین با این غذا مردم را اطعام می نمایند.
غذای دیگری که خاص مراسم مذهبی می باشد بلغور نام دارد. بلغور که تقریباً در همه جای ایران شناخته شده است تشکیل شده از گندم بلغور شده همراه کمی آرد گندم و گوشت قرمز و گاهی هم شکنبه ی گوسفند که ریش ریش شده باشد با ادویه و به مقدار نسبتاً زیادی زردچوبه که رنگ آن به زردی می زند. پس از آنکه گندم ها را داخل آب ریختند روی دیگ آن را با چمچه شور می دهند و سپس زیر آتش دیگ را به حالت دم می گذارند و پس از چهار پنج ساعت دم می کشد. بلغور را در منازل نذر می کنند و مردم با ظرف های خود آن را می گیرند و به خانه ها می برند و کمتر مثل بزباش در مراسم ها صرف می شود. گندم آن را که به صورت خرد شده داخل دیگ می ریختند در دستاس نرم شده بود. وسیله ای که در منازل اشرافی وجود داشت و تشکیل شده بود از دو تخته سنگ نسبتاً سنگین به قطر حدود 50 سانت و وزن 50 کیلوگرم که سنگ زیرین ثابت و سنگ بالا حول محور چوبی می چرخید و دسته ای چوبی در کنار آن وجود داشت و گندم را در روی محور چوبی می ریختند و پس از چرخاندن دانه های بلغوری روی سفره ای که زیر آن پهن بود جمع می شد این کار را زنان قوی و جوان به نوبت و از روی نفس انجام می دادند و
می چرخاندند. بر عکس بزباش، بلغور را بدون نان داخل بشقاب یا سینی می ریزند و با قاشق میل می نمایند. یکی از غذاهای خوشمزه که فقط نامی از آن باقی مانده کچی(به فتح ک) است. برای پخت این طعام ابتدا آرد را داخل آب گرم حل می نمایند و آن را به صورت دوغ در می آورند پس از کمی جوشاندن آن را آخر شب روی دیگ دان می گذارند و تا صبح روی دیگ آتش قرار دارد تا کاملاً دم بکشد. صبح روز برفی و سرما آن را از روی اجاق برمی دارند و پس از تکاندن آتش و خاکستر روی دیگ آن را به پای کرسی می آورند و در مجمعه ی مسی(سینی بزرگ) می ریزند و کاسه ی کشک ساییده ی داغ که پر از نعنا و روغن می باشد وسط مجمعه می ریزند. اهالی خانه قاشق بدست از چهار پله ی کرسی حمله ور می شوند و هر کدام جویی کوچک به
می برّد تا غروتی ها را با کچی ها بیامیزند و بدون نیاز به جویدن بلع دهد. جالب است که چون ساعت ها این غذا در دم بوده است پس از خوردن کسی احساس ترشی یا ناراحتی معده نمی کند. آنچه بر خوشمزگی کچی می افزاید ترکیب یا یا دو لوک قورمه ای بود که در داخل کچی می انداختند و مزه ی جزغاله ها را در زیر دندان ماندگارتر می نمود.
غذای مردم تابع فصول سال بود یعنی در هر فصلی از سال غذاهای همان فصل خورده می شد. نکته ی قابل تأمل اینجاست که ویژگی های غذاها از نظر علمی متناسب با همان فصل و شرایط جسمانی است که اگر زمان این غذاها با یکدیگر عوض شود بدن در هضم آن ها دچار مشکلاتی می شود و عوارض ناگواری تمام جهاز هاضمه و حتی مفاصل و اعصاب و نور چشم را فرا می گیرد. برای مثال در ایام بهار و قبل از عید مردم به سبزی هایی چون بلقست، علف مندو، نان کلاغ و در تابستان گرجه بادمجان و خیار و در پاییز و زمستان آبگوشت و اشکنه ی قورمه و چنگال روی می آوردند که تناسب هرکدام با شرایط آب و هوایی و آمادگی های جسمانی افراد کاملاً اثبات شده است. در حوالی عید نوروز غذایی آبدار به نام اماچ و جوش فرح در خانه ها پخت می شد که خانواده ها از خوردن آن لذت زیادی می بردند. این اماچ تشکیل شده بود از حبوبات، آرد، روغن و سبزی بلقست که ابتدا مقداری آرد را خمیر می کردند و خمیرها را به صورت زواله های کوچک در می آوردند و آن را به صورت مستطیلی پهن می نمودند داخل خمیر مقداری سبزی جوشانده ی بلقست
می گذاشتند و آن را به صورت بسته ای در می آوردند. تعداد زیادی از این بسته ها درست می کردند و در داخل دوغی که با آب و آرد ساخته بودند قرار می دادند و سپس دیگ را همراه حبوبات و ادویه و روغن و پیاز روی اجاق می گذاشتند و پس از مقداری جوشاندن آن را به حالت دم قرار می دادند این غذا پس از دم کشیدن نیز داخل سینی یا کاسه های کاشی با قاشق صرف می شد. اگر بسته های خمیر و سبزی این آش را زیاد می کردند به آن آش جوش فرح می گفتند و اگر این بسته ها کم می بود و در عوض عدس و ماش به آن می افزودند اماچ تام می گرفت که برخی از مردم آن را با رب انار یا سرکه به عنوان ترشی نوش جان
می کردند. برخی خانواده ها برای خوشمزه و مقوی کردن این دو نوع آش نیز مقداری قورمه و جزغاله به آن می افزودند که اقبال با کسی همراه می شد که ذرات گوشت به کاسه ی او بیفتد. مادران برای پرهیز از هر نوع پارتی بازی بین فرزندان چند بار ملاقه را دور تا دور قلف می چرخانند آنگاه در کاسه ها می ریختند تا اعتراض کسی بر تقسیم غذا وارد نباشد. در پله ی بالای کرسی بابا با همان ابهت از زیر می خیزاند و بر اوضاع تشرف کامل داشت. فقط نیم نگاهی برای نشاندن هر گونه آشوبی کفایت می کرد. چه بسا حضور بابا یعنی سکوت و توقف شنیدن هر نوع صدا و جنجال به عبارت دیگر بدون حضور بابا در بلندای سفری اصلاً نه تنها غذا تقسیم نمی شد بلکه کسی جرئت دست زدن به غذا را نداشت و مادر هم با همان مهربانی ذاتی اش سرو غذا را منوط به اشاره ی بابا نموده بود. واقع امر اینکه مدیریت بی بدیل و کم مانندی که اکنون حسرت آن را در دل خانواده ها نمایان است باید در نگاه های نافذ پدر جست و جو می کرد و کلمات مهرآمیز مادر. مادرانی که خانوادۀ ده دوازده نفری را با کمترین امکانات به بهترین شیوه اداره می کردند و امروزه از
مقایسه ی آن روزگاران با زندگی های به اصطلاح مدرن انگشت حسرت می گزیم.
فصل زمستان و پله های کرسی و بوی زغال و شعله های کوتاه اما زیبا که از لابلای زغال های سرخ شده در گودال کرسی اندکی تاریکی زیر لحاف را روشن می کرد و سوز سرمایی که از درزهای درب چوبی بی رحمانه تا وسط خانه می آمد بر خوشمزگی لوک ها قورمه می افزود. قورمه ی همان بره ها و بخته ها و نربزهای پرواری. هر خانواده ای به فراخود تمکن دو سه تا پرواری همان اول تابستان و اواخر بهار می گرفت و در آغل کوچکی که گوشه ی حیاط درست کرده بودند می بست. آغل هایی که دیوار کوتاه داشتند و درب آنها از یک تخته ای درست شده بود که با دو تا چوب در بالای دیوار در کنار هم حالت کشوی پیدا می کرد و با بالا و پایین بردن تخته از لای دو چوب در باز و بسته می شد و به گوسفندان اجازه ورود و خروج داده می شد. آخور گوسفندان خارج از آغال بود و برای هر پرواری یک سوراخی به اندازه ی سرش وجود داشت تا با آوردن سر به بیرون از آخور علوفه را بخورد. علوفه و کاه و جو داخل آخور ریخته می شد و آب خوری آن ها سطل جیری یا دول و یا حلب بود که در داخل آغل قرار داشت. مادر و فرزندان بزرگ مسئول پذیرایی و تهیه ی علوفه از باغ برای این پرواری ها بودند. گاهی هم پسران آن ها را برای چرای مطلوب تر به باغ و یا
محوطه های درو شده می بردند تا ته مانده ی مزارع جو و گندم را که پوخل نام داشت بخورند و غروب به منزل بازگردند. در همان دست و پای گوسفندان چندین مرغ و خروس هم وجود داشت که تخم مرغ خانواده ها تأمین بود و در گوشه ای از حیاط یک آغل مرغ برای خواب شبانه و تخم گذاری وجود داشت و همچنین از خطر هجوم شغال و روباه در امان بودند. اما فصل کشتار پرواری ها اواخر پاییز بود که به آن قورمه خوری می گفتند. گوسفندهای چاق را سر می بریدند و پوست آن را یا می فروختند و یا مادران از آن مشک
می ساختند که ذخیره ی ماست و کامه ی خوشمزه بود. پدران بدون استثنا هنر قصابی را یاد داشتند و پس از شق زدن گوسفندن جگر آن را برای ناهار همان روز پخته می کردند. به این صورت که پس از تمیز کردن و شستن با دقت تمام و کیفیت عالی تمام اعضای جگر شامل روده ها و پوپ سفید و کلیه ها و قلب و جگر سیاه و چربی های اطراف شکنبه را داخل قلف می ریختند و با کمی آب و ادویه و پیاز در حرارت کم بعد از چهار پنج ساعت آماده می شد. در پایان مقداری نان داخل آن ریز می کردند و با روغن کف قلف نان ها سرخ می شد و پس از مخلوط کردن داخل مجمعه دو تا نان پهن می کردند و خانواده از چهار طرف شروع به خوردن می کردند تا وقتی که تمام شود. کله پاچه را مادر با کمک دختران و حتی پسران پس از شکستن
شاخ ها روی چراغ پریموس می گذاشتند تا موهای آن بسوزد و بوی آن تمام محله را بپیچاند و بعد از تمیز کردن در حد اعلا روز بعد در نهار یا شام(که معمولاً شام بود) آبگوشت می کردند مغز کله را مادر با دقت بیرون می آورد و با پودر سفید رنگی که به آن سنگ روشویه می گفتند تعداد بیست یا سی تا روشویه
می ساخت تا در حمام به کیسه بمالند و آنگاه بدن را کیسه کنند و آنقدر بدن ها تمیز شود که تا چند روز برق حمام در جیبن مردان جلوه کند و افراد خانواده تا دو سه روز به احساس سبکی بعد از حمام دست یابند. برخی زنها با روشویه آبغوروت سیاه استفاده می کردند. آبگوشت خوشمزه ی کله پاچه که با قطعات شکنبه لعاب خاصی داشت توسط مادر تقسیم می شد و ابتداً زبان و چندین قطعه ی خوشمزه که مطابق با ذائقه ی بابا بود جدا می شد و در کاسه ی بابا قرار می گرفت و گاهی هم کاسه ی آب جدا و گوشت ها جدا بود. سپس به ترتیب از کوچک به بزرگ غذای بچه ها کشیده می شد و یا تمام اعضای خانواده در کاسه های بزرگ که طغار نام داشت نان خشک ریز می کردند و با دست و یا قاشق نان های خیس و خمیر شده را با گوشت می خوردند. در پایان هم معمولاً بچه ها استخوان ها را می چشیدند و پسر بچه ها دنبال استخوان بجول برای بازی می گشتند. دو سه شب بعد که گوشت های شق زده داخل تخته شیراز در سرمای داخل حیاط کاملاً سفت می شد می گفتند گوشت ها سیریده آن ها را اول شب به داخل خانه می آوردند و روی تخته ریز می کردند. چربی ها و دنبه ها جدا، گوشت های قرمز جدا و استخوان ها جدا. ابتدا دنبه و شله ها را در دیگ ریگی روی اجاق می گذاشتند و کُنده ی آتش را می افزودند تا روغن از شلهه و دنبه جدا شود. سپس جزغاله ها را از داخل روغن می کشیدند و با افزودن نمک آن ها را لوک و گلوله می کردند که در هوای سرد خیلی زود خودش را می گرفت و منجمد می شد. از جزغاله برای خوش مزه کردن انواع غذاها بهره می گرفتند اما رایج ترین آن افزودن پیاز و قرار دادن داخل تفتون و فتیر و گرده بود. بعد از آن گوشت های قرمز را داخل همان روغن ها می ریختند که پس از سرخ شدن آن ها را سرد می کردند و به لوک هایی به اندازه ی سیب در می آوردند و داخل کیسه ی سربسته قرار می دادند و در یک مکان سرد داخل حیاط آویزان می کردند تا در شب ها و روزهای آینده رزق خانواده شود. در پایان هم استخوان ها که مقدار کمی گوشت به آن ها چسبیده بود داخل روغن جوشان دیک ریگی می رفت و پس از پخته شدن بدون لوک شدن داخل کیسه قرار می گرفت و در همان سردترین نقطه ی حیاط آویخته می شد و در شب های آینده با آن اشکنه ی استخوان یا آبگوشت می پختند و با نان خشک تریت می شد. البته استخوان لیسیدن سهم بچه های کوچک بود مگر آنکه استخوانی گوشت بیشتری داشت که هوستانه ی پدر بود. مادران آخرین نفری بودند که غذا می خوردند و تا پایان نگاهشان به بچه ها و شوهر بود که کم و کسری نداشته باشند. بعد از کار قورمه خوری یکی از صبحانه هایی که در برنامه غذایی نسبتاً تکرار می شد چنگال بود. به این صورت که مادران بعد از اذان و نماز صبح و آماده کردن چای در تاریکی سپیده دم ابتدا مقداری از روغن های دنبه و جزغاله ها را روی چراغ والور آب می کردند و مقداری پیاز و سیب زمینی و رب گوجه به آن می افزودند تا کاملاً سرخ شوند سپس به تناسب جمعیت خانواده یک یا چند لوک قورمه داخل آن می انداختند تا آن ها هم آب شوند. در پایان چندین تا نان تازه را که روز قبل معمولاً پخت شده بودند ریز ریز می کردند و در روغن آن می غلطاندند تا نان ها سرخ شوند و روغن به جسم آن برود. با همان حالت داغی روی کسری را خالی می کرد و در کف مجمعه ی تمیز یک یکی دو تا نان پهن می کرد و غذا را روی آن می ریخت. اعضای خانواده با نان هایی که در گوشه ی کرسی جلوشان بود قطعات نان روغنی و گوشت و سیب زمینی و پیاز را می گرفتند و می خوردند و از گوشه های لب ها و لای انگشتان همچنان روغن می چکید و در پایان اگر کسی سیر نمی شد نان و کامه می خورد این صبحانه به قدری مقوی بود که کمتر کسی تا موقع شام چیزی می خورد.
آرد بریان: از صبحانه های مفصل و مقوی بود که با خوردن آن تا غروب از خوردن هر نوع غذایی بی اشتها می گردیدی. بعد از اذان صبح که اهل خانه نماز صبح را می گذاردند و پدر از مسجد یا حمام برمی گشت هنوز چراغ گردسوز روی طاق روشن بود همان طاق ضربی ای که در بیشتر خانه ها کاه و گل بود و آثار سیاهی و دود چراغ از سقف آن بیرون می زد و از لبه ی طاق می گذشت و به سمت سقف اتاق که چندان فاصله ای با آن نداشت حرکت می کرد و خیلی زود محو می شد. نور لرزان گردسوز روی کرسی و تمام اتاق را روشن می کرد فقط می باید مواظب بود که کسی روبروی چراغ توقف نکند تا سایه اش مانع روشنایی نشود. مادر روی چراغ والور در عالم خودش بود و مرتب با قاشق قابلمه ی روی والور را شور می داد و تا حاضر شدن غذا بارها و بارها به خانه ی پیشان یا اندرون می رفت و چیزی می آورد و می برد. دختران پا به پای مادر کمک می کردند و چراغ فانوس را در دست می گرفتند و در تاریکی خانه پیشان و با استفاده از نور کم فانوس به دنبال پیاز یا نمک و ادویه ای می گشتند که مادر دستورشان داده بود و با صداهای زودباش و به هم گرد مادر بر سرعت و چالاکی خود می افزودند تا از تأخیرشان پرخاش مادرانه را به خان نخرند. سماور بالای کرسی بود و دختر بزرگ خانه بود که استکان ها را تا نصفه چای می ریخت و قوی را باز بالای سماور می گذاشت و استکان ها را با نعلبکی زیرش می کشید تا آب شیر سماور دقیق داخل آن بریزد و همانطور آن را می کشید و از بابا شروع می کرد تا به پله های دیگر کرسی می رسید. مادر آردها را در داخل قابلمه همچنان تفت می داد تا آردها قرمز(سرخ قهوه ای) شوند. آنگاه آب جوشی که ته سماور مانده بود به داخل قابلمه می ریخت و لوک قورمه و جزغاله ها و روغن و دنبه هایی را که با پیاز و ادویه سرخ کرده بود داخل همان آب دوغ مانند اضافه می کرد می گذاشت تا به جوش بیاید و تا در فاصله ای که قابلمه جوش می آمد مادر با عجله دو سه تا چای می خورد تا دهانش باز شود. سپس با کمک بچه ها خصوصاً دختران و گاهی هم پسران بساط چایی جمع می شد و هنوز هم به طلوع آفتاب مانده بود. بابا از امور روزمره اش سخن می گفت و وظایف هر کدام از بچه ها را تفهیم می کرد. یکی دو تا را برای آوردن هیزم و یکی را برای راسته کردن برق جوی و دیگری را برای بردن گوسفندها به علف و ... وقتی آرد و آب روی والور جوش می آمد سفره و
کاسه ها هم آماده بودند و اهل خانه سینه ی خود را به کرسی می چسباندند تا مبادا ذرات غذا از قاشق یا لو و لوچه شان روی لحاف کرسی بریزد و اسباب زحمت شود. سپس قابلمه ی نسبتاً بزرگ که از والور هم گاهی گنده تر می شد روی کرسی می آمد و کاسه ی بابا پر می شد و بعد کاسه های دیگر که معمولاً دو سه نفری یک کاسه داشتند. برخی اول نان خشک را داخل کاسه ریز می کردند و آرد بریان را روی نان ها می ریختند و برخی اول کاسه را پر آب آرد بریان می کردند و بعد نان را داخل آن که بستگی به ذائقه و عادت خانوادگی هم داشت. گاهی هم برای افزایش اشتهای خانواده چند تا پیاز پوست می شد و به نوبت از آن گاز می گرفتند. اما پیاز بابا جدا بود و کسی حق گاز زدن به آن را نداشت. دانه ها و ذرات قورمه و جزغاله بصورت اتفاقی بین اهالی تقسیم می شد و اگر کسی کمتر گیرش می آمد ترحماً دیگری به او یکی دو تا می داد که معمولاً مادر به این گونه اعتراضات پاسخگویی می کرد.
از غذاهای خوشمزه ای که باید گفت کلاً فراموش شده و خیلی ها حتی اسم آن را هم نشنیده اند باید از«توگی» یاد کرد. این غذا از گاورس(گورس) که دانه های ریزی بود و اکنون از آن فقط در خوراک مرغداری ها استفاده می شود. شکل ظاهری آن شبیه شیربرنج سفید رنگ بود. دانه های گورس(جورس) را پس از تمیز کردن داخل آب می جوشاندند و مثل برنج دمی می شد و با مقدار آبی که مانده بود داخل سینی و بشقاب می ریختند تا سرد شود. چون خیلی به شیربرنج شباهت داشت به آن توگی بشیر هم
می گفتند. پس از سرد شدن آن را با قاشق در وسط سفره می گذاشتند و می خوردند. این غذا مشهور بود که خیلی کم قوت است و مردان نمی توانند با خوردن آن تمام روز را کار کنند. ضرب المثلی بود که گندم گفت تو را هم می برم و همی می آوردم، جو گفت فقط تو را می برم آوردنت با خودت و گورس گفت من تو را از جایت تکان نمی دهم!
اگر بگوییم برنج در برنامه غذایی خانواده ها جایگاهی نداشت اغراق نکرده ایم. بچه ها آرزوی خوردن پلو را از این سر سال به آن سرسال می بردند و انتظار شب عید را می کشیدند تا پلو بخورند. برنج را مثل بیشتر غذاها منحصراً روی آتش درست می کردند و قلف مسی را با گذاشتن چند تکه چوب و آتش روی آن از قبل غروب تا بعد از نماز مغرب و عشا به حالت دم می گذاشتند و بوی برنج و پلو تمام همسایه ها را خبردار
می کرد. کمتر کسی برنج خالی یا سفید پلو مصرف می کرد و آن خاص منازل اعیانی و حاج آقاها بود. سایر خانواده ها مقداری رشته ی تفتیده به آن می افزودند تا کفاف همه ی بچه ها را بکند. رشته ها را معمولاً در همان روز خمیر خودشان درست می کردند. به این ترتیب که زواله ی خمیر را روی تخته ای بزرگ که به آن تخته ی آش می گفتند و در تمام منازل وجود داشت با چوبی مخصوص که«چوه» نام داشت مادران و دختران پهن می کردند و سپس با کاردی بزرگ که کارد آش بود آن ها را برش می زدند و بعد بر روی طناب در آفتاب می ریختند تا خشک شوند. غروب همان روز آن ها را جمع می کردند و در یک پارچه ای بزرگ می بستند و در گوشه ی خانه می آویختند تا موش به داخل آن ها نرود. سر فرصت آش رشته ها را در دیگ روی آتش تفت می دادند و با آن رشته ی تفتیده که خوشدلی نام داشت علاوه بر اینکه داخل برنج
می کردند انواع آش می ساختند. گاهی هم رشته ی خالص و بدون برنج مثل پلو دم می کردند و مقداری گندم تفتیده هم به آن می افزودند که غذای خوشمزه ای در می آمد به نام گندم پلو و اگر به جا گندم جو تفتیده می افزودند جو پلو نام می گرفت که خالی یا با گرجه بادمجان می خوردند. در صورت صرف کردن آن بدون گرجه بادمجان ماست چکیده یا مشکی قاتق خوبی برای آن می شد. و این غذا معمولاً در وعده ی اصلی مردم که در شام بود استفاده می شد. مردم به پلو شام هم می گفتند یعنی اگر کسی برنج را در صبحانه یا ناهار هم می خورد می گفتند فلانی شام می خورد. ته دیگ پلوها خشک و پرروغن بود به همین خاطر آن را به بچه ها می دادند که دندان های تیزی دارند و پدر و مادر از خوردن آن امتناع می ورزیدند. از زرشک و زعفران خبری نبود و برخی به عنوان مثال از آن یاد می کردند و زعفران را عامل خنده ی شدید و متواتر می دانستند. اگر کمی از پلوهای شام اضافه می آمد آن را روز بعد مادر گرم می کرد و بین بچه ها تقسیم می نمود.
با روشن شدن هوا فضای خانه خلوت می شد. تعدادی از پسران و دختران به پای دار قالی می رفتند که در منزل خودشان یا کس دیگر برپا بود. پدر به صحرا و باغ و بیابان می رفت و گاهی هم بیکار بود که در میان ده در همان گل آفتاب کوچک و ناقصی که بیرون آمده بود با سایر پدران کپ گفت داشت. سخنانی از هر در. گاهی درباره ی آب و زمین و دام و گاهی هم لطیفه و بذله و یکدیگر را دست انداختن و افاده گویی. کم کم آتش هم روشن می کردند و دور آن می نشستند. اما مادران در خانه می ماندند و به امور منزل می رسیدند. دختران جوان هم اگر قالی بافی نداشتند به مادر کمک می کردند. عمده ی کار مادران خمیر کردن و پخت نان بود که به تناسب نان خورهای خانواده هر چند روز یک بار تنور شاخ می شد. هر پنج روز ده روز یا حداکثر پانزده روز یک بار خمیر می کردند و تا چهار پنج روز نان ملایم داشتند. برخی در منازل تنور کوچکی داشتند به نام تنورچه که داخل زمین بود و مخصوص کلوچه و تفتان و فتیر. آرد را از گندمی که محصول خودشان بود و یا از دیگران خریده بودند در آسیاب آقای ترابی که آسیابان آن گاهی آقای ملایی و گاهی آقای نظافتی بود تهیه می کردند. در قدیم یعنی تا حدود سال های هزار و سیصد و سی آسیاب آبی در ده وجود داشت که گودال آسیاب و تنوره و درز آب آن هنوز باقی است. آسیاب پلاکستان گازوئیلی که واتر پمپ آن را یک حوض در داخل حیاط خنک می کرد و بالاتر از بهداری بود و هم اکنون خانه ی بهداشت روستایی شده است. و الاغ های حام کیسه های گندم از روستا و یا ابراهیم آباد به سمت آسیا راه می افتادند و گاهی هم مادران شخصاً به آسیا می آمدند تا سفارش آرد مرغوب به آسیابان بدهند. روی نوبت پس از میزان کردن و نوشتن در دفتر کیسه یا جوال گندم را داخل دول آسیاب می ریختند و آسیاب با تاپ تاپ تاپ موتور و خرخر سنگ ها گندم ها را آرد می کرد و از داخل دو دهانه ی کوچک که به سر آن کیسه هایی سفید بسته بود به داخل حوضی به عمق یک متر می ریخت و آسیابان آن ها را چهره ای حلبی مجدد به کیسه ی صاحبش باز می گرداند و در پایان بابت دستمزد خود آرد برمی داشت و یا پول می گرفت. کیسه ی آرد در گوشه ی خانه ی بود و زیر آن دو سه تا آجر می گذاشتند تا رطوبت و یا خاک به آن نرسد. برای خمیر کردن ابتدا قبل از اذان صبح آب قنات که ولرم بود و یا کمی آن را گرم می کردند داخل لگن مسی می ریختند و حدود سه یا چهار و یا حداکثر ده من آرد را داخل آب می ریختند. آردهایی را که روز قبل با الک کوچک یا شعربیز آن را صاف کرده بودند . در ادامه آنقدر خمیر ار داخل لگن با دستانی مردانه ورس
می دادند و محکم روی هم می کوبیدند و ذکر صلوات می گفتند تا کاملاً به هم بخورد. برای خمیرمایه کسی از گرد خمیر یا جوش شیرین استفاده نمی کرد. خمیر مایه ی آن ها خمیر ترشی بود که تشکیل شده بود از یک زواله ی نسبتاً بزرگ خمیر که داخل آردها و سفره ی خمیر آن را نگهداری می کردند. خمیر ترش آنقدر می ماند که روی آن خشک می شد و مغز آن بوی ترشی می داد. مادران آن را به یکدیگر به قرض می دادند و کار هم دیگر را راه می انداختند. این خمیر ترش در همان ابتدا داخل آب قرار می گرفت و آنقدر آن را از لای انگشتان رد می کردند تا کاملاً حل شود. پس از ساعتی ورس رفتن با خمیر لگن را با مقداری لحاف کهنه و سفره ی خمیر می پوشاند و اگر سردی هوا بیش از حد بود آن را به زیر کرسی می آوردند تا خمیر کاملاً ورز بیاید علامت ور آمدن خمیر با کردن آن بود تا حدی که حجم آن زیاد می شد و از لگن بیرون
می ریخت سپس سفره ی خمیر که مقداری آرد هم داشت پهن می شد و خمیرها روی سفره خالی می شد و آن را زواله می کردند و در داخل سبدهای سیخی که روی آن یک پارچه پهن بود قرار می گرفت کم کم تنور را دختران روشن می کردند و آنقدر داغ می شد تا سفید شود. سپس مادران سبدها را به روی تنور
می آوردند و زواله ها یکی پس از دیگری بین دستان مادران یا نانواها پهن می شد روی مُلکفه قرار می گرفت ملکفه ای که مثلثی شکل بود با اضلاع کمانی و بدون گوشه های تیز، داخل آن چند بوته گیاهی صحرایی و خاردار به نام سو وجود داشت و با چند لایه پارچه لفاف شده بود و استحکامی نسبتاً خوب داشت. خمیر ورق شده روی ملکفه می چسبید و نانوا قاعده ی ملکفه را می گرفت و با سر به داخل تنور می رفت و آن را به دیوارۀ داغ و سفید شده تنور می چسباند. و چند تا نان که پهلوی هم می چسبیدند به ترتیب پخته می شدند و تاول های بزرگ روی نان ها پدیدار می شد و وسط آن ها بریان می گردید. وسیله ای آهنی مانند بیلچه داشتند که به آن کاردسر تنوری می گفتند. با آن قسمت بالای نان را از تنور جدا می کردند و سریع نان را خارج می کردند و در لبه ی تنور می گذاشتند تا باز هم اگر قسمتی از آن خمیر یا ناپخت است به مرور در حرارت پخته شود. نانواها معمولاً پارچه ای کهنه دور دستان می پیچیدند تا در حرارت دستشان آسیب نبیند. هرازگاهی پارچه ای کهنه تر که به روه ی سرتنوری مشهور بود داخل یک لگن آب خیس
می شد و دور تا دور تنور می چرخاندند تا دوده های دیواره از آن زدوده شود. نان ها پس از سرد شدن بر روی سفره جمع آوری می شد و خیلی مراقب بودند که حتی ذره ای از آن به زمین نریزد که برکت خداوند بود. با سرد شدن تنور مجدد مقداری هیزم که عمدتاً چرخه و خلر و یا خارشتری بود داخل تنور می ریختند و آتش شغله ور می گردید و باز داغ می شد. گاهی هم با چوبی بلند آتش را شور می دادند و خاکسترها را کنار می زدند که به آن چوب تنورشور می گفتند و برهنه ی تنور که روزنه ای در ته تنور بود باز می شد تا کاملاً هوا وارد شود و شعله سالم بسوزد به هر بار که خمیرها تبدیل به نان می شد و دوباره تنور داغ می شد می گفتند یک تنور و زنان برای شمارش مقدار نانوایی خود از واحد تنور بهره می گرفتند. دو سه تنور اول را به عنوان نان ملایم نگه می داشتند و تنورهای آخر را برشته تر می کردند و آن ها را خشک می کردند. برای خشک کردن چوبی تمیز به طول حدوداً یک و نیم متر از وسط نان ها عبور می دادند و بیست یا سی تا نان به آن آویخته می شد و دو سر چوب را در گوشه ی اتاق روی طاق ها یا با میخ می بستند و نان ها آویزان بود. و سفره ای به آن می بستند تا نان روی زمین نریزد. برخی نانواها چوب را با نان هایش داخل تنور
می گذاشتند تا کاملاً برشته و خشک شود. برای مصرف این نان های خوشمزه یا در غذای آبدار آن را ریز
می کردند و یا با کمی آب خیس می نمودند و با خورشت می خوردند. از دیگر نان های مشهور و لذیذ تفتون و گرده بود و در تمام سال رواج داشت اما در زمستان بیشتر. مقداری روغن که عموماً روغن حیوانی(دنبه) بود با پیاز یا سبزی های صحرا مثل سقیک که مزه ی پیاز و تره می دهد به روغن و کنجد می افزودند و پس از سرخ شدن داخل خمیر قرار می دادند و آن را ورس می دادند. اگر این نان روغنی پهن و به شکل نان در می آوردند آن را گرده و اگر گرد و قطور می شد بدان تفتون می گفتند که البته تفتون اشکال دیگری هم داشت و برخی به جای آب با شیر خمیر می کردند و از خمیر حاصل تفتون شیری می ساختند. برای پخت فتیر به خمیر قبل از ور آمدن روغن و جزغاله و پیاز می افزودند و به تنور می زدند که حالت ورق ورق پیدا می کرد و بسیار مقوی و سنگین می شد که مناسب مردان کاری و قوی می گشت. در ایام عید تفتان ها را کوچکتر به هیئت نیم دایره ای در می آوردند که کمان آن لبه های مارپیچی داشت و داخل آن سبزی جوشیده ی بلقست و پیاز داغ سرخ شده داشت که به آن قطاب می گفتند و علاوه بر آن آرد را با شیر خمیر می کردند و آن را پس از پهن کردن با چوه بوسیله ی یک گوش کوب مانندی که کف آن میخ های کوتاه داشت و سوزی به آن می گفتند روی خمیر را سوراخ سوراخ می کردند و بر تنور می زدند و کلوچه ی عید نام داشت که دیدن و پختن و خوردن آن بوی نوروز را بر شامه ی اهالی به چرخش در می آورد. در پایان کار خمیر یک زواله ی نسبتاً بزرگ برای خمیر ترش یا خمیر مایه کنار می گذاشتند و برای دفعه ی بعد
می ماند و یا اگر قرضی بود آن را برمی گرداندند. طعام خوشمزه ی دیگری که از میان تنور در می آمد قلف بود. دو سه زواله خمیر را در پایان با روغن مخلوط می کردند و داخل قلفچه ای مسی با درب کیپ
می گذاشتند و آن را داخل تنور و زیر آتش ها می نهادند. اگر تنور عصر خاموش می شد و بساط خمیر جمع می شد قلف برای شام خانواده آماده بود. در تاریکی و با نور چراغ فانونی که روی لبه ی تنور بود قلفچه در می آمد و خاکستر آن تکانده می شد و با همان قلف در سفر سفره بین بچه ها تقسیم می شد. اما خوشمزه تر زمانی می شد که در ایام عید علاوه بر روغن مقداری شیره ی انگور و گندم سمنو به آن می افزودند و نام قلف سبنی(سمنو) می گرفت که شیرین بود و حالت خشک و تُرد داشت. و خالی می خوردند.
از عذاهای پرمصرف آن روزگار و آن سامان باید از اشکنه اسم برد که انواع زیاد و بی نهایتی داشت. ماده اصلی آن روغن و پیاز سرخ شده بود و ادویه و آب که به آن تخم مرغ یا ماست، یا گرجه یا اخکوک یا آب انار، و یا .... اضافه می کردند. اغلب این غذا را در نهار می خوردند که زیاد پر طول و تفصیل نبود و نیاز به زمان زیاد برای پخت نداشت. نام ملایم منحصر به همان چند روزی بود که از روز خمیرشان می گذشت و سایر اوقات نان خشک داشتند و غذاهای خانواده متناسب با نان خشک بود. اما یک سنت پسندیده در میان خانواده ها که وجود داشت«نان قرض گرفتن» بود. وقتی خانواده ای خمیر داشت همسایه ها درب خانه شان درب می زدند و دو سه تا نان قرض می گرفتند و این برای صاحب خانه خیلی خوشایند بود و ترک آن را نمی پسندیدند. در عوض روز خمیر قرض خود را ادا می کردند و مادر یکی از دختران نان گرم را در
پارچه ای که جل نام داشت می کشید و بدون تا زدن زیر چادرش می گرفت و درب خانه ی طلبکارش تحویل می داد روی هم رفته قرض و طلب نام را نشانه ی مهربانی و رئوفیت می شماردند.
از اشکنه های خوشمزه و پرخاصیت آن دوران اشکنه های بنه بود. درخت بنه یا همان پسته ی کوهی مخصوص مناطق کوهی است و هر ساله کاسبان دوره گرد آن را به ده می آوردند و می فروختند. گاهی در دکان های بقالی ده که همه اقلام مصرفی مردم را تأمین می کردند پیدا می شد. ابتدا بنه ها را با دو سنگ که یکی بزرگتر و به اندازه ی یک خشت خام بود و دیگری در مشت جا می شد و هر دو دارایی سطحی صاف و سیاه رنگ بودند آن را می کوبیدند البته نه به آن اندازه که آرد شود بقول معروف آن را کله کوب
می کردند تا مغز از داخل پوست درآید. سپس با استفاده از طغار سفالی مثل کشک داخل کمی آب ساییده
می شد و پوست را جدا کرده و بیرون می ریختند. آنقدر بنه را می ساییدند تا روغن پس دهد و در روغن و پیاز و ادویه ی سرخ شده همراه آب می ریختند و بعد از کمی جوشیدن رنگ سبز پسته ای متمایز به سبزپررنگ می گرفت سپس با نان خشک کنجددار که مقداری هم سبزی خشک روی آن نان بود بصورت ترید می خوردند. نانواها اغلب نان ها را با مقداری کنجد و سبزی خشک با توجه به سلیقه و ذائقه ی
خانواده ها معطر می کردند. اما فتیر و تافتون و قطاب را حتماً کنجد می زدند. به این صورت که کنجد و سبزی خشک را با ماست مخلوط می کردند و داخل یک کاسه ای سرتنور به زواله ی خمیر می چسباندند تا با پهن شدن خمیر کاملاً روی سطح نان تقسیم شود و بر عطر و مزه و زیبایی نان بیفزاید.
انواع کوکو از غذاهای نسبتاً اعیانی و مرفه مردمان آن سامان بود. کوکو تقریباً به همین سبک الان ساخته می شد. ابتدا سبزی یا سیب زمینی و پیاز و یا بادمجان را با یک کارد بزرگ روی تخته خرد می کردند و سپس چند عدد تخم مرغ با ادویه به آن می زدند و در روغن داخل ماهی تابه دو طرفش را سرخ می کردند. روی آتش و یا روی والور فرقی نداشت. اما از کوکوهای فراموش شده به کوکوی ساق تروش باید اشاره کنم که این سبزی در باغ ها و جوی های آب و داخل استخر قبرستان پایین می رویید. سبزی های باغی فصل بهار و اواخر زمستان را مردم از داخل مزارع گندم و جو جمع می کردند که بلقست معروفترین آن هاست همچنین علف مندو نیز مورد استفاده ی مردم بود که فصل رویش آن خیلی کوتاه بود. این سبزی ها را پس از پاک کردن داخل آب می جوشاندند و بعد از سرد شدن روی تخته با همان کارد آش نرم می کردند و با روغن و پیاز سرخ شده و کمی تخم مرغ به آن بورانی می گفتند که با نان و ماست معمولاً در شام یا صبحانه مصرف می گردید. این دو نوع سبزی در پخت آش هم کاربرد داشت. گاهی بچه ها در ایام عید به سمت جنوب می رفتند و قارچ که مقدار آن خیلی کم بود پیدا می کردند که مردمن به آن مُری می گفتند. آن ها را به صورت خام نمک می زدند و می خوردند و یا با روغن تفت می دادند. در سمت کلوت ها گیاه خوشمزۀ دیگری به نام گوش بره می رویید که ته آن یک پیاز سفید رنگ با پوست سیاه پوسته پوسته شده داشت که شیرین بود و برگ های کوچک و قهوه ای پررنگ آن در میان ریگ ها استتار بود و برای پیدا کردن نیاز به دقت فراوان داشت. همانطور که مُری ها فقط روزهایی پدیدار می شدند که شب قبل رعد و برق بوده باشد و در زیر تپه ی کوچک به اندازه ی کف دست و ترک ترک پنهان بودند. جالب این که گیاه(قارچ و گوش بره) به صورت جفت جفت و یا دسته جمعی در یک جا می روییدند. گرجه بادمجان(گوجه) مخصوص فصل تابستان بود و از محصولات گلخانه ای و مناطق گرمسیری خبری نبود و آن را به همین سبک کنونی
می پختند و با کشک نان ریز می کردند می خوردند که به آن قروتی بادمجان می گفتند و یا بدون کشک معمولاً با نان ملایم وعده ی ناهار یا شام خانواده بود. علی رغم تصور مردم که در قدیم لبنیات زیاد بوده است باید بگویم که نه اینطور نبوده و عموم مردم برای تهیه ی شیر و ماست در مضیقه بودند. چند خانواده ی اعیانی گاو شیرده داشتند که شیر آن به مصرف خودشان می رسید و چندین خانواده ی دیگر هم گاو شیرده یا به اصطلاح اوست داشتند که برای خریدن شیر باید نوبت می گرفت و مشقت زیادی از سر باز می کردند. صبحها گاهی یکی دو تا موتورسیکلت از روستاهای اطراف چند دبه ی شیر داخل جعبه در ترک موتورشان می آوردند و مردم به سرعت می خریدند. یکی دو نفر هم از اهالی با موتور از روستاهای اطراف شیر
می آوردند و با نوبت به خانواده ها می دادند. برخی هم که خود موتور داشتند با موتورشان به ابراهیم آباد
می رفتند و از درب منازل آن ها شیر می خریدند. یک نفر هم با دوچرخه این کار را می کرد.
با توجه به این که کسی یخچال نداشت و اصلاً روستا برق نداشت ماست تازه در خانه ها به ندرت پیدا می شد به خصوص در فصول گرم. مردم وقتی شیر می خریدند برای تهیه ی مایه ی شیر به بچه ی کوچکشان یک استکان یا پیاله ی کوچک می دادند و به منازل همسایه ها و اقوام می رفتند و مایه ی شیر می گرفتند تا شیر خود را مایه بزنند. پس از جوشاندن و ماست کردن یکی دو روز آن را نگه می داشتند و بعد در مشک می ریختند و به صورت کامه و دوغ مصرف می کردند. برخی خانواده های گله دار تلم هم داشتند. تلم یک مشک نسبتاً بزرگ بود که از پوست گاو یا شتر درست می شد. داخل آن را پر از دوغ می کردند وی ک سه پایه ی چوبی که تشکیل شده بود از سه تا چوب به ارتفاع تقریباً دو متر و یا کمتر که مشک از آن آویزان بود. سپس با یک چهار پره ی چوبی به اندازه یک بشقاب که یک چوب به قد یک متر یا بیشتر به وسط آن وصل بود داخل مشک می چرخاندن و دوغ ها به حرکت در می آمد. این کار موجب می شد تا چربی دوغ بالا بیاید و آنها را با دست جمع می کردند و گلوله هایی از پرتقال بزرگتر می ساختند که به آن مسکه
(کره ی گاوی یا گوسفند) می گفتند آن چربی خوشمزه را با نان معمولاً در صبحانه می خوردند(دوغ تلم را دوباره به مشک برمی گرداندند و کامه ای خوشمزه و معطر درست می شد) و گاهی هم هنگام داغ کردن شیر سرشیرها را برمی داشتند و به آن قیماق می گفتند و به همین منوال مصرف می کردند. قبل از گرم کردن هم شیرها را معمولاً در شب های زمستان داخل ظرفی ثابت می گذاشتند و چربی آن روی شیر جمع
می شد و آن را برمی داشتند و با نان می خوردند. روغن زرد را داخل روستا درست نمی کردند. بیشتر
گله داران در فصول بهار در محله ها که در مناطق ییلاقی بود بدست می آوردند و بسیار گران قیمت بود و مصرف آن کار هرکس نبود. فقط مادرانی که وضع حمل می کردند در روزهای زایمان از آن می خوردند و ناف بچه شان را چرب می کردند تا خود و نوزاد قوت بگیرد. مرغوبیت و ذی قیمتی روغن زرد ضرب المثل عامیانه بود که برای هر چیزی بکار می بردند. کشک و آب قروت هم در تخصص گله داران بود و مردم روستا فقط مصرف کننده بودند از آب قروت برای ترش کردن غذاهایی همچون آش و شوربا استفاده می شد و برخی هم اشکنه ی آب قروت را ناهار یا شام می خوردند. بچه های مدرسه یک تکه ی کوچک به اندازه ی شکلات از خانه برمی داشتند و یک چوب کبریت به آن می زدند و در زنگ های تفریح آن را می مکیدند. که البته با ورود لیسک و شکلات و آدامس به مغازه ها این کار روبه منسوخی می رفت. تفنن دیگر بچه ها سقیچ بنه بود که گاهی اوقات اگر پدرشان یا یکی از اقوامشان از درختان بنه عبور می کرد سمغ(شیره) درخت بنه را جمع می کرد و مانند آدامس گلوله می کردند و می جویدند. بوی و مزه ای خوش داشت ولی با توجه به اینکه درخت بنه در دسترس نبود این ماده خیلی کم یاب بود. شکل دیگر مصرف ماست کیسه بود که با پارچه های مدخال(متخال) آب ماست را می چکاندند و با افزودن نمک ماست چکیده بدست می آمد.
اشکنه ی ماست و کامه جوش هم نسبتاً مرسوم بود که پس از سرخ کردن روغن و پیاز و ادویه و زیره و تخم مرغ و نعنا ماست یا کامه را مثل دوغ می کردند و داخل آن روغن پیاز می ریختند و قبل از جوش آمدن آن را برمی داشتند چون با جوشیدن دوغ، ماست ها تکه تکه می شد و بدمزه می گردید که به آن می گفتند وربریده شده است. ساختن پنیر خیلی رواج نداشت و فقط کسانی این غذا را می خوردند که به شهرها می رفتند که علت اصلی آن نبودن یخچال و برق در روستا بود. البته چند خانواری یخچال نفتی داشتند. یکی از مغازه ها هم یخچال نفتی داشت. عملکرد آن مثل یک چراغ نفتی کوچک بود که نفت می سوخت و فتیله داشت و در پشت یخچال قرار داشت. شکل ظاهری آن شبیه همین یخچال های کنونی بود. گاز فرئون داخل لوله ها روی شعله داغ می شد و در بدنه ی یخچال جریان پیدا می کرد. برای سرد شدن گرمایی داخل یخچال را می گرفت و داخل یخچال مثل همین یخچال های برقی سرد و خنک می شد و یخ هم تولید
می کرد. البته خطر آتش سوزی و سوختن افراد می رفت که یکی دو تا سانحه ی ناگوار در روستا اتفاق افتاد. چون این یخچال گران بود و خاص منازل اشرافی کمتر کسی توان خرید آن را داشت. اما با فرهنگ مخصوصی که مردم داشتند نیازی به یخچال پیدا نمی کردند. آب سرد و خنک را از شیرهای بالا و پایین تهیه می کردند بعلاوه کوزه های سفالی در اندازه های مختلف آب خنک و گوارایی را به مردم می داد که از یخ بی نیاز بودند.
چرخ شیر: دستگاهی که مردم با شنیدن آن احساس خوبی نداشتند و چون تمام چربی های شیر را
می گرفت و شیر بی خاصیت که باز هم خیلی بهتر از شیرهای پاکتی امروزه بود و به مردم عرضه می کرد. اصطلاح شیر چرخی و ماست چرخی معانی کلک و دغلی را تداعی می کرد. این دستگاه تشکیل شده بود از یک محور که حول آن ک اسه های کوچکی و نسبتاً زیاد با حرکت دستگیره می چرخید و مثل چرخ گوشت دستی از بالا شیر را می ریختند و از پهلوی آن شیر پس از چرخش بدون چربی خارج می شد. کسی شیر و ماست آن را نمی خرید و شیرفروش ها برای اثبات چرخی نبودن شیر و ماست خود متوسل به قسم
می شدند.
با شیر غذاهایی همچون شیربرنج درست می کردند که شیره ی انگوری که روی آن می ریختند می خوردند. از شیرهای خوشمزه ی آن زمان باید اسمی از جیگ برد. این شیر از گاوی دوشیده می شد که تازه زایمان کرده بود. شیری بسیار غلیظ و متمایل به زرد که مغذی بود. گوسفندها هم این جیگ را داشتند و در دو سه روز اول زاییدن شیر مازاد بر نوزاد را به بچه های نورچشمی می دادند. چوپانان و برخی از مردم در منازل خود گورماست درست می کردند و با نان خشک ریزی که داخل کاسه می ریختند می خوردند. این غذا از ترکیب شیر خام و ماست تازه بود و اگر داخل مشک ریخته می شد و مشک را به شدت تکان می دادند
مزه ی آن افزون می شد. چوپانان مشک محتوی گورماس را بالای الاغ داخل خورجین می گذاشتند تا با حرکت الاغ، مشک تکان لازم را بخورد و موقع ناهار ابتدا آتش روشن می کردند و قلو چای را به جوش
می آوردند و پس از نوشیدن چای در کنار آتش روی نمد می نشستند و به یک شانه به خورجین خود تکیه می دادند و گورماست را که عمدتاً در فصل بهار زیاد می شد می خوردند. برای خوردن آن کسی قاشق به دست نمی گرفت و لقمه را به کمک انگشتان روانه ی حلق می کردند.
کباب: تنها روش طبخ کباب، آب پز کردن بود آن هم نه در تمام منازل برخی خانواده ها چرخ گوشت دستی داشتند و آن را به یک تخته یا میز کوچک می بستند و با اذیت اما شوق تمام گوشت و پیاز و سیب زمینی را با آن چرخ می کردند و در آخر مقداری کناره ی نان خشک داخل چرخ می ریختند تا داخل چرخ کاملاً تمیز شود. آنگاه این مخلوط ادویه می آمیختند و به صورت قطعه قطعه های تخت در می آوردند و پس از سرخ کردن در روغن آن ها را همراه با کمی آب، رب گرجه یا گرجه تکه تکه شده داخل قابلمه روی شعله ی ملایم والور می گذاشتند تا از عصر الی شام کاملاً پخته شود و با نان ملایم یا برنج می خوردند. این غذای اعیانی سنگین بود و اگر از شام اضافه می آمد در صبحانه خورده می شود. آن ها که چرخ گوشت نداشتند گوشت را داخل هاون می کوبیدند و به صورت آب پز همراه ادویه و گرجه و یا رب آن را می پختند. البته در فصل قورمه خوری رواج بیشتری داشت. مردم رب گوجه و انار را خودشان درست می کردند و از رب بازاری و قوطی خبری نبود به ندرت در برخی خانه ها گرجه فرنگی ها را مانند برگه ی زردآلود در آفتاب خشک
می کردند و در زمستان آن را با غذا مصرف می نمودند. برخی بادمجان را هم نیز خشک می کردند و برای زمستان نگه می داشتند. خشک کردن انجیر عمده ترین و مهم ترین تنقل مردم بود و شب های زمستان شب چراغانه ی بالای کرسی ها بود. باغداران انار هم تا بعد از عید نوروز نگهداری می کردند.
از دیگر شیرینی های معروف و مخصوص باب الحکم حلوای مغزی است. خوشبختانه این خوردنی خوشمزه و سالم اکنون همه رواج دارد و رونق آن رو به افزایش است. برای پخت آن از دیگدان مخصوص دایره ای شکلی به ارتفاع حدود یک متر یا کمی بیشتر استفاده می شود. در بالای این داش یک دیگریگی بزرگ نصب شده و لبه های آن با گج سفید یا کاشی برآمده است و دودکش آن از گوشه ی مغازه به پشت بام می رود و در پایین دریچه ای به ابعاد سی یا چهل سانتی متر برای ریختن هیزم و چوب و هواکش باز است. ابتدا شیره ی انگور را داخل دیگ می ریزند و با شعله ی زیاد که معمولاً فرنفتی است آن را چند دقیقه می جوشانند بعد شعله را برمی دارند و با یک کفچه ی چوبی آنقدر شیره را داخل دیگ می زنند که شیره سفید می شود. همزمان یک نفر آب بیخ را داخل طغار سفالی با یک دسته چوب انار می زند تا کاملاً کف کند. بیخ یک خار بیابانی است که ریشه ی آن را در می آورند و پس از سه مرتبه جوشاندن و تعویض آب آن آب را داخل طغار می ریزند. کف های بیخ بسیار مفید و پرحجم است. بسته ی چوب که از ده تا پانزده تا چوب انار به قطر یک مداد و حدود سی سانت قد هستند با یک نخ به هم بسته شده اند و داخل طغار به آب های بیخ زده می شود و پس از آماده شدن با شیره های داخل دیگ مخلوط شده و همزمان آتش ملایمی داخل داش روشن
می شود. حتی یک لحظه نباید از کفچه زدن بایستند چون حلوا ته می گیرد و تلخ می شود. بعد از دو سه ساعت کنجد سفید شده به آن می افزایند و محکم که شد شعله را خاموش می کنند و حلوا را بالا سفره ای که آغشته به آرد جو است می گذارند و بعد از اینکه سرد شد به صورت قرص در می آورند و گردوهای مغز شده را روی آن می چسبانند. برخی از حلواپزان برای بالا رفتن کیفیت مقداری مغز گردو داخل دیگ می ریزند و با حلو مال می دهند تا گردوی به روغن آمده جذب حلوا شود. حلوا مغزی مخصوص فصل زمستان است و با گرم شدن هوا آب می شود و شکل خود را از دست می دهد. برای نگه داری آن در زمستان باید به دور از رطوبت و داخل پلاستیک سر بسته باشد و یا اینکه به آن مقدار زیادی آرد گندم یا جو زد. در قدیم که یخچال نبود حلوا را داخل کیسه های آرد نگه می داشتند چون شیرینی این حلوا طبیعی است و اصلاً از شکر استفاده نمی شود مصرف آن مفید است.
سمنو که باب الحکمی ها به آن سبنی می گویند مخصوص روزهای آخر زمستان و ایام عید است البته تا یکی دو ماه بعد از عید هم در خانه ها مصرف می شد. برای پخت آن ابتدا شیره ی انگور و آرد بسیار نرم و شعربیزه شده را داخل دیگی بزرگ روی دیگدان می گذاشتند سپس مایه ی گندم سبنی به مقدار کمی
می افزودند. این مایه که مقداری آرد گندم بود که با آب باران اسفندماه جوانه زده بود و در دسترس
خانواده های اعیانی قرار داشت. مقداری هم آب داخل دیگ می ریختند و شعله ی نسبتاً شدیدی را با
کنده های بزرگ زیر دیگ روشن می کردند تا در حالت جوش باشد. سه چهار نفری از روی نفس دیگ را با کفچه یا کفگیر بزرگ دسته بلند شور می دادند و این جا بود که مردان به کمک زنان می آمدند. اعیانان در این روز نفس نوکران خود را می گرفتند. چند قلوه سنگ تمیز و کوچک به اندازه ی گردو داخل دیگ
می انداختند و تا آخر در داخل دیگ همراه کفگیر می چرخید تا از ته گرفتن جلوگیری کند. همچنین چند قطعه زغال سیاه هم داخل دیگ وجود داشت تا از میزان سیاهی سمنو با خبر شود و رنگ سمنو را بتوانند با سیاهی زغال مقایسه کنند. پس از چند ساعت حرارت و شور دادن دیگ را دم می کردند. و بعد از سر دیگ را باز می نمودند. علامت رسیدن سمنو صدایی بود که هنگام جوشیدن از آن در می آمد و اگر شبیه صدای جیگ جیگ گنجشک می شد سمنو آمادگی برای پایین آمدن را داشت و گرنه باز هم در دم می ماند. آنگاه تعداد زیادی کاسه ی کاشی و سفالی و بشقاب را آماده می کردند و سمنوها را می کشیدند. پس از سرد شدن در اتاق های خود زیر سقف طاقچه های سرتاسری داشتند که ظروف سمنو روی آن جا می گرفت. سمنو را هم به عنوان غذایی سنگین با نان خشک یا کلوچه می خوردند و هم در میهمانی ها به عنوان شیرینی سر سفره می آمد و با قاشق های کوچک نوش جان می نمودند. این غذای قهوه ای رنگ تعارف هم داده می شد و خانم ها برای نمایاندن هنر خود به منازل اقوام می فرستادند. گاهی برای بالا رفتن کیفیت به آن مغز گردو و دارچین هم می افزودند.
سمبوسه: نوعی شیرینی بود که قدمت آن به پای حلوا مغزی و سبنی نمی رسد ابتدا با آردی بسیار نرم و سفید که به آرد حاج طرخان یا اشترخون معروف است خمیر می ساختند و پس از ور آمدن آن را روی تخته با چوبه صاف و پهن می کردند و با یک چیز گرد مثل سر بالای سماور آن را به قطعات دایره ای در
می آوردند پس از مخلوط شکر و مغز بادام کوفته شده یک قاشق روی خمیر می ریختند و آن را بر
می گرداندند تا به صورت نیم دایره در آید و لبه ی آن را مارپیچ می کردند تا محتوای داخل آن نریزد. بعد از چند ساعت که خمیرها داخل سبدها می ماند آن را در ماهی تابه ی پر از روغن جوشان پشت و روی سرخ می کردند و آنگاه در داخل پودر قند می خواباندند تا کاملاً به آن آغشته شود. مراحل پخت و تهیه ی آن نیاز به نیروی کار فراوان داشت به همین خاطر خانواده ها شب های قبل از عید برای کمک به هم دور کرسی جمع می شدند و مردان هم در بستن درب دایره های خمیر یک دستی می رساندند. رواج پخت این سمبوسه با افزایش آمار دیابتی های باب الحکم بی ارتباط نباید باشد.
باقلوا: شیرینی اعیانی بود که از شکر و مغز گردو و روغن ساخته می شد. پس از جوشاندن شکر و آب و روغن مغز پسته و گردو به آن می افزودند و داخل یک مجمعه ی بزرگ پهن و لایه لایه می کردند. پس از سرد شدن آن را به قطعات کوچک مربعی در می آوردند و در ظروف چینی یا بلور در سر سفره ی عید می چیدند تا از میهمانان پذیرایی کنند. وقتی قطعه ای باقلوا که باب الحکمی ها آن را بقلوه می گفتند بر می داشتند تا روانه ی دهان کنند از زیر آن شیره ی ای سفید رنگ که شکر و روغن بود می چکید و برخی برای رعایت حال صاحب خانه کف دست دیگر خود را زیر باقلوا می گرفتند تا اگر احیاناً بچکد روی فروش نریزد.
عبارت:«این غذا را دوست ندارم و دلم برنمی دارد.» برخلاف امروزی ها رایج نبود. اگر گهگاهی بچه ای از روی لج بازی و رفتارهای بچه گانه این جمله را بر زبان جاری می کرد مادران در پاسخ می گفتند حتماً فسنجان می خواهی! اما کسی از طعم و مزه و کم و کیف فسنجان آگاهی نداشت فقط در ضرب المثل ها نام این غذا را شنیده بودند. واقع امر هم همین بود این خورشت مخصوص منازل اشرافی و میهمانان سطح بالا بود. می گفتند: ابتدا گوشت چرخ کرده را که با چرخ یا ساطور و تخته نرم کرده بودند با ادویه به صورت گلوله های کوچکتر از گردو در می آوردند و داخل آب و رب انار و شکر و روغن مغز گردو قرار می دهند و روی شعله با حرارت بسیار کم پخته می شود. مزه ی گوشت و ترشی و شیرینی آن را کمتر کسی زیر
دندان ها حتی برای یک بار هم آورده بود. علاوه بر گوشت قرمز این غذا را با گوشت مرغ هم می پختند. یعنی به جای گلوله های گوشت، مرغ را به قطعات بزرگ در می آوردند و داخل همان معجون می خواباندند تا پخته شود. از مرغ های ماشینی و کشته ی مغازه ها خبری نبود. هرکس در منزل خود چند تا مرغ و خروس داشت و تخم مرغ و گوشت خود را تأمین می کرد و صبحها با صدای خروس بیدار می شدند. هر وقت یکی از آن ها از تخم بیرون می رفت و یا خروسی اضافه بر سازمان بود آن را عمدتاً در شب های عید سر می بریدند و یا در میهمانی های خود آن را می پختند. آبگوشت خروش را دوای برخی امراض می شمردند و سعی می کردند از آن به بیمارانی که ضعف دارند بخورانند. غذای اصلی بیماران شوروا بود و شبیه به سوپ امروز اما به آن رشته فرنگی و رب گرجه نمی افزودند فقط چند دانه برنج و رشته ی آش و آب بود که سهل الهضم باشد.
حکما و دانشمندان تعلیم و تربیت را عقیده بر این است که غذا مایه ی سلامت جسم است مانند دارد که اسباب رفع بیماری است و نباید انسان از خورد و خوراک موجبات لذت و التذاذ فراهم آورد، چه، کسی از خوردن یا نوشیدن دارو لذت نمی برد. اکر کسی شکم را هدف خویش قرار دهد از کسب سایر کمالات و فضایل انسانی محروم ماند. از قرار دادن انواع غذاها در یک سفره و تلوّن خوراکی ها باید که بپرهیزد و اشتهای سایر غذاها را به وعده های دیگر موکول و مضبوط نماید. در وقت غذا خوردن از صحبت کردن و گوش کردن و تماشا کردن دوری کند که بدن در آن واحد یک حس را نتواند بیشتر کار بیندازد و نیز از طعم و اندازه ی غذا غافل شود. از معده بخشی برای آب، بخشی برای غذا و بخشی برای نفس نگه دارد. معده را تا مغز یک ربع ساعت مسافت است. این بدان معنی است که پر شدن معده را مغز یک ربع بعد متوجه می شود و در این فاصله شخص همچنان می بلعد و زمانی مغز به حلق دستور توقف می دهد که یک ربع گذشته باشد. بدن انسان تمایل و سازگاری با گیاهان دارد تا گوشت ها. در بهشت از طعام خبری نیست و فواکه
(میوه ها) غذای اهل بهشت است و آن هم در دو وعده ی صبح و عصر.
سلام وقت بخیر
شناخت روستای تاریخی باب الحکم
مقدمه:
علامه دهخدا در سال های تبعید سفری به منطقه کاشمر داشته و از اغلب روستاها و آبادی های محل بازدید نموده است. در ذیل واژه باب الحکم می نویسد: تلفظ آن با ضم «حُ» می باشد آن را کنار شهر بخش بردسکن، شهرستان کاشمر هفت هزار گزی باختر بردسکن، سر راه شوشه عمومی بردسکن – جلگه ، گرمسیر می باشد.
سکنه ی آن 1310 تن و آب آن قنات و محصول آن غلات ، تریاک، زیره سبز و شغل اهالی زراعت است و راه ماشین رو دارد.
باب الحکمی که پنجاه و پنج سال قبل از جلو چشمان این پیر لغت دان عبور کرده با، باب الحکم امروزه تفاوت ها دارد. از آن تفاوت هایی که با چشم دیده نمی شود و شاید اگر علامه خود سر از خاک برآرد و سفری در عالم ارواح به این قریه نماید، بی شک مدعی خواهد شد که این همان روستایی است، که من دیده ام!
آری پیشرفت فیزیکی نداشته بلکه از عظمت آن کاسته شده است. دلیل آن را باید در نظرات جامع شناسائی جستجو کرد که اعتقاد به نظریه صعود و نزول تمدن ها دارند. از تسمیه آن این گونه بر می آید که روستا محل حکم روایی و قضاوت و داوری بوده است که این خود پیشینه ای علمی و فرهنگی می طلبد. هرچند که هیچ یک از این موارد در امروز باب الحکم جایگاه ندارد.
موقعیت جغرافیایی
در تقسیمات جدید استانی، استان خراسان رضوی با وجود هشتمین اختر آسمان ولایت بر تارک مرکز عالم تشیع نور افشانی می کند. شهرستان کاشمر با پیشینه تاریخی و اسم قدیمی ترشیز در این استان مقدس با وجود امامزاده هایش خودنمایی می کند. اما براستی ترشیز در کجای جغرافیایی پهناور ایران قرار دارد. مورخان و جغرافیدانان نظرات خود را اعلام نموده اند. در بین آنها کمتر هم گرایی و هم گونی دیده می شود. به نظر می رسد که حس ناسیونالیستی شخصی مؤلفین بر تحقیقات علمی آنها سایه افکنده است.
آخرین نظریه را استاد احمد حسینی در کتاب تاریخ بردسکن اینگونه بیان می کند محل اصلی ترشیز در محل فعلی روستای برجک در پانزده کیلومتری شمال غرب بردسکن بوده است و هر شهری در طول تاریخ با سی کیلومتر شعاع تغییر مکان می دهد. وجود قلعه دختر و تلفظ ها و گویش ها را به عنوان شاهد آورده و منابع تاریخی و جغرافیایی را ذکر نموده است. در سال 1376 بردسکن که مهمترین بخش شهرستان کاشمر بود به شهرستان ارتقاء یافت، و به خواست قدیمی بردسکنی ها جامه ی عمل پوشانید. وقتی از بردسکن به سمت غرب خارج می شویم بعد از عبور از گلزار شهدا قدم به جاده ای می گزاریم که تخت پشت زخمی و لاغر این آسفالت حکایت های طولانی برایمان نقل می کند. از زمانی که ماشین های خاک برداری آن را صاف و همسر نموده اند تا بردسکن را از دهن قلعه به سبزوار وصل کنند. جاده ی خاکی که روز روشن آن به شب تیره تبدیل می شد و کامیون ها زوزه می کشیدند و بار به همت آباد و اسب کشان و بیارجمند و چاه تلخ می بردند. هنوز مسافرانی را یاد می آورد که برای رفتن به تهران شبانه روزها گردن می کشیدند تا ببینند کی غباری بلند می شود و خود را به جلو کامیون می انداختند تا آنها را در عقب کامیون سوار کنند و به سبزوار
برسانند و از آنجا به تهران. اصلاً برایشان مهم نبود که در سبزوار چند من خاک بر سر و گردن آنها نشسته است و شناخته نمی شوند، می رفتند تا تهران را برای کار فعلگی فتح کنند. زن و فرزندان در انتظار پدر بودند تا خودش یا نامه اش بیاید. جاده پر از جمجمه است با کسی تعارف ندارد، جوانان موتورسیکلت سوار و غافل از همه چیز، کامیون های وحشتناک پهلوی هم را چرب می کنند تا بتوانند با انداختن یک چرخ خود به شانه خاکی جاده از کنار هم عبور کنند و تاکسی هایی که عجله دارند که مبادا مسافر گیر راننده دیگر بیاید. نمی دانم چند بار شهادتین گفته ام، اما از روستای ابراهیم آباد عبور کردم، خیابانی باریک که جاده از میان آن عبور کرد این طور به نظرم رسید که ابراهیم آبادی ها جای دیگری برای ایستادن و بغل آفتاب کردن جز وسط جاده ندارند. چند نفر از این جمع راهی بیمارستان و قبرستان شده اند خدا می داند، اما یازدهمین جوان مقتول را خودم می شناختم 18-17 سال بیشتر نداشت و راکب موتور بود که زیر چرخ های تاکسی رفت. خدا بخیر گذراند. از ابراهیم آباد می گذرم و هنوز تمام نشده آبادی دیگری با کاج های بلند و دیوارهای گلی با شباهت هایی به ارگ بم سواد آبادی را تشکیل داده است. از بهشت رضای بردسکن تا اینجا دقیقاً پنج کیلومتر است. گویا دهخدا فاصله را از میان ده بردسکن هفت هزار گز حساب کرده و آن دو کیلومتر باقیمانده را باید در فاصله بهشت رضا تا مسجد جامع بردسکن به حساب آورد. روی جاده خلوت است. روستا از دو بافت قدیم و جدید کاملاً متمایز تشکیل شده است. بافت جدید خانه های آجر و آهنی شمال جاده و شرق روستا است و بافت قدیم از لبه جاده که منزل اشرافی مرحوم آقا میرزا علی آقای علوی است شروع می شود و در یک راسته خیابان که کمتر از یک کیلومتر است، به مسجد جامع ختم می شود.
سوابق تاریخی
پیشینه تاریخی روستا اگرچه تاریخ مدونی ندارد اما تنها سند موجود مکتوب سنگ قبرهایی است که به تاریخ سال های 1300 تا 1100 قمری نوشته شده است، کلمات حکاکی شده روی سنگ های خارا با نقش هایی بسیار هنرمندانه و حجیم در ابعادی 30 × 30 × 110 به شکل پیکان و مستطیل با زاویه های کمانی و نقش های برجسته و حاشیه های زه واری برآمده، حکایت از حیات ساداتی جلیل القدر دارد و اما تاریخ مدون را باید از افواه پیر مردانی گرفت که بیش از یک قرن عمر مفید داشته اند و به خوبی عهد قاجار را به یاد می آورند.
در عهد ناصر الدین شاه سرهنگی با لیاقت به کاشمر می آید و گذرش به باب الحکم می افتد در آنجا با دختر یکی از خان ها ازدواج می کند و بعد از مدتی مالک عمده ای در روستا می شود. پس از مدتی قصد سفر حج را دارد و مردم برای مشایعت به اطرافش می آیند چند پا در رکاب اسب می گذارد، رکاب پاره می شود و می گوید من از این سفر بر نمی گردم همسرم را به عقد برادرم در آورید. قضای روزگار طبق پیش گویی او حرکت می کند و با کابوس هایش موافق می آید. خبر مرگش در سفر می آید و همسر که صاحب یک فرزند به نام «عزیز خان» می باشد، به عقد برادرش در می آید عزیز خان می بالد و جوانی نیرومند می شود. «تفنگدارانی» اسب سوار و تمرین کرده در اطراف خود جمع می کند و به یاری مردم زجر کشیده و گرسنه می رود، در همان سال ها قحطی شدیدی منطقه را فشار می داد. عزیز خان با خبر می شود که در زیرک آباد انباری گندم متعلق به (ارباب) آنجا وجود دارد که از مردم مضایقه می کند . با مردان مسلح حمله می کند و بعد از شکستگی قفلها گندمها را بین مردم تقسیم می کند. این امر بر شهرت عزیز خان می افزاید و او را محبوب عامه می سازد . از قضای روزگار دزدی راه زن با گروه خود به نام یعقوب خان که اصالتاً از مردم بویر احمد می باشد، گذرش به باب الحکم می افتد، با عزیز خان طرح دوستی می ریزد و مراوده دارد. اما مکان اصلی او نواحی نیشابور وجاده تهران – مشهد است. برخی گفته اند او جاسوس ناصرالدین شاه بوده و برای تفتیش از امر عزیز خان مزدوری می کرده است اما اخلاق حسنه و مردم داری عزیز خان او را از این کار منصرف نموده است و به دوستان و مریدان عزیزخان تبدیل کرده بود. تا اینکه در اوایل حکومت احمد شاه جوان، عمّه شاه راهی مشهد است. یعقوب خان به کاروان این شاهزاده خانم حمله می کند و بعد از غارت احوال و جواهرات، شاهزاده را سه شب نزد خود نگه می دارد. شاهزاده خانم با سیاستی که دارد خود را به یعقوب علاقه مند نشان می دهد و از او می خواهد تا به تهران بیاید و با هم ازدواج کنند. یعقوب جهان دیده و سرد و گرم روزگار چشیده متوجه این سیاست می شود و ظاهراً جواب مثبت می دهد و خود را عزیز خان باب الحکمی معرفی می کند. شاهزاده خانم سفر خود را نیمه تمام می گذارد و به تهران بر می گردد. به نزد شاه می رود، روسری زنانه اش را بر سر شاه می کند و می گوید تو شاه ایرانی یا عزیزخان در باب الحکم؟ تمام ماوقع را برای برادر زاده نقل می کند و بلافاصله شاه در یک تصمیم خشمگینانه به قوام استاندار خراسان دستورات لازم را می دهد. قوام بلافاصله پس از دریافت این تلگراف لشکر 77 خراسان را مجاب می سازد، تا با 9 قبضه توپ به باب الحکم حمله کند و این روستا و تمام آبادی های اطراف آن را با خاک یکسان نمایند و مردم را از دم تیغ و گلوله بگذرانند. وقتی لشکر به روستا می رسد عزیز خان با فرزندش میرزا محمد علی می گریزد و سایر اعضاء خانواده اش را به کوه سرخ به نزد طهماسب خان می فرستند تا از آنها نگهداری کند، اردو در باب الحکم مستقر می شود و اثری از گزارشات کذب پیدا نمی کند و از تخریب و قتل عام مردم منصرف می شود و با غارت آذوقه مردم قانع می شود. که البته به گفته شاهدان آذوقه را برای خوراک خود و اسبهایش می خواهند، بعد از سه روز تفتیش و گشت و گریز روستا را ترک می کند. تمرین اسب سواری و نشانه گیری کدو و تیراندازی از سرگرمی های سربازان بوده است. لشکر به قصد دستگیر و کشتن عزیزخان روستا را ترک می کند و بعد از تعقیب و گریز او را در تابران نواحی کوه پیغمبر نزدیک بیارجمند محاصره می کند. عزیزخان داخل برج است و از تاریخی شب برای استتار استفاده می کند، مرتب از روزنه های برج تیر اندازی می کند و برای غلبه بر خوابش به قلیان تریاک متوسل می شود. تا صبح مقاومت نموده و در گرگ و میش هوا از میان حلقه محاصره می گریزد. در آبادی مجاور قبیله ای به نام طایفه ی جامی لق او را پناه می دهند که مورد تهدید اردو هستند. از ترس لشکر، عزیزخان را او می دهند و او را دستگیر می کنند، بلافاصله به مشهد انتقال می دهند و بعد از محاکمه در میدان اعدام مشهد در سال 1336 قمری برابر با 1294 شمسی به دار آویخته می شود. برخی گفته اند نیم ساعت بعد از اجرای این حکم بیگناهی عزیز خان ثابت می شود و فقط به جرم درگیری به شش ماه زندان محکوم می شود و یعقوب خان که خلاف کار اصلی بوده است دستگیر می شود و به همه چیز اعتراف می کند.
نکته مهمی که قابل ذکر است نامه ای است که میرزا کوچک خان جنگلی به عزیز خان می نویسد و از وی تقاضا می کند تا مردانش به اردوی میرزا در شمال ملحق شود و حتی عزیز خان این تصمیم را داشته است، که اجل او را مهلت نداده است اما برخی عقیده دارند که عزیزخان تصمیم داشته است خود را به تهران برساند و اصل ماوقع را بر شاه نقل کند و خود را به عمه شاه بنمایند تا بی گناهی اش ثابت شود. آنچه مدرک برای لشکر قرار گرفت برخی از لباس های فاخر عمه شاه بوده که در نزد عزیز خان بوده است. بی خبر از همه جا که این لباس ها را یعقوب مرموز به عنوان هدیه و رونوایی به عزیزخان پیش کش کرده است. دو فرزند عزیز خان بخشیده می شوند، و در قبال آنها مقدار زیادی سکّه، همسر عزیز خان به اردو می پردازد. هر دوی آنها حدود صد سال عمر نمودند پس از انقراض سلسله قاجار و روی کار آمدن رضاخان، عزیزخان در ردیف مبارزان قرار می گیرد و شاه پهلوی برای این خانواده ارزش خاصی قائل بوده تا آنجا که یکی از افسران عالی رتبه به همراه چند نظامی دیگر جهت تجلیل از وی و خانواده اش به باب الحکم می فرستد تا رأساً مراتب تقدیر شاه را اعلام کند و این گروه نظامی پس از تشریفات از همسر عزیزخان می خواهد تا دو فرزند مذکور وی را تحویل آنها دهد، تا جهت تحصیل در مدرسه نظام آنها را به تهران ببرد، اما همسر عزیزخان که داغ شوهر را دیده است به این امر رضایت نمی دهد. در دوره پهلوی اول همزمان با سراسر ایران در باب الحکم از زنان حجاب اسلامی کشف شد.
ابتدا حاج میرزا محمد علوی به کاشمر دعوت می شود و دستورالعمل رضاخانی به او و سایر ارباب ها اعلام می گردد. در شب دهم دیماه 1313 تعدادی نظامی اسب سوار به روستا می آیند و صبح روز بعد تمام زنان و مردان را در مسجد جمع می کنند و به زنان دستور می دهند که چادر و روسری را بر دارند و به جای آن پالتویی شبیه به مانتو و کلاه لبه دار بر سر گذارند و به منزل بروند، مردان نیز لباس محلی را در بیاورند و کلاه پهلوی بر سر گذارند، از آن پس از ارباب روستا که حاجی علوی بود تعهد می گیرند که حق ندارد زنی با حجاب بیرون بیاید، ناگفته نماند که همسر حاجی علوی و دختران و خانواده اش و اقوامش به این مراسم نیامدند و کسی هم جرأت نکرد آنها را به مأموران گزارش دهد.
یک نفر به عنوان مباشر با اخلاقی تند و خشن معرفی شد تا چادر را از سر زنان بکشد و در کوچه و خیابان کشیک دهد تا زنی چادری بیرون نیاید. زنان خانه نشین شدند و بدور از چشم مباشر به حمام و باغ و مزرعه می رفتند. اما مباشر دست از تعقیب آنها بر نمی داشت و چادرها را می کشید و به منزل ارباب تحویل می داد، البته علی رغم تمام تهدیدات و رعب و وحشت، حاجی علوی در این مورد زیاد سختگیری نمی کرد.
پس از این ماجرا رضا خان تمام روضه خوانی ها و عزاداری های ائمه را ممنوع کرد. مردم در تاریکی تمام (مطلق) به مسجد می آمدند و عزاداری می کردند. به این ترتیب که مثل جریان کشف حجاب چند مأمور مسلح و اسب سوار به روستا آمدند و خبر ممنوعیت را اعلام کردند و مرتب شب و روز به روستاها گشت می زدند تا مراسمی بر پا نشود. مردم باب الحکم پس از اینکه در مسجد جمع می شدند چراغ موشی ها را خاموش می کردند و پنج و شش نفر با فاصله ای که صدای هم را بشنوند از درب مسجد تا بیرون از ده نگهبانی می دادند. با شنیدن صدای اسبها هر کس کناری اش را خبر می کرد تا به مردم مسجد می رسید و آنها سریع متواری می شدند. در دوره ی محمدرضا شاه عده ی زیادی به علت فقر و خشکسالی در فاصله ی سال های 1350 تا 1330 از روستا به شهرهای تهران ، مشهد و گرگان مهاجرت کردند بطوری که جمعیت ده تا 50% کاهش یافت . اما حاجی علوی این ارباب با نفوذ توانست کشاورزی و دامداری خود را به مقدار زیادی گسترش دهد و خانواده های بی شماری را به کار بگمارد . وی نه تنها در باب الحکم بلکه در اغلب روستاهای منطقه صاحب املاک فراوانی بود ، تا جایی که از درونه تا کاشمر و کویر ، کبودان ، کاسف ، کوه میش ،عشق آباد ، تصرفاتی داشت . او نه تنها ارباب با سیاست بلکه یک چهره ی روحانی داشت و اهل ذکر و تقوا نیز بود.
فرزند وی مرحوم سید صادق علوی در فاصله ی سالهای 1326 تا 1320 به فرانسه می رود و مدرک دکترای پزشکی می گیرد ، جالب اینجاست که آقای دکتر برای طبابت ، روستای باب الحکم را انتخاب می کند .حتی بعد از بازنشستگی به کار دعوت می شود و از طرف سازمان متبوعش مسئول بهداری می شود همین امر موجب شد که حاجی علوی بهداری را که قرار بود در بردسکن احداث شود به باب الحکم آورد .
جریان از این قرار بوده که بعد از ارتقاء بردسکن به بخش یک دستگاه بهداری با تمام تجهیزات برای این مرکز بخش اختصاص می یابد . حاجی علوی با نفوذ و تسلطی که بر امور اداری زمان داشته است ، دست به کار می شود و با نامه نگاری و مراجعه به ادارات ، کارشناسان و مسئولین را متقاعد می کند که بهداری را در باب الحکم احداث کنند ، با این ادعا که باب الحکم و بردسکن فاصله ای ندارند و درست نیست که تمام ادارات در سمت بردسکن قرار گیرند و در واقع این سوی بردسکن یعنی باب الحکم متروکه و مخروبه شود . مجوز احداث بهداری را از تهران می گیرد و کارشناسان را جهت پیاده کردن نقشه دعوت می کند ، حاج آقا با اتومبیل جیپ شخصی به پیشواز آنها به کاشمر میرود ، تا پاسی از شب و تاریکی هوا مهندسین را در کاشمر دست به سر می کند . با اطلاع به اینکه بردسکنی ها عادت دارند که بعد از اذان مغرب درب مغازه ها را می بندند و بازار را تعطیل می کنند و خیابان در تاریکی مطلق می ماند ، مهندسین را از تاریکی شهر می گذراند بدون اینکه متوجه محل شوند از طرفی به اهالی باب الحکم دستور می دهد تا مغازه ها را باز کنند در خیابان چراغ روشن کنند . مسافران با دیدن این منظره در شب نظر حاج آقا را تأیید می کنند و قطعه زمینی که به محوطه زعفران مشهور بوده را به احداث بهداری اختصاص می دهد ، در همان شب مأموران نقشه را پیاده می کنند و دستورات امور ساختمانی را به حاج آقا ابلاغ می کنند ، شب را در منزل اشرافی علوی می گذرانند و صبح روز بعد آنها را به سبزوار می برد تا چشمان آنها به بردسکن در روشنایی نیفتد .مرحوم حاجی علوی در سال 1349 از دنیا می رود و قبر او در باغ رضوان مشهد است و پس از آن می توان از آن به دوره افول (غروب) ستاره باب الحکم نام برد .
با شعله ور شدن آتش انقلاب باب الحکم به سبب وجود جوانان تحصیل کرده و محصل جایگاه خاصی پیدا کرد تعداد زیادی دانش آموز و هنرآموز در کاشمر تحصیل می کردند که همگی دارای گرایشات سیاسی بودند .
عمده ترین گرایش سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بود . مرتب از یک سال مانده به پیروزی انقلاب جلسات تحلیل سیاسی آنها در روستا برگزار بوده و از شخصیت ها و فعالان سیاسی مانند میرزایی دعوت می شدند تا آنها را در جریان امور قرار دهند .نکته جالب توجه حضور شهید میرزا محمد بهبودی طلبه حوزه علمیه قم در این فعالیتها بود وی در ماه مبارک رمضان 57 به روستا آمد و برای دانش آموزان ابتدایی کلاس آموزش قرآن گذاشت پایگاه خود را مسجد جامع و با سبک خاصی که در تدریس داشت ، جذابیت و محبوبیت خاصی در میان جوانان و نوجوانان بدست آورد . علاوه بر باب الحکم در روستاهای اطراف کلاس قرآن و ایدئولوژی می گذاشت و با تمام گروههای فعال سیاسی ارتباط داشت ، در بردسکن با انجمن حجتیه در کاشمر با منافقین و حزب توده و حوزه علمیه قم لحظه ای آرام نداشت ، اعلامیه ها و نوارهای امام (ره) را از قم می آوردند و برای پخش تمام روستاها را تحت پوشش داشت . نهایتأ درروز هفتم محرم 1357 به دست مزدوران شاه کاشمر به شهادت میرسد و طبق وصیت خودش او را در کنار مرقد شهید مدرس به خاک می سپارد . توضیح آنکه شهید بهبودی بعد از اینکه چند راهپیمایی بزرگ را به کمک حوزه علمیه کاشمر راه می اندازد و مجسمه شاه را پایین می کشد و آتش می زند رژیم شاه به علت ناتوانی شهربانی کاشمر در سرکوب راهپیمایی مردم یک گروه ضربت سنی مذهب از هنگ ژاندارمری شهر مرزی تایباد به کاشمر می فرستد . این گروه ضربت به فرماندهی استوار محمودی و گروهبان اکبر نامیله و علی علمی به مردم حمله می کنند و شهید بهبودی را در جلوی گاراژهای قدیم (روبه روی ایران خودرو ) با اسلحه یوزی مورد هدف قرار می دهند . تیر از پهلوی او وارد شده و هر دو کلیه او را پاره می کند و از پهلوی دیگر خارج می شود ، مردم وی را به بیمارستان کاشمر می برند و از آنجا به تربت اعزام می شود سه شب بعد در شب عاشورا به لقاء معبود واصل می شود .حضرت آیت ا.. سعیدی که وی از شاگردان او بوده مراسم بزرگی برای تشییع جنازه اش می گیرد . شهید بهبودی در سن 21 سالگی به شهادت رسیده و هنگام شهادت مجرد بود.
همین امر موجب شد تا باب الحکمی ها در روزهای انقلاب از پای ننشستند و در تمام راهپیمایی های کاشمر و بردسکن شرکت کنند . بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی جوانان حزب الهی دوشادوش سایر اقشار ملت به جبهه ها شتافتند تا از عزت و ناموس این ملت دفاع کنند و در این راه پنج تن از بهترین گلهایشان را تقدیم نمودند ، اولین شهید حسین شبانی بود که در حین خدمت مقدس سربازی در کردستان به شهادت رسید وی هنگام شهادت متأهل بود و یک فرزند دو ساله دختر داشت .دومین شهید علی شعبانی بود که وی نیز در خدمت سربازی در منطقه کردستان به شهادت رسید سومین شهید دانش آموز سید سعید حسینی بود که در هجده سالگی در جزیره مجنون شهید شد . در همین اثناء دو نفر دیگر از دانش آموزان دبیرستان بنام علی کریمی و حسن معصومی مفقود الاثر شدند که بعد از حدود 10 سال جنازه های آنان پیدا شد و در جوار شهداء آرام گرفتند . شهید حسن معصومی در منطقه پنج وین و شهید علی کریمی در عملیات خیبر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند . در آخرین روزهای جنگ تحمیلی دو نفر از سربازان بنام های حسین شبانی (برادر زاده شهید حسین شبانی) و مهدی زمانی مفقود گردیدند که بعد از گذشت دو سال و نیم خیل آزادگان به آغوش خانواده هایشان برگشتند .
قدیمترین اثر باستانی که تاریخ آن مشخص است قبرستان سادات با حدود 300 سال قدمت می باشد که در کنار آن دو رأس کاج تنومند منظره ای خاص و منحصر به فرد دارند .
منزل مرحوم حاج علوی با دیوارهایی به ارتفاع 9 متر و اتاقهای مجلل در مساحتی حدود 10000 متر با درختان و حوض خانه و صحن های درونی و اندرونی فاخر و بی نظیر که در سال 1302 بنا گردیده است و اکنون به منزل دکتر علوی مشهور است . منزل مرحوم آقا میرزا علی آقای علوی در کنار جاده که شباهت زیادی به منزل پدرش مرحوم حاج آقای علوی دارد و در سال 1338 بنا گردیده . گفتنی است که منزل عزیز خان پس از مدتی متروک و مخروب می شود . حوض انبار آخری معروف به شیر حاج آقا که در سالهای سال آب سرد کن روستا بوده است اکنون متروک است .
حوض انبار دیگری در کنار مسجد در وسط ده قرار داشته که بعد از خالی شدن این محل از سکنه در زیر خاک مدفون گردیده است و قدمت آن به بیش از 300 سال می رسد . درخت کاجی به تنومندی همان درخت مقبره سادات وجود داشته که در سال 75 خشک شده است . در کنار همان کاج حوض دیگری به شعاع 10 متر و عمق 3 متر وجود داشته و با پله های آجری شکل بسیار زیبایی در میدان ده داشت و بعد از لوله کشی منازل و ساخت مدرسه راهنمایی به علت بلااستفاده ماندن مدفون گردید .مسجد پائین ده قدمتی به اندازه روستا دارد اما در طول تاریخ بارها تجدید بنا گردیده و صحن توسعه یافته است .
در جنوب روستا میان اراضی کشاورزی با فاصله ی حدود 3 کیلومتر از جاده 3 بنای خشتی و گلی در یک خط شرقی – غربی وجود دارد که اولی و دومی داش خانه نام دارد . و از آثار بجای مانده مشخص است که این ها محل پختن ظروف سفالی و کوزه بوده است و در واقع می توان آنها را کوره سفال پزی نامید . بنای سوم یخدان است که به گفته ی کهن سالان در زمستان آنرا آب می کردند و در تابستان از یخ آن استفاده می کرده اند .
در همان امتداد قبری با تخت سنگهای بزرگ بصورت تپه ای کوچک به ارتفاع حدودأ یک متر وجود دارد که به آن پیر می گویند و محل ذکر توسل می باشد . از شواهد چنین به نظر می آید که روزگاری آنجا قبرستان بوده و آثار آن در میان زمینهای کشاورزی باقی مانده است ، کشاورزان آن را قبرستان گبرها می نامند .
قنات و سیستم آب رسانی
قنات آب شیرین باب الحکم از چاهی در شمال روستا و مسیر جاده ی برجک به نام بیت العلم (اَلَم) سرچشمه می گیرد و پس از طی کردن یک کانال چهار کیلومتری از منزل سید علی علوی خود را نشان می دهد. عمق چاه ها در سر چشمه حدود هفتاد متر می باشد که آب مظفرآباد نیز از همین چاه جاری است. طبق نظر پیران روستا، آب قنات تا اوایل حکومت رضاخان خیلی بیشتر از وضع موجود بوده است و کانال ها گواه بر آن نیز می باشد. گویند که در یکی از سال ها آب در چاه بیت العلم مسدود می شود و استاد کاری به نام میرزا نصیر قصد بازگشایی آن را دارد. اما وقتی به داخل چاه می رود فقط سر بریده اش در داخل دلو بیرون می آید. مریم آن را به پای اجنه می گذارند و جرات نزدیک شدن به چاه را از دست می دهند و به همان آب کم قناعت می کنند. در جریان زلزله های خفیف مقداری بر وسعت آن افزوده می شود. چیزی که هست شیرینی و طعم و پاکی و سلامت آن سرآمد آب های منطقه است. آب پس از ورود به خیابان اصلی وارد آسیاب قدیمی می شده و از آن پس از طریق کانالی زیر زمینی خیابان را طی می کرده و به منزل حاجی علوی در پایین دست وارد می شده ناگفته نماند که زمانی که آسیاب لازم نبوده آب از یک مجرای دیگری به نام درز آب و از طریق منزل آقا نور علوی به همان کانال می ریخته است. در مسیر راسته خیابان منازلی که توان داشته اند با حفر زیرزمینی های پلکانی خود را به کانال می رسانده اند و از آب استفاده می کرده اند. و اسم این زیرزمین را پی آب گذاشته بودند. داخل منزل با شکوه و اشرافی حاجی علوی چند حوض خانه با فواره های زیبا و آب نماهای دل انگیز همراه بادگیرهای مجلل وجود دارد که حیرت نسل امروز را بر می انگیزد. سپس آب از محلی به نام برق وارد مزارع می شد و آن را آبیاری می کرد.
به علاوه اغلب مردم در خانه های خود حوض های به اندازه های مختلف داشته اند که آب غیر شرب آن ها تأمین می شده است. برخی نیز یک حوض زیرزمینی در طبقه ی تحتانی همان حوض می ساخته اند که آب شرب داشته و بوسیله ی یک تلمبه ی دستی از آن آب می کشیده اند. در حوض انبار بسیار زیبا در نهایت دقت و ظرافت بنا شده که شاهکار مهندسی و معماری به حساب می آیند. اولی در دهه ی بیست توسط مرحوم حاجی علوی با خشت و ملات که چهل پله دارد و آب آن در تابستان بسیار سرد و گوارا . دومی که قدمتی چند صد ساله دارد و برخی آن را هم سن کاج های مقبره سادات می دانند در میان ده اما ظرافت و دقت استادکاران آن به پای حاج آقا نمی رسد. پله ها بزرگتر و داخل آب انبار (شیر) تاریکتر و آب آن همانند شیر دیگر است. حمام قدیمی که تا دهه ی پنجاه پابرجا بود ابتدا به روش خزینه ای و بعداً لوله کشی و دوش در آن ساخته شد. مصالح آن از سنگ و ساروج است و آب آن از قنات تأمین می شد و موقوفاتی نیز داشت. داخل روستا دو حوض دیگر یکی سرپوشیده و مستطیلی به نام حوض حاجی علی جمعه و دیگر در میان میدان گاهی ده دایره و روباز هر کدام به عمق سه متر از سنگ و آهک و ساروج پرآب بودند که ریخت و ریز مردم را برآورده می کردند. اما زنان روستایی بخصوص وقتی هوا مناسب بود ترجیح می دادند که در سر جوی به شست و شوی بپردازند.
آسیاب آبی
گودالی بزرگ در ابتدای راسته خیابان وجود دارد که با اجرای طرح بهسازی در حال پر شدن است. این گودال که عمق آن به بیش از ده متر هم می رسیده روزگاری آسیاب آبی بوده است و تا سال های 1330 از آن استفاده می شده است. آب قنات پس از گذشتن از منزل آقا میرزا علی آقا و باغ آقای دکتر و منزل شیخ محمد علی شریفی به بالای آسیا می آمده که محل آن پشت تنوره نام داشته است. آب وارد یک تنوره ای با ارتفاع حدود 8 متر می شد و این استوانه ی سنگی و آهکی با معماری منحصر به فرد و قطر دو متر آب را به پایین ترین نقطه که پره خانه نام داشته است هدایت می کرده و فشار آب را بر پره وارد می کرده است. پره می چرخیده و سنگ های آسیاب را می چرخاند و گندم و جو را آرد می نموده. پس آب آسیاب از یک تونل به طول حدود پانصد متر از پایین ده به نام برقابه بیرون می آمده است. آب در عمق 7 یا 8 متری زمین بوده است و هر جا که از داخل منازل می گذشته است با حفر یک زیرزمین پله دار به جوی آب دست می یافته اند و از آن استفاده می کرده اند. در اصطلاح به آن چاه پی آب می گفتند. (چاه پی او) وقتی آسیاب بی کار می شده و بار برای آرد نداشته است آب را از تنوره و آسیاب می چرخانده اند و از یک مجرای دیگری به همان تونل وارد می شده که آن را درز آب (درزو) می گفته اند.
قلعه ی باب الحکم
اگر چه از این اثر گلی و خشتی تنها دیوارهای قطور آن باقی مانده است، اما تا سال های 1350، چند سال بعد از آن از جمعیت موج می زند، به نظر می رسد که سکونت مردم در این قلعه بوده است. در بی چوبی در جنوب و دربی کوچکتر در شمال داشته است. در داخل آن نهر آب جریان داشت که آن را بهاروند یا بهاربند می گفتند. یک حوض انبار کوچک بطور عمومی و داخل منازل یک حوض انبار کوچکتر و برخی از منازل اعیانی مثل حاجی اسلامی تلمبه ای روسی هم داشت. مدخل ورودی آن از جنوب بصورت تونل مانند بود و حدود شصت، هفتاد متر روی کوچه پوشیده بود. خانه های آن دو طبقه و صحن ها بسیار کوچکتر از صحن حیاط اهالی بیرون از قلعه بود. در عین حال داخل هر حیاطی به غیر از سه چهار اتاق نشیمن، اماکنی برای نگهداری دام و طیور و بعضاً اسب داشته اند. دیوارهای اطراف بلند و مرتفع بوده است و یک برجی در وسط قلعه مشرف به تمام منازل وجود داشته است. اثری از درخت سبز دیده نمی شود و جوی های آب در برخی جاها از وسط اتاق ها می گذشته است. داخل راهروها تاقچه های کوچک گرد مانند به شعاع 15 سانتیمتر وجود دارد که محل روشن کردن چراغ موشی بوده است.
مردم شناسی
در باب الحکم چهار تیره ی متمایز زندگی می کنند که هنوز این چهار تیره اصالت خود را حفظ کرده اند. تیره ی اول سادات هستند که متشکل شده اند از سادات علوی، حسینی، موسوی، اگرچه تعداد زیادی از آن ها تغییر فامیل داده اند اما هنوز خود را به این خاندان منسوب می دانند. از سادات رضوی و جعفری و سایر خانوارها کسی زندگی نمی کند. تیره ی دوم خان ها هستند که از نسل عزیز ا... خان معروف می باشند و با سادات وابستگی های زیادی دارند. و بر اثر ازدواج اغلب آن ها دارای مادر سیده هستند. تیره ی سوم عام ها هستند که به آن ها رعیت می گویند و در میان آن ها کرمانی، خوری و لر نیز دیده می شود که سه چهار نسل قبل به روستا مهاجرت کرده اند. آخرین تیره درویش ها می باشند که با لباس های بلند محلی و محاسن و عمامه ظاهر می شوند و ذکر اشعاری در مدح علی (ع) و خاندان او می کنند. البته در سال های اخیر بخصوص پس از انقلاب روند رو به رشد مهاجرت از جمعیت آن ها کاسته است. مردانی که زن سیده می گیرند به افتخاری بزرگ دست یافته اند و فرزندان ذکور آن ها را که از مادر سید هستند میرزا می نامند.
لهجه و گویش
لهجه مردم باب الحکم شباهت زیادی به لهجه کاشمر دارد و با اینکه فاصله ای کمتر از یک فرسخ با بردسکن ندارد اما لهجه آن ها خیلی تفاوت دارد. اصلاً اگر ما در تمام مسیر شهرستان کاشمر ، خلیل آباد و بردسکن در یک خط حرکت کنیم و به درونه برویم متوجه خواهیم شد که لهجه ی این مردم از یک ریشه است اما لهجه ی بردسکن مشترکات زیادی با کبودان، کوهسرخ و نیشابور دارد و به عبارتی می توان بردسکن را در یک خط شمالی به کوهسرخ و نیشابور وصل کرد. در بردسکن به اغلب افعال در زمان گذشته و حال ب اضافه می کنند و مصوت ـُـ را به ا تبدیل می کنند مثل خوردم – بِخاردم لهجه ی باب الحکم مقداری از کاشمر غلیظ تر است و تمایل زیادی به فتحه گویی دارد بسیاری از کسره ها را به فتحه می گویند مثل کَی – کَیف – و برخی مصوب های بلند را کوته می کنند مثل میخ – مـِخ، خروس = خِرِس گاهی صدای صامت حرف وسط یک واژه سه حرفی را در زنجیره ی گفتار متحرک می کنند. مثل درد = دَرِد ، سرد = سرِد . روی هم رفته با طمانینه و درنگ سخن می گویند و کلمات را با وقار و غروری خاص ادا می کنند.
فرهنگ مردم
- حجاب اسلامی زنان روستا در میان تمام روستاهای منطقه زبان زد است برخلاف تمام روستائیان زنان کمتر در معابر عمومی و مزارع دیده می شوند.
- مراسم عزاداری ماه محرم و شبیه خوانی منحصر به فرد است. شبیه خوانان زبده و حرفه ای دارند که برای آموزش و کارگردانی به سایر محلات دعوت می شوند. روز عاشورا بعد از دو سه ساعت عزاداری و سینه زنی و زنجیرزنی تا غروب شبیه می خوانند . نسخه های شبیه هم خطی است و قدمتی یکصد ساله دارد که با خطی نیکو و قلم های فرانسوی توسط کاتب مشهور روستا به نام مرحوم سید فخرالدین تقدیسی نوشته شده است. از شبیه های معروف می توان به شبیه حضرت عباس، علی اکبر، مسلم، چاه چراغ، امام حسین (ع) ، حر و حضرت علی (ع) اشاره کرد. شبیه حضرت علی ویژه روزهای احیای بیست و یکم ماه مبارک رمضان است. اما سایر شبیه ها به جز ماه محرم در سایر تعطیلات نیز اجرا می شود در شب های محرم و روز عاشورا و تاسوعا از طرف خیرین روستا مردم شام و نهار می دهند. غذای مخصوص این مراسم آشی است که به آن بز باش می گویند. این غذا از حبوبات، گوشت، ترشی درست شده است و فقط منحصر به باب الحکم است. البته در سایر مراسمات مثل افطاری ها و اربعین و آخر صفر نیز برای اطعام از همین غذا استفاده می شود.مراسم عروسی روستا با خواستگاری خانواده داماد شروع می شود. در یک شب مشخص بزرگان و ریش سفیدان طرفین جمع می شوند و صورت قباله را می نویسند و توافقات لازم انجام می گیرد. مراسم در دو مرحله عقد و عروسی برگزار می شود. قبل از شب عقد کنان دو نفر از زنان سرشناس یک نفر از زنان سرشناس یک نفر از خانواده عروس و یک نفر از خانواده داماد به تمام منازل می روند و رسماً اهل ده را خبر می کنند که به این کار «شایا» (شایع کردن) می گویند. در قدیم تر ها برای رخصت اول به منزل حاجی علوی می رفتند که بعد از فوت ایشان این رسم کم رنگ تر شد بعد از خبر کردن مردم یک بعد از ظهری مردم در مراسمی جداگانه برای زنان و مردان در منزل عروس و داماد تجمع می کنند و عاقد پس از خواندن خطبه ی عقد آنها را به عقد هم در می آورد و همانجا در دفتر ثبت می کنند. البته آزمایشات پزشکی را صبح همان روز انجام می دهند.
مدارس
علم آموزی در این روستا سابقه ای به بلندای تاریخ دارد. مکتب خانه های قدیم هم بصورت مجزی و هم بصورت مختلط به بچه ها قرآن می آموختند. علاوه بر قرائت قرآن به سبک قدیم کتاب های شعر در مدح منقبت ائمه تدریس می شده که از این میان می توان به کتاب صد کلمه، خزائن الاشعار، طوفان جودی، مفاتیح الجنان اشاره کرد. مرحوم حاج میرزا مسیح بحرینی که در ابراهیم آباد سکونت داشت دو مکتب خانه معروف در روستا داشت که تا سال های 1345 دایر بوده است. مرحوم بی بی گل و زن حاج میرزا علی تعداد زیادی از بچه ها را قرآن خوان کرده بود. در این مکاتب فقط خواندن آموزش داده می شد و از نوشتن خبری نبود، روش یاد دهی کلمات روش هجی کردن بوده و تنبیه بدنی و فلک از ابزار لاینفک کمک آموزشی استادان بوده است. در سال های 1340 مدارس جدید بطور رسمی به روستا آمده است و از آن زمان دانش آموزان زیادی از ابراهیم آباد و باب الحکم در این مدارس تحصیل کردند. قبلاً دانش آموزان برای تحصیل در مدارس جدید به بردسکن و انابد می رفته اند که سابقه ی آن به سال های 1310 می رسد . مدارس جدید در ابتدا بصورت مختلط بوده و بعداً مجزی شد.
ساختمان اولیه مدرسه منزل میرزا هادی ابراهیمی در جنب مسجد جامع بود و بعداً در سال های 1350 یک باب مدرسه سه کلاسه در شمال روستا کنار جاده ساخته شد که هنوز پا برجاست. مدرسه دخترانه در منزلی دو اتاقه روبروی مدرسه قرار داشت معلمین از ابتدا سپاهی دانش آموز بودند و با لباس نظامی و کلاه و درجه ی گروهبان سه به کلاس می آمدند. معلم دختران نیز از خانم های سپاهی دانش بود که با حجاب کامل تدریس می کردند. معلمین سه چهار نفر بودند و در ده خانه می گرفتند و بچه ها موظف بودند که امور منزلشان را انجام دهند. سپاهی دانش اهل این مناطق نبودند و بعد از اتمام دوره ی خدمت به وطن خود بر می گشتند. آقایان خالقی، مرجانی، بگجانی، شفیعی نژاد، یزدانی، رحیمی ترابیان، خدابخش ، حاجی پور ، کاسب ، مفیدی و احمدی قانعی (دبیر شیمی) از سپاهیان دانش قبل از انقلاب بودند. در دهه ی شصت مدارس جدیدی تأسیس یافته که ابتدایی دخترانه، راهنمایی ، پسرانه و دخترانه به آن اضافه گردید.
ادامه تاریخچه اموزش وپرورش روستا
آقای خالق زاده از نخستین
سپاهیان دانشی بود که برای خدمت به روستا آمده بودند. ایشان از برادران اهل سنت
بودند و از اهالی سیستان و بلوچستان. چهارشانه با قدی نسبتاً کوتاه و جبروتی در
چهره که لازمه ی کلاسداری بود و مقابله با هرگونه سوء استفاده های احتمالی بچه ها
از اخلاق آموزگار. ایشان جوانی بسیار با استعداد بود و در همان زمان توانسته بود
یک گیرنده و فرستنده رادیویی بسازد و با دوستانش در روستاهای اطراف ارتباط رادیویی
داشته باشد. در مراسم عزاداری امام حسین(ع) شرکت می کرد و با جدیت و اخلاص به سر و
سینه اش می زد گاهی آنقدر به شدت یا حسین می گفت و بر سرش می زد که اهالی او را
می گرفتند که آسیبی به سر و صورت خود نزند. در کلاس صدایی زیر داشت و با جیغ زدن
هر بچه ای را با هر میزان شیطنت میخ کوب می کرد.
در سال یکهزار و سیصد و پنجاه و
یک ساختمان مدرسه کامل شد. آنگونه که می گفتند ساختمان جزو طرح دو هزار و پانصد
ساله ای بود که فرح پهلوی در سراسر ایران دستور ساختشان را داده بود. مدرسه تشکیل
شده بود از سه کلاس که یکی از آن ها کمی کوچکتر بود. بنایی مجلل و بلند هوا که بر
تارک روستا می درخشید سراسر آجری با بندکشی های سیاه رنگ و گرد و برجسته. نمای
جنوبی آن را یک ردیف تاق های گرد و بلند بدون درب با ستون های ردیف و بعد از آن یک
سالن باریک و دراز که با یک پله ای از زمین کنده شده بود و دور تا دور ساختمان یک
حاشیه ای تقریباً یک و نیم متری موزائیک با لبه ای سیمانی از زمین خاکی جدا شده بود
و برخی از جاهای آن ارتفاع بلندتری داشت ولی بعضی جاها با خاک هم کف شده بود. سنگ
ها و ماسه های درشت اطراف این حاشیه ی موزائیکی مانع از آن می شد که خاک به روی
موزائیک ها بیاید و بچه ها برای دنبال هم کردن این حاشیه را که دور ساختمان را می
چرخید انتخاب کرده بودند. داخل سالن و کلاس ها موزائیک های صاف داشت برعکس حاشیه
که برجسته و لوزی بودند. دیوارها گچ بود با رنگ آبی آسمانی اما سقف ساختمان آجر
بود با بندکشی بسیار منظم و نمای زیباتر از گچ و سفیدکاری آهن های سقف کاملاً
مشهود بود و فاصله ی آهن ها خیلی کمتر از آنچه در ساختمان های معمولی به کار برده
می شود. کلاس اول دو پنجره داشت به سمت شمال و کوه کلاس وسط سه پنجره داشت و کلاس
کوچک یک پنجره. رنگ آن ها آبی روشن با شیشه های کوچک که درب وسط آنها باز
می شد و دستگیره ی آن را که به سمت بالا می کشیدی دو تا زبانه ی میله ای مانند از
داخل چارچوب
در می آمد و پنجره باز می شد تا هوای کوه وارد کلاس شود و از درب یک لت و فیبری
قهوه ای رنگ بیرون برود. علاوه بر آن کلاس اول و دوم یک پنجره ی کوچک با یک شیشه
به همان رنگ زیر سقف و در ارتفاع بلند داشت که دست هیچ بنی بشری به آن نمی رسید. مدرسه
آفتاب روبود و از صبح تا عصر که آنجا بودیم آفتاب زمستان ما را یاری می کرد. داخل
سالن یک قاب عکس زرد رنگ زیبا بود که زمینه ی آن هم زرد بود و با سایه ی سیاه عکس
یک سپاهی دانش که از روی کلاهش مشخص بود را نشان می داد که داخل کلاس است و سپاهی
دارد تکلیف بچه ها را با حالت ایستاده نگاه می کرد و در کنار آن متنی چار پنج خطی
نوشته بود که خط آن نستعلیق بود و اغلب بچه ها بجز عنوان آن که«یاد بود» نوشته بود
از خواندن آن عاجز بودند. بچه های کلاس بالا می گفتند این سایه ی سیاه از آقای
خالقی سپاهی دانشی است که سال گذشته اینجا بوده و بچه ها از او می ترسیدند. ناودان
های از سمت کوه سر از لبه ی ساختمان بیرون آورده بودند که هنگام باران از پشت بام
قیرگونی کلاس ها آب را در فاصله ایی نسبتاً دور از دیوار می ریختند و صدای ریزش آب
داخل کلاس ها می پیچید. کوه ها و تپه ها و کلوت های شمال بخصوص دو تا تپه ای که
نسبتاً نزدیک بود و از روی یکی از آن ها جاده ای موتور رو عبور می کرد و معروف به
تپه ی علی کل چشم انداز زیبایی برای تماشا کردن بچه ها و حواس پرتی بود.
خصوصاً که میدان فوتبال و یک
تور والیبال با میله های آهنی همراه قرقره های مجهز که اغلب اوقات پر از بازی کن
بود بر چشم انداز مدرسه افزوده می شد. در سمت جنوب میدان صبحگاه بود که حاشیه ی
موزائیکی مدرسه با آن ارتفاع حدود سی سانتی سکوی خوبی برای مجریان و سخنرانان
ساخته بود. میله ی آهنی پرچم با قرقره و طناب آهنی پرچم سه رنگ ایران را در اهتزاز
داشت آثار چند باغچه ی کوچک که با آجرها تیغه شده از هم جدا شده بودند به چشم می
خورد و اثری از کشت و زراعت دیده نمی شد. گویا
سال های قبل بچه ها با آفتابه و پارچ آب از سر شگفت می آورده اند و سبزی خوردن
سپاهیان را تأمین
می کرده اند. در فاصله ی کمی از میدان فوتبال و والیبال مدرسه یک خاکریز کوچک بود
که می گفتند آن را اهالی ساکن در بالای جاده برای مبارزه و هدایت سیل آب درست کرده
اند تا آب باران و سیل احتمالی را از سمت مکینه به آخر روستا هدایت کند وجود داشت
این خاکریز به اندازه قد نشسته ی بچه ها بود و محل خوبی برای سرویس بهداشتی که زنگ
تفریج بچه ها در آن فضای آزاد دسته جمعی می نشستند و همانطور که قضای حاجت می
کردند با همدیگر حرف هم می زدند و گاهی درددل هم می نمودند و در آخر بدون طهارت
شلوار خود را بالا می کشیدند و همانطور دسته جمعی به کلاس برمی گشتند. البته چند تا
از
بچه های کلاس پنجم را می دیدیم که آفتابه ای را از دفتر می گیرند و از شگفت آب می
کنند و خودشان تنهایی به دستشویی می روند و فاصله ی محل نشستن آن ها دورتر از بقیه
بود و اصلاً در معرض دید نبود. بعد از آن همه سال ما هرگز ندیدیم که سپاهیان دانش
ما در کجا دستشویی می کنند و یا اصلاً آن ها هم به این کار نیازی دارند. ولی گویا
به منزل خود می رفته اند! مدرسه دیواری نداشت و نمای آن از اطراف دیده می شد اما
خلوتی محل مانع از رفت و آمد شده بود و فقط گه گاهی کامیونی و یا وسیله ی نقلیه ای
دیگر از جاده می گذشت که گرد و غبار حاصل از آن در آن جاده ی خاکی آن را از فاصله
ی دور نمایان می کرد. گاهی هم اتوبوس تهران سبزوار از آن می گذشت و سال های بعد
بود که اتوبوس کاشمر انابد حاج آقای محبی به آن افزوده شد. جاده ی کاسف هم از کنار
مدرسه می گذشت که صبح و عصر اتوبوس قرمز رنگ ایران پیمای کاسب به رانندگی آقای علی
اکبر خلوصی با صدایی بلندتر از هواپیما و پر از انواع مسافر و دام می گذشت.
سپاهیان دانش آن سال آقایان مرجانی و بگجانی(بیک جانی) بودند که از اهالی ترکمن
صحرا و از برادران اهل سنت بودند. صبح ها قبل از ورود سپاهیان به چند نفر از گردن
کلفت های مدرسه مسئولیت داده شده بود که بچه ها را در میدان صبحگاه به صف کنند تا
پس از ورزش صبحگاهی مراسم ویژه ای را اجرا کنند. مراسم تشکیل شده بود از تلاوت چند
آیه قرآن غلط و غلوط و سوگند پرچم که برخی از فرازهای آن عبارت بود از:«من به این
پرچم سه رنگ سوگند می خورم که به اندازه توانایی ام در پیشرفت کشور کوشا باشم»
نگاه همه به مجری صبحگاه بود که بر روی سکو ایستاده بود و از روی سر همه بالای
خیابان را
می دید تا به محض نمایان شدن دو یا سه نفر سپاهی بچه ها را خبردار کند که«معلمان
آمدند» سپاهیان با لباس نظامی و آرام سپاهی کفش ها مشکی براق و واکس زده کلاه
سربازی بر سر با وقار و طمأنینه ای خاص راسته خیابان را از منزل تا مدرسه پیاده می
پیمودند. البته در زمستان پالتوی ماشی رنگ بلند روی لباس ها می پوشیدند و دستها را
در جیب هایی که افقی مایل به سمت پایین بالاتر از کمر داشتند می کردند و آن ها را
به شکم فشار می دادند تا بر سرمای سوزانی که از کوه به روستا می وزید غلبه کنند.
ما همچنان خبردار می ایستادیم تا سپاهیان جاده را می بریدند و به حیاط مدرسه می
رسیدند و بالای سکو می ایستادند گاهی یکی از آن ها که مدیر آموزشگاه بود تذکراتی
می داد که عموماً تهدید و ترساندمان بود و گاهی هم سرودهایی می خواندند و ما تکرار
می کردیم. نگاه کردن ناخن ها و وضع بهداشت بچه ها از مسائلی بود که برایشان خیلی
اهمیت داشت. بعد بچه ها به کلاس می رفتند و پس از مدتی هم که سپاهیان در آفتاب روی
سکو با هم حرف می زدند به کلاس می آمدند و ما بلند می شدیم و می نشستیم. ورود و
خروج بچه ها از مدرسه تا منزل با صف بود. صف از پایین ترین نقطه ی ده تشکیل می شد
و هر بچه ای ملزم بود جلو درب خانه اش بایستد تا صف به روبروی در خانه برسد و
آنگاه وارد صف شود البته با اجازه ی مبصرهای صف که از طرف سپاهیان مشخص بودند و هر
کدام یک قلم و دفتر برای ثبت دانش آموزان خاطی و بی نظم در دست داشتند و با همان
صف وارد مدرسه می شدیم. هنگام تعطیلی مدرسه چه در صبح ساعت یازده و چه ساعت چهار
بعدازظهر صف از محل صبحگاه با حضور معمولاً سپاهیان تشکیل می شد و پس از عبور از
جاده تا پایین ده و آخرین نفر می رفت. دو نفر با پرچم قرمز موظف بودند دو طرف جاده
به راننده های موتور و ماشین ایست بدهند تا صف عبور کند و از حوادث احتمالی
جلوگیری بشود که بحمدالله هیچ اتفاق خاصی نیتفتاده بود. هر دانش آموز می بایستی
روی یقه ی کت خود یک پارچه ی سفید بدوزد تا نشان دهنده ی وضع بهداشت او باشد و به
محض اینکه ذره ی رنگ آن به کثیفی تمایل پیدا می کرد با تذکر و یا بدون تذکر باید
آن را از کت جدا می کرد و می شست و دوباره آن را به کت کوک می زد. بازی بچه های
بزرگ فوتبال و والیبال بود که جوانانی از ده همه برای بازی خصوصاً عصرها به مدرسه
می آمدند و با سپاهیان دوست و هم بازی می شدند علاوه بر بازی های توپی بازی الک
دلک با دو تکه چوب یکی کوتاه و یکی بلند که روی دو تا سنگ قرار می گرفت و به سمت
بچه ها پرت می شد و اگر آن را می گرفت بازی را برده بود و گرنه دوباره با چوب بلند
به چوب کوتاه می زد و مسافتی که از محل اولیه ی بازی موسوم به«حلّه» را می باید
باختگان به برنده ها سواری بدهند و هر کدام یکی از تیم مقابل را کول می کرد. به
علاوه سمت غربی ساختمان آثار چند دیوار گلی که گویا خانه های بلندی نقشه ی خانه ی
بلندی بودند مانند مغازه به ارتفاع کمتر از یک متر وجود داشت که از روی آن ها می
پریدیم و در زمستان بخوبی از عهده ی سرماها برمی آمدیم. بازی دیگر«بدبدی» نام داشت
دو میدان کوچک مثل میدان والیبال هر کدام به اندازه ی یک اتاق سه در چهار با پا بر
روی زمین خط می کشیدیم و دو تیم می شدیم. هر کدام با صدای بدی بدی و حبس نفس به
میدان مقابل می آمد و اگر به دام آن ها می افتاد می سوخت. آنقدر این حمله ها ادامه
می یافت تا کل تیم گرفتار می شدند و می سوختند. بازی دیگر هفت سنگ بود با توپی
کوچک به اندازه یک نارنج و هفت تا سنگ کوچک کمتر از کف دست که می باید از فاصله ای
توپ را به سنگ ها بزند و سنگ ها را از روی هم بریزد و نوع دیگر بازی با آن توپ«گوک
و رهم» نام داشت یک نفر توپ را برمی داشت و به بچه ها می زد هر کس آن را می گرفت
برنده بود و هرکس توپ به بدنش می خورد بازنده می شد و هیجان خاصی را در بچه های
بازیگر به وجود می آورد. نکته ی قابل توجه این بود که تعدادی(کمتر از ده نفر) از
دانش آموزان اهل ابراهیم آباد بودند که هر روز پیاده از روستایشان به مدرسه می
آمدند و برمی گشتند.
در سرمای زمستان سمت شمال
ساختمان که سایه بود گودال کوچکی وجود داشت که از آب باران پر
می شد و یخ می زد. بچه ها از آن برای سُرسره بازی استفاده می کردند. علاوه بر آن
دو تا ناودان آهنی بام مدرسه هم زنگوله های یخی داشت که قطره قطره از آن آب می
چکید و بچه ها که از هیجان و جست و خیز بازی تشنه می شدند دهان خود را آن زیر می
گرفتند تا چند قطره ی آب شفا در حلقشان بچکد و تفننی کرده باشند. هر کلاس یک بخاری
کاربراتی آزمایش قهوه ی رنگ مایل به سیاه داشت که با لوله ی کوتاه و دو تا زانو
دودکش آن به پشت بام می رفت. زمانی که برف می آمد یک نردبان چوبی از خانه ی همسایه
می آوردند و چند تا از گردن کلفت ها و هیکلی های مدرسه با پاروهای چوبی که از
منازل
همسایه ها گرفته بودند بالای بام می رفتند و برف ها را می ریختند. دودکش بخاری ها
که تماشایی بود محل خوبی شده بود برای گرم کردن دست آن بچه هایی که بالا بام برف
می ریختند. نفت بخاری ها را با دو سه تا بشکه ی دویست لیتری که از ابراهیم آباد می
آوردند تأمین می شد. در هر بشکه ی سه حلقه لاستیک کهنه ی موتور انداخته بودند تا
هنگام غلتاندن بشکه سوراخ نشود. معمولاً بشکه ها را یک وانتی یا گاری برای مدرسه
می آورد. بخاری ها کهنه و فرسوده بود و مرتب آتش می گرفت یا دود می کرد و سرمان
درد
می گرفت و نمی توانستیم از حرارت آن خیر و بهره ای ببریم. مرتب بازرسانی از اداره
به مدرسه می آمدند و سرکشی می کردند. آقایانی مثل احمد ارغوانی که چهار شانه بود
لپ های گوشتی سفید پوست، شیک پوش و تمیز. آقای دیگر به نام سامعی قدی نسبتاً بلند
و لاغر و سیاه پوست و چند نفر دیگر که معروف بودند به رئیس های فرهنگ. قبل از
ورودشان مدرسه را تمیز و مرتب می کردند و ترکه های انار را زیر میزها پنهان می
کردند و بچه های تنبل را در وسط بچه های زرنگ جاسازی می کردند تا اگر از آن ها
سؤالی بپرسند حیثیت شغلی آموزگار زیر سؤال نرود و بازخواست نگردد. گاهی با خودشان
جوایزی هم می آوردند مثل کتاب داستان و آلبوم عکسی از خانواده ی شاه که به بچه های
زرنگ می دادند. بازرس ها از همه چیز مدرسه حتی پشت بام ها و پست تغذیه و دفاتر
امتحانی و پرونده ها بازدید می کردند. از همان سال اول به بچه ها تغذیه ی رایگان
می دادند. از کیک ها و بیسکویت های خوشمزه گرفته تا موز و سیب لبنانی و نان سنگک و
پنیر و کره و تخم مرغ آب پز. وانتی بود که می گفتند ماشین تغذیه هر چند روزی می
آمد و کارتن ها را پایین می گرفتیم و لیستی را سپاهی مان امضا می کرد و می رفت به
روستاهای دیگر. نان سنگک را یکی از آقایان روستا از بردسکن با موتور می آورد و یک
چراغ پریموس بزرگ و یک قابلمه ای از منازل آورده بودند تا تخم مرغ ها را آب پز
کنند و به هر نفر تکه ای نان و یک تخم مرغ می دادند که برخی بچه ها نصف آن را به
خانه شان می بردند برای برادران و خواهران کوچکترشان. اصلاً رسم بود که از مدرسه
که می آمدیم برادر یا خواهر کوچک جلومان می دویدند و بخشی از تغذیه مان خواه موز و
سیب و خواه کیک و بیسکویت یا نان را از ما طلب می کردند. گاهی اوقات هم پسته می
دادند. رؤسای فرهنگ گاهی اوقات با جیپ سبز رنگ خود حین صرف تغذیه می آمدند و
بازرسی انجام می گرفت.
بعد ازظهرها که مدرسه تعطیل می
شد جوانان روستا با موتورهای نو به اطراف مدرسه و جاده برجک
می آمدند و سرمست از پول های قالی بافی با موتورهای خود تک چرخ می زدند و حرکات
نمایشی انجام
می دادند. اما تا زمانی که سپاهیان در مدرسه بودند کسی جرئت این کار را نداشت. سال
دوم ابتدایی بود که دو تن دیگر از سپاهیان دانش به نام آقایان شفیعی نژاد با قدی
متوسط چهره ای سوخته و سیاه و لاغر و شمسی چهارشانه موهای فرفری قدی نسبتاً کوتاه
و علاقه مند به ورزش برای مدرسه ی ما آمد. آقای
شفیعی نژاد در همان اتاق کوچک مدرسه مدتی می نشست و بعد هم در یک منزلی در داخل
روستا همراه آقای شمسی سکنی گزید. اقدام خداپسندانه ی ایشان آموزش نماز به بچه های
کلاس دوم ابتدایی بود. به یکی از بچه ها که منزلشان نزدیک بود می گفت و می رفت
جانماز و قالیچه می آورد و همگی به ترتیب نماز می خواندیم و ایشان ایرادات را
برطرف می کردند. و نیز آفتابه ای آب می آورد و وضو گرفتن را عملی آموزش می داد.
ایشان گفتند که در پایان نماز با حال تشهد که نشسته اید پس از سلام این دعا را
بخوانید:«الهی و عجل فرجهم و سهل مخرجم؟» و دستها را به حالت قنوت بگیرید. ماه
مبارک رمضان در اول مهر بود و من ندیدم که معلمین ما روزه بخورند. همان سال بود که
با همکاری خانه ی انصاف؟ یک پی آب در بالای جاده درست کردند. به این ترتیب که چاله
ای حوض مانند داخل زمین حفر کردند و با چند پله به کانال آب قناتی می رسید که به
طول و عرض حدود یک متر آب نمایان بود و آب تمیزی که از حدود چند فرسنگ آن طرف تر
می آمد از زیر جاده وارد منزل آقای علوی می شد. این کار موجب می شد که بچه ها آب
بهداشتی تر بنوشند و قبل از عبور از منزل و باغ در اختیار مردم قرار گیرد.
زنگ تفریح که با صدای سوت معلم به صدا در می آمد بچه ها به همین پی آب حمله می کردند و هرکس قدرت بیشتری داشت زودتر از بقیه به آب می رسید. ضعیف تر ها صبر می کردند تا خلوت شود و از آب گل آلود بنوشند و یا قدشان را دراز کنند و از وسط جوی آب بنوشند تا آب گل آلود به مشت هایشان نیاید. البته در هنگام خلوتی بچه ها ترجیح می دادند که نقاب بیندازند و از خطرات زالو چشم می پوشیدند. اما ماهی کوچولوهای سیاه رنگ با سر و صدای بچه ها می گریختند و در تاریکی داخل کانال ناپدید می شدند. والدین می گفتند مراقبت باشید که تنها به پی آب نروید که معمولاً چاه های پی آب جن و پری دارند و به شما ضرر می رسانند و در این باب داستان های زیادی برایمان گفته بودند.
معلم کلاس سوم آقای ترابیان نام
داشت. جوانی رشید با لباس سپاهی دانش، قدبلند، خوش تیپ، سفیدپوست با ابهت، صورت
صاف و تراشیده با سبیل های سیاه و پرپشت که گاه گاهی از بیکاری پشت میز می نشست و
با حالتی لمیده دو انگشت قلمی خود را به سبیل ها می کشید و مرتب در وسط سبیل ها دو
انگشت را کنار هم می گذاشت و هر کدام را تا گوشه های لب می مالید. گاهی هم در
تفکرات خود غرق
می شد و در کلاس کسی جرئت شلوغی یا سر و صدا نداشت. خشونت و وحشت جزو لوازم لاینفک
معلمی برای بچه ها بود اما دیده می شد که برخی اوقات آقای ترابیان ادای لهجه های
بچه های روستا را در
می آورد و موجب خندیدن مان می شد. مثلاً کلمه ی نَه را نِ تلفظ می کرد و کمی آن را
می کشید تا شاگردانش بزنند زیر خنده. با تمام این احوال کسی توان سوء استفاده از
اخلاق او را نداشت. اهل شمال(گرگان) بود و گاهی اوقات از خاطراتش برایمان تعریف می
کرد اما در سطحی نبود که ما آن ها را درک کنیم. با قماربازی بچه ها و بزرگترهای
روستا خیلی مخالف بود و اگر می شنید که دانش آموزی قمار بازی کرده اورا به شدت
تنبیه می کرد. در ایام عید هم عده ای جاسوس معین کرده بود تا نام قماربازها را ثبت
کنند و به ایشان گزارش دهند و تنبیهات لازمه را اجرا نمایند.
یکی دیگر از سپاهیان عزیز دانشی که خداوند نگهدار همگی آن ها باشد، آقای یوسف نژاد بود جوانی چهار شانه، قدی متوسط سیاه سوخته با لب های پرگوشت صدایی کلفت و مردانه و اهل زابل. علاقه مند به فوتبال بود و حتی داخل حیاط منزلش(خانه ی بی بی زن خان) دست از توپ برنمی داشت. ایشان علاوه بر استفاده از ترکه ی انار برای زدن بر کف دست، فلک هم می کرد. به این منوال که دانش آموز خاطی را روی میز به پشت می خواباند و به دو سه نفر از قلدرهای کلاس می گفت دست و پاهایش را محکم به میز فشار دهند تا فیکس بماند. سپس تعدادی ترکه که کمتر از بیست تا سی تا نبود به کف پای بچه می زدند تا برای همیشه تأدیب شود. دانش آموز خاطی هم که عموماً خطای او دعوا با همکلاسی یا خونی کردن سر و صورت بر اثر برخورد در حین بازی بود هنگام رفتن به خانه سعی می کرد کف پاهایش را به زمین ندهد.
ویژگی دیگر معلمین سپاهی در تمام دوره ی خدمت در روستا، تهیه ی نان از منازل بود. هر روز ظهر به دو یا سه نفر پول می دادند تا از بالای ده تا پایین ده تمام درب تمام منازلی را که دود از تنورشان بلند بود بزنند و برای معلمین نان بخرند. امان از وقتی که دست خالی برمی گشتند! مردم هم دو یا سه نان می دادند و یکی دو تومان پول آن را می گرفتند. گاهی هم نان داغ تازه گیر نمی آمد و از نان های پخت دو سه روز قبل از نان دانی خود بیرون می آوردند و به مأموران سپاهی دانش می دادند. همزمان روی نوبت سه چهار نفر دیگر ظرف های آن ها را از منزل می گرفتند و به سر جوی آب می بردند و می شستند. قبل از آن که ظرف ها را در آشپزخانه در محل خود بگذارند یکی از سپاهیان بررسی می کرد که تمیز شسته شده باشد. در غیر این صورت، اگر لکه ای یا ذره ای غذا به آن چسبیده بود با یکی دو تا پس گردنی بچه ها را بر می گرداندند تا آن را با دقت دیگری بشویند. دو نفر دیگر هم مأمور آوردن آب از قنات به منزل آقایان بودند که یک سطل پلاستیکی بزرگ را پرآب می کردند و دو نفر دسته ی آن را می گرفتند و به منزل می آوردند. گاهی هم برای سهولت یک تکه چوب نسبتاً قوی برمی داشتند و از میان دسته ی سطل عبور می دادند و آنگاه دو سرچوب را دو نفر می گرفتند. اگر در مسیر آب ها لب پر می زد و می ریخت و مقدار آن کم می شد موظف بودند دوباره این کار را بکنند. البته و صد البته این کار را دانش آموزان با افتخار می کردند و برای خدمت به معلمین خود بر یک دیگر سبقت می گرفتند.
یکی از بیماری های واگیر و همه گیر بین بچه ها کچلی بود. تعدادی زیادی از دانش آموزان در تمام پایه ها به این بیماری مبتلا بودند. سرهایشان دانه های چرکی سفید و دمل مانند در می آورد و پس از آنکه به حمام می رفتند محل آن که به اندازه ی یک سرانگشت یا یک سکه بود قرمز و بدون مو می ماند. چند روز بعد از همان محل یا جاهای دیگر دمل ها در می آمدند و دست بردار نبودند. تا جایی که برخی از بچه ها کچل می شدند و کلاه بر سر داشتند. گاهی هم این دانه ها خشک می شد و پر از پوسته بود که هنگام خارش دادن پوسته های سفید روی میز و لباس های خود و اطرافیان می ریخت و اصطلاحاً می گفتند کچلی تبدیل به گری شده است. بچه ها روی هم اسم می گذاشتند و پسوند کل یا کچل و یا گر را به اسم همدیگر می افزودند. چند بار بازرسانی از شهر آمدند و به هر نفری که به این بیماری مبتلا بود دارو دادند. دارو عبارت بود از یک خمیز سبزرنگ شبیه به حنا با بوی بسیار زننده که از داخل قوطی های سربست در می آوردند و به هر نفر یک قاشق روی کاغذ می کردند تا در خانه هاشان به محل دمل ها بمالد و فردای آن روز به حمام برود و با آب گرم و صابون آن را به دقت بشوید. این اقدام بسیار اثربخش بود و تعداد کچل های مدرسه به دو سه نفر تقلیل پیدا کرد و آن ها هم از کمبود موی سر عنوان کچلی به خود گرفته بودند نه به خاطر چرکی شدن پوست سرشان.
سپاهیان به بهداشت فردی بچه ها
فوق العاده اهمیت می دادند. موی بلند و کثیف اصلاً وجود نداشت. هر صبح سپاهی دانش
میان صف بچه ها راه می رفت و اگر موی بچه ها به دست می آمد آن را می کشید تا داد
بچه در آید و با این کار تذکر می داد که فردا باید موها با ماشین حداکثر چهار باید
تراشیده شود.
حاج برات اله تمیز آرایشگر شریف روستا بودند و با یک کیف حلبی که درب آن بیضی شکل
بود و یک
دسته ای در بالای آن بود و با قلابی به محفظه ای اصلی بسته می شد داخل روستا راه
می رفت و به آرایشگری اشتغال داشت. بچه ها به ایشان مراجعه می کردند تا موهای آن
ها را با ماشین اصلاح دستی بتراشند. علاوه بر آن یک شانه و قیچی هم داشتند که
مردان را با آن اصلاح می کردند. ایشان به خاطر خدوم بودن نزد اهالی روستا از
احترام خاصی برخوردار بودند اگر بچه ای پول آرایش نداشت باز هم او را آرایش می
کردند و بعداً با پدرش حساب می نمودند. یک تیغ شبیه چاقو داشتند که با یک سنگ صاف
و سیاه که مانند صابون وسط آن خورده شده بود و گودی آن مشهود بود آن را مرتب تمیز
می کردند و دور سر را با تیغ و صابون و یک پیاله ی آب می تراشیدند. مقداری هم پنبه
داخل کیف داشتند تا اگر احیاناً جایی خونی شود کمی پنبه ی ؟؟ روی آن بگذارند.
علاوه بر آرایشگری ایشان سنت
حسنه ی ختنه را هم عهده دار بودند و هراز گاهی دانش آموزی غایب
می کرد و والدینش به سپاهی دانش اعلام می داشتند که بچه شان ختنه شده و ما او را
سرکوچه شان
می دیدم که با یک لنگ قرمز که از شانه تا زانو پوشانده است ایستاده است و برای رفع
دلتنگی از فضای خانه داخل ده را تماشا می کند و برای رعایت بهداشت شلواری هم در پا
ندارد و هنگام راه رفتن با ملاحظه قدم برمی دارد که زخم که بسیار هم بزرگ است
آسیبی نبیند. چون مقدار زیادی پنبه و ضماد مخصوص روی آن چسبانده بودند و به اندازه
ی یک توپ پینگ پنگ آویزان بود.
زمانی که آقای یزدانی و آقای ترابیان سپاهی مدرسه بودند در یکی از روزهای بعد از عید که هوا نسبتاً گرم بود ناگاه دیدیم که تعدادی دوچرخه سوار حدود بیست نفر از جاده ی خاکی از سمت طبس وارد روستا شدند تا عبور کنند. سریع بچه ها برای تماشا جمع شدند و سپاهیان جلو رفتند. تمام آن ها آمریکایی بودند و برخی هم موهای زرد داشتند. تمام تجهیزات لازم را روی دوچرخه ی خود حمل می کردند و سرپرست بار راهنمای این جوانان یک اصفهانی بود که با آقای یزدانی که خود اهل اصفهان بود بنای گفتگو را گذاشت. پس از مدتی راه افتادند و رفتند. سپاهی ما از آنها دعوت کرد که والیبال بازی کنند اما گفتند ما باید شب را در کاشمر اتراق کنیم. پس از انقلاب برخی اظهار داشتند که آن ها جاسوس بوده اند و برای نقشه برداری از آن محل عبور می کرده اند. گویا بی ارتباط با حمله ی هواپیماهای آمریکا به صحرای طبس نبوده است.
روزی که آقای یزدانی خدمتش تمام شد و می خواست روستا را ترک کند خیلی گریه می کرد و مثل سایر سپاهیان در آخرین روز به بچه ها شیرینی داد و گفت اگر از دست من ناراحت شده اید و در طول خدمتم اوقات شما تلخ شده است این شیرینی را در دهان بگذارید تا کام شما شیرین بماند. پس از ایشان آقایی آمد به نام علیرضا خدابخشی. با قدی متوسط، ورزشکار، صورتی استخوانی، سفیدپوست و علاقه مند به فوتبال. بعد از چند روز به زمین فوتبال سر و سامان داد و دو تا دروازه ی چوبی که بالای آن با نخ به همدیگر وصل بودند احداث کرد و اغلب اوقات فراغت خود را در میدان فوتبال می گذراند. علاوه بر این از جوانان ده هم برای شرکت در بازی استقبال خوبی می نمود. همزمان آقای دیگری به نام احمد رحیمی اهل گرگان(کردکوی) به مدرسه آمدند که معلم کلاس دوم و سوم بودند. جوانی خوش تیپ، چهارشانه، پرهیکل و گندم گون با صدایی مردانه که شمرده حرف می زد. ایشان هم ورزش کار ورزش دوست و علاقه مند به فوتبال و والیبال بودند. مردی قوی هیکل بود و گاهی بچه ها را از جا بلند می کرد و روی لبه ی تخته سیاه می گذاشت تا ببیند کدام یک می تواند بدون دست بایستد و این کار خودش شده بود یک مسابقه ی رقابتی بین بچه های کلاس دوم. ایشان بعد از فوتبال در زمین خاکی به بچه ها می گفت سطلی آب بیاورند و سرشان را خم می کردند و بچه ای قوی هیکل روی بلندی حاشیه ی موزائیکی ساختمان می ایستاد و آب می ریخت تا آقای معلم سر و صورت خود را از خاک های میدان بازی باز شویند.
برخی اوقات که احساس شادی و نشاطی به سپاهیان دست می داد به یکی از بچه ها که آواز خوبی داشت دستور می دادند ترانه بخوانند و دو سه نفر هم وسط کلاس برقصند و بقیه دست بزنند و مجلس بزمی راه می انداختند.
بچه ها علاقه ی مفرطی به بازی با ریگ(حلّار) داشتند و هر چهار پنج نفر دور هم می نشستند و با این ریگ ها بازی می کردند که معمولاً در هوای گرم این نوع بازی رونق می یافت و بساط بازی در سایه ی پشت ساختمان بود و دور از چشم سپاهیان. چون آن ها به شدت با این کار مخالف بودند و گاهی هم کلاً قدغن می شد و مأمورانی برای این ممنوعیت می گماردند.
آخرین سپاهیان دانش قبل از انقلاب آقایان سیداحمید مفیدی و محمد حاجی پور کاسب(اهل مشهد) و آقای احمد قانعی(دبیر محترم شیمی) اهل بردسکن بودند. و آقای شهسواری که ایشان هم اهل گرگان بودند.
آقای مفیدی جوانی سفیدپوست با
قامتی متوسط و شانه های افتاده و اندکی کوژپشت و سبیل های کوتاه بود که به موقع
خشونت های شدیدی از خود نشان می داد بعد از چند ماهی یک موتور یاماها صد ژاپنی
خاکستری رنگ خرید و با آن رفت و آمد می کرد. یکی دو بار هم با موتورش زمین خورده
بود و با دست و پای پانسمان شده لنگان لنگان در مدرسه راه می رفت. موتور هم به شدت
آسیب دیده بود و تا مدت ها بدون سرچراغ و کیلومتر از آن استفاده می کرد. گاهی
اوقات هم مثل جوانان ده با موتور خود پشت مدرسه پرش می زد و یا چند تکه سنگ به
ردیف می چید و مثل امتحان گواهینامه ما بین سنگ ها حرکت می کرد و شکل عدد هشت
انگلیسی را روی زمین با آثار چرخ های موتور می انداخت. بچه ها خیلی از ایشان
می ترسیدند. اگر بچه ای را داخل کوچه و خیابان ده می دید همانجا او را صدا می زد و
تذکر می داد و تا روز بعد اصلاً فراموش نمی کرد که او را تنبیه کند. بیست تا و سی
تا ترکه برای تنبیهات معمولی و نمرات زیر ده یک چیز عادی بود. برای قمار بازی خیلی
سخت می گرفت و گاهی با قمار بازهای روستا هم در
می افتاد. وای به حال کسی بود که او را به عنوان قمار باز معرفی کنند و لاپورت
بدهند. روزها شنبه تعداد زیادی از بچه ها را بیرون می آورد و به خاطر قماربازی شان
در روز جمعه ی قبل تنبیه شدیدی می کرد. مکرر هم نصیحت می کرد که قمار بازی نکنید و
می گفت ما خودمان هم ورزش های شرطی بازی
می کردیم اما در پایان پول های برده شده را روی هم می گذاشتیم و یک چیزی خوردنی می
خریدیم و
می خوردیم. سال پنجم ابتدایی امتحان نهایی داشتیم و بچه ها می باید برای اولین بار
همراه پدرشان به بردسکن بروند و در آنجا عکس بگیرند که خیلی برایشان تازگی و هیجان
داشت. عکس ها را برای پرونده و کارت ورود به جلسه می خواستند و کل امتحانات در دو
روز پی در پی اجرا می شد. ترس از امتحان و خروج برای اولین بار از ده اضطراب را دو
چندان می کرد.
حوزه ی امتحانات نهایی در مدرسه
ی کاتبی(الزهرا) برگزار می شد. معلم دیگر مدرسه که پایه های اول و دوم را تدریس می
کرد آقای محمد حاجی پور کاسب نام داشت. جوانی قد بلند، خوش تیپ، ورزشکار، مؤدب با
بازوهای قوی و اندکی سبزه و ریشی تراشیده و کم پشت و سبیل های کوتاه و لب های
پرگوشت و
دندان های سفید و مرتب و صدایی مردانه اهل مشهد. علاقه مند به انواع ورزش ها
خصوصاً ورزش بوکس. گاهی در سر کلاس یا حیاط مدرسه و گاهی هم در منزلش با خودش بوکس
بازی می کرد و با حریف فرضی خود مسابقه می داد. با صداهایی که مخصوص قهرمانان بوکس
است ضربات را به سمت حریف می فرستاد و با جدیت این کار را ادامه می داد و ما هم
تماشا می کردیم و یاد می گرفتیم تا به دور از چشم ایشان اجرا کنیم. گاهی با خودش
آواز هم می خواند. اما علاقه ی او بیشتر به آواز بچه ها بود که آواز خوانان را به
خواندن کند و کلاس کف بزنند. با تمام این اوصاف بسیار رحم دل بود و بسیاری اوقات
از کلاس خودش بیرون می آمد تا به داد دانش آموزانی برسد که تحمل خود را زیر ترکه های
آقای مفیدی از دست داده بودند. با وساطت و کلک های بامزه این گروه از خاطیان را
نجات می داد. مثلاً تعدادی از بچه های مظلوم تر را مثل من جدا می کرد و می گفت
ترکه های این ها را من می زنم و به جای سی تا و چهل تا دو سه تا آن هم بسیار یواش
ولی با سر و صداهای وحشتناک به کف دست می زد و همزمان هم زیر لب خنده هایی
می کرد تا از دردهای خفیف آن باز هم کاسته شود.
آقای شهسواری یکی دیگر از سپاهیان دانش بودند که ایشان هم جوانی منظم، مرتب و با قدی میانه و کمی لاغر، صورتی گرد و چانه ای باریک که از حد معمول چانه پایین تر آمده بود و صورت را کشیده نموده بود. چهره ای معصومانه و دوست داشتنی و خوش اخلاق. خیلی با بچه ها بازی و شادی می کرد. چون از دستش نمی افتاد اما از آن برای تنبیه به ندرت استفاده می کرد.با تشکر از استاد حسین امینی که این مطالب را در اختیار اینجانب قرار دادن کلیه مطالب دستنوشته های ایشان می باشد واین بزرگوار زحمت ای مطالب را کشیدهاند و از همه عزیزان خصوصا هم ولایتی هامقیم شهر ها وهم دهیهای عزیز خواسته اند اگر نظر یا انتقاد داردند از طریق سایت یا خودشانبه اطلاع ایشان برسد با تشکر
اسامی یاران امام حسین در کربلا
نویسنده: سید محسن امین
اسامى شهداى کربلا از یاران حسین (ع) طبق روایاتى که نگارنده از لابلاى کتب تاریخ به دست آورده ام از بنى هاشم و غیر بنى هاشم بدین شرح ذکر شده است:
فرزندان امیر المؤمنین (ع) :
1ـ ابو بکر بن علی (که شهادت وى با شک و تردید ذکر شده است.)
2ـ عمر بن على
3ـ محمد الاصغر بن على
4ـ عبد الله بن على
5ـ عباس بن على
6ـ محمد بن العباس بن على
7ـ عبد الله بن العباس بن على
8ـ عبد الله الاصغر
9ـ جعفر بن على
10ـ عثمان بن على
فرزندان امام حسن (ع) :
11ـ قاسم بن حسن
12ـ ابو بکر بن حسن
13ـ عبد الله بن حسن
14ـ بشر بن حسن
فرزندان امام حسین (ع) :
15ـ على بن الحسین الاکبر
16ـ عبد الله الرضیع
17ـ ابراهیم بن الحسین (این نام را ابن شهر آشوب در کتاب خود آورده و تعداد دیگرى
نیز بدان اضافه کرده است.)
فرزندان عبد الله بن جعفر (ره) :
18ـ محمد بن عبد الله بن جعفر
19ـ عون بن عبد الله بن جعفر
20ـ عبید الله بن عبد الله بن جعفر
فرزندان عقیل بن ابى طالب (ره)
21ـ مسلم بن عقیل
22ـ جعفر بن عقیل
23ـ جعفر بن محمد بن عقیل (نام وى را نیز ابن شهر آشوب ذکر کرده است.)
24ـ عبد الرحمن بن عقیل
25ـ عبد الله الاکبر بن عقیل
26ـ عبد الله بن مسلم بن عقیل
27ـ عون بن مسلم بن عقیل
28ـ محمد بن مسلم بن عقیل
29ـ محمد بن ابی سعید بن عقیل
30ـ احمد بن محمد الهاشمى (هر چند که در میان کتب تاریخى نامى از این شخص برده
نشده و نه جزء فرزندان عباس و نه غیر او ذکرى به میان نیامده اما وى را نیز ابن
شهر آشوب آورده است.)
یاران امام از غیر بنى هاشم که در واقعه کربلا به شهادت رسیدهاند به ترتیب حروف الفبا :
1ـ ابراهیم بن الحصین الاسدى
2ـ ابو الحتوف بن الحارث الانصارى
3ـ ابو عامر النهشلی
4ـ ادهم بن امیه العبدى
5ـ اسلم الترکى (آزاد شده حسین ع)
6ـ امیة بن سعد الطایى
7ـ أنس بن الحارث الکاهلی
8ـ أنیس بن معقل الاصبحى
9ـ بریر بن خضیر الهمدانى
10ـ بشر بن عبد الله الحضرمى
11ـ بکر بن حی التیمى
12ـ جابر بن الحجاج التیمى
13ـ جبلة بن علی الشیبانی
14ـ جنادة بن الحارث السلمانى
15ـ جنادة بن کعب الانصارى
16ـ جندب بن حجیر الخولانى
17ـ جون (آزاد شده ابى ذر)
18ـ جوین بن مالک التمیمى
19ـ الحارث بن امرئ القیس الکندى
20ـ الحارث بن نبهان (آزاد شده حمزه)
21ـ الحباب بن الحارث
22ـ الحباب بن عامر الشعبى
23ـ حبشى بن قاسم النهمى
24ـ حبیب بن مظهر الاسدى
25ـ الحجاج بن بدر السعدى
26ـ الحجاج بن مسروق الجعفى
27ـ الحر بن یزید الریاحى
28ـ الحلاس بن عمرو الراسبى
29ـ حنظلة بن اسعد اشبامى
30ـ حنظلة بن عمرو الشیبانى
31ـ رافع (آزاد شده مسلم الازدى)
32ـ زاهر بن عمرو الکندى (آزاد شده عمرو بن حمق)
33ـ زهیر بن لبشر الخثعمى
34ـ زهیر بن سلیم الازدى
35ـ زهیر بن القین البجلى
36ـ زیاد بن عریب الصائدى
37ـ سالم (آزاد شده بنى المدینه الکلبى)
38ـ سالم (آزاد شده عامر عبدى)
39ـ سعد بن الحارث الانصارى
40ـ سعد (آزاد شده على بن ابى طالب ع)
41ـ سعد (آزاد شده عمرو بن خالد صیداوى)
42ـ سعید بن عبد الله الحنفى
43ـ سلمان بن مضارب البجلى
44ـ سلیمان (آزاد شده حسین ع)
45ـ سوار بن منعم النهمى
46ـ سوید بن عمرو بن ابى المطاع
47ـ سیف بن الحارث بن سریع الجابرى
48ـ سیف بن مالک العبدى
49ـ شبیب (آزاد شده حارث جابرى)
50ـ شوذب (آزاد شده بنى شاکر)
51ـ الضرغامة بن مالک
52ـ عائذ بن مجمع العائذى
53ـ عالبس بن ابى شبیب الشاکرى
54ـ عامر بن حسان بن شریح بن سعد بن حارثه بن لام بن عمرو بن طریف بن عمرو بن بشامة
بن ذهل بن جدعان بن سعد بن قطرة بن طی
55ـ عامر بن مسلم العبدى
56ـ عباد بن المهاجر الجهنى
57ـ عبد الأعلى بن یزید الکلبى
58ـ عبد الرحمن الارحبی
59ـ عبد الرحمن بن عبد ربه الانصارى
60ـ عبد الرحمن بن عروة الغفارى
61ـ عبد الرحمن بن مسعود التیمى
62ـ عبد الله بن ابى بکر (چنان که جاحظ در کتاب الحیوان آورده وى از کسانى است
که در واقعه کربلا به شهادت رسیده است.)
63ـ عهد الله بن بشر الخثعمى
64ـ عبد الله بن عروة الغفارى
65ـ عبد الله بن عمیر بن جناب الکلبى
66ـ عبد الله بن یزید العبدى
67ـ عبید الله بن یزید العبدى
68ـ عقبة بن سمعان
69ـ عقبة بن الصلت الجهنى
70ـ عمارة بن صلخب الازدى
71ـ عمران بن کعب بن حارثة الاشجعى
72ـ عمار بن حسان الطائى
73ـ عمار بن سلامة الدالانى
74ـ عمرو بن عبد الله الجندعى
75ـ عمرو بن خالد الازدى
76ـ عمرو بن خالد الصیداوى
77ـ عمرو بن قرظة الانصارى
78ـ عمرو بن مطاع الجعفى
79ـ عمرو بن جنادة الانصارى
80ـ عمرو بن ضبیعة الضبعى
81ـ عمرو بن کعب ابو ثمامة الصائدى
82ـ قارب (آزاد شده حسین ع)
83ـ قاسط بن زهیر التغلبى
84ـ القاسم بن حبیب الازدى
85ـ کردوس التغلبى
86ـ کنانة بن عتیق التغلبى
87ـ مالک بن ذودان
88ـ مالک بن عبد الله بن سریع الجابرى
89ـ مجمع الجهنى
90ـ مجمع بن عبید الله العائذى
91ـ محمد بن بشیر الحضرمى
92ـ مسعود بن الحجاج التیمى
93ـ مسلم بن عوسجه الاسدى
94ـ مسلم بن کثیر الازدى
95ـ مقسط بن زهیر التغلبى
96ـ منجح (آزاد شده امام حسن ع)
97ـ الموقع بن ثمامة الاسدى
98ـ نافع بن هلال الجملى
99ـ نصر (آزاد شده على ع)
100ـ النعمان بن عمرو الراسبى
101ـ نعیم بن عجلان الانصارى
102ـ واضح الرومى (آزاد شده حارث سلمانى)
103ـ وهب بن حباب الکلبى
104ـ یزید بن ثبیط العبدى
105ـ یزید بن زیاد بن مهاصر الکندى
106ـ یزید بن مغفل الجعفى
چنانچه سى تن از بنى هاشم را به این تعداد که ذکر شد اضافه کنیم.تعداد شهداى کربلا به 136 نفر مى رسد و چون قیس بن مسهر صیداوى و عبد الله بن بقطر و هانى بن عروة را نیز جزء آنها قرار دهیم تعداد آنها به 139 نفر خواهد رسید.
نگاهي به مراسم عزاداري دهه اول محرم در بردسکن
نويسنده: علي نوري
در شهرستان بردسکن بيش از ۲۰هيئت عزاداري وجود دارد که اولين هيئت و قديمي ترين آن ها با بيش از ۱۰۰سال قدمت، «هيئت عزاداران حسيني» است.يک محقق فرهنگ عامه در گفت وگو با خراسان رضوي درباره سنت هاي عزاداري مردم شهرستان بردسکن اظهار داشت: از ۲روز مانده به محرم، هر هيئتي براي خود تعدادي «علم» به عنوان نماد محرم مي بندد و سر در تکايا قرار مي دهد.«محمدعلي بدري» با اشاره به اين که شب اول محرم همگي سوگواران آماده عزاداري براي امام حسين(ع) هستند، ابراز داشت: در شب دوم محرم نيز تعدادي از جوانان و افراد مسن تر از هيئت هاي مختلف با تعدادي علم و گروهي طبل زن از جايگاه مخصوصي که دارند به سمت تکيه در قالب دسته هاي سينه زني و زنجيرزني به راه مي افتند.وي افزود: در شب سوم محرم، دسته هاي سينه زني به همراه زنجيرزنان و گروهي از طبل زن ها و سنج زن ها و يک نفر به عنوان نوحه خوان به همراه يک گاري که بالاي آن تعدادي بلندگو نصب شده است به سمت تکيه خود به راه مي افتند که در بين راه خانواده ها در مسير هيئت سپند دود مي کنند.گاهي خرماي نذري بين عزاداران تقسيم مي کنند و هيئت با شور و حال خاصي از خيابان ها مي گذرد تا به تکيه برسد. اين پژوهشگر خاطرنشان کرد: در شب هاي چهارم، پنجم و ششم نيز تمامي هيئت ها با نظمي خاص با علم و دسته هاي سينه زني و زنجيرزني به عزاداري و زماني که وارد تکيه مي شوند؛ به سينه زني مي پردازند. وي در خصوص شب هفتم محرم ابراز داشت: شب هفتم محرم از هر هيئتي دسته هاي سينه زني و زنجيرزني و سنج زني به راه مي افتند که با اين هيئت علم هاي رنگارنگ (که نماد عزاداري است) ديده مي شود. در بين هيئت ها نيز در هر ۵۰متري يک نفر سپند دود مي کند و گاهي نيز گوسفندي نذري را ذبح مي کنند. اين پژوهشگرافزود: شب هشتم محرم هم که شب تاسوعاي حسيني است، هيئت ها در حرکت ياحسين(ع) گويان سينه و زنجير مي زنند تا به تکيه برسند.سپس در تکيه يک روحاني بر منبر مي رود و در رابطه با قيام حضرت اباعبدا...الحسين(ع) مطالبي بيان مي کند.وي ادامه داد: شب نهم محرم دسته هاي سينه زني و زنجيرزني مثل شب هاي گذشته به حرکت درمي آيند. ذبح گوسفند و شتر و يا گاو يک سنت است که از شب هشتم محرم اجرا مي شود.در شب دهم محرم هم که شب عاشوراي حسيني است، جوانان و خردسالان بيشتر از همه در مراسم سوگواري شرکت مي کنند و به سينه زني و زنجيرزني مي پردازند.اين پژوهشگر فرهنگ عامه تصريح کرد: شب عاشورا، هر هيئتي براي صبح، «نخلي» را آماده و آذين مي کند و روز دهم محرم (روز عاشوراي حسيني) تمام هيئت هاي عزادار شهرستان به ترتيب هر کدام با يک نخل و تعدادي علم رنگارنگ جلوي هيئت حرکت مي کنند.وي افزود: در اين روز، تعداد هيئت هاي عزاداري بسيار زياد است. زماني که اولين هيئت به طرف بهشت رضاي بردسکن (محل دفن شهدا) مي رسد، آخرين هيئت در ميدان مرکزي بردسکن قرار مي گيرد و هنگامي که همه هيئت هاي شهرستان وارد بهشت رضا(ع) مي شوند، به عزاداري مي پردازند.«بدري» ادامه داد: پس از اتمام مراسم عزاداري، نماز ظهر عاشورا در گلزار شهدا اقامه مي شود و سپس هرکس در هيئت خود به صرف ناهار دعوت مي شود. شب يازدهم هم مراسم شام غريبان توسط عاشقان حسيني با اهداي يک شمع وگذاشتن آن داخل شمعدان ويژه برگزار مي شود.
يکي از سنت هاي ديرين مردم شهرستان، مراسم علم بندان است.يکي ديگر از محققان فرهنگ عامه شهرستان بردسکن در گفت وگو با خبرنگار ما در اين خصوص اظهار داشت: مراسم علم بندان از ديرباز به عنوان يک سنت در شهرستان بردسکن مرسوم بوده است و مردم و علاقه مندان به خاندان عصمت و طهارت قبل از فرارسيدن ماه محرم به استقبال اين ماه مي روند و تکايا را سياه پوش مي کنند.«مجتبي نظام آبادي» افزود: جمعي از بانوان و مردان با چارقدهاي رنگارنگ اقدام به بستن علم مي کنند و کساني که نذر و نيازي دارند در اين مراسم شرکت مي کنند.کساني که علم را مي بندند با ذکر صلوات و چاوشي خواني و دود کردن سپند مراسم علم بندان را انجام مي دهند. نظام آبادي گفت: اين سنت در همه تکاياي سطح شهرستان بردسکن انجام مي شود و اين نماد را به عنوان احياگر ياد شهداي کربلا و سربريده امام حسين(ع) بر سر نيزه مي دانند.اين محقق فرهنگ عامه بردسکن با بيان اين که پس از اين که علم ها بسته شد در مسير عبور هيئت هاي عزاداري قرار مي گيرد، گفت: علم ها درشکل هاي مختلف آذين بندي و جلوي هيئت هاي عزاداري توسط برخي افراد حمل مي شوند.نظام آبادي گفت: عزاداري سالار شهيدان در سنت هاي محلي، قومي و بومي شهرستان اشکال گوناگوني دارد و باورهاي عميق مذهبي- اعتقادي بر باورهاي عمومي- اجتماعي منطبق مي شود.«نظام آبادي» افزود: علم ها که بسته شد حاضران در تکيه با نيت کردن به علم بوسي مي آيند و با بزرگداشت اين سنت از نذرها و شيريني ها و... مصرف کرده و حتي براي خانواده خود نيز مي برند.وي تصريح کرد: «چوبه علم» که «ستون علم» را تشکيل مي دهد اغلب با پارچه سياه آذين مي شود.«تيغه علم» هم که معمولاً با نمادهاي مختلفي همچون طرح هاي دست، لاله، خورشيد و... همراه است بيانگر و نمادي از به نيزه کردن سر اباعبدا... (ع) و شهيدان کربلاست.نظام آبادي اظهار داشت: انتقال نسل به نسل اين سنن ارزنده در حفظ و احياي آيين هاي محرم و صفر و ارزش هاي اسلامي نقش به سزايي داشته است.حاج علي صابري يکي از اعضاي هيئت امناي هيئت عزاداران حسيني بردسکن نيز مي گويد: اولين هيئت عزاداري که در بردسکن راه اندازي شد، هيئت عزاداران حسيني بود که قدمت آن بيش از ۱۰۰سال است.
يکي ديگر از محققان فرهنگ عامه شهرستان بردسکن در گفت وگو با خبرنگار ما درباره سنت توزيع آش «بزباش» در روستاي باب الحکم اظهار داشت: بزباش نام غذايي است خاص روستاي باب الحکم که در شب هاي محرم، رمضان و اربعين حسيني به صورت نذر در حسينيه روستا بين عزاداران توزيع مي شود.«سيد حسين اميني» در ادامه افزود: اين طعام از دو کلمه «بز» و «باش» تشکيل شده و دليل آن اين است که در پخت آن فقط از گوشت بز و گوسفند استفاده مي شود و «باش» به معني آش و يا شکل دگرگون يافته اين کلمه است. در ديگر نقاط ايران از آن با عنوان «آبگوشت بزباش» نيز ياد شده اما در کمتر جايي پخت آن به شيوه روستاي باب الحکم است.اين محقق فرهنگ عامه بردسکن گفت: براي طبخ «بزباش» ابتدا قطعات گوشت گوسفند را آب پز مي کنند و سپس چند نفر از زناني که به پاکيزگي شهرت دارند، گوشت ها را با دست از استخوان جدا مي کنند و آن ها را ريش ريش مي کنند.در مرحله بعد گوشت ها را با انواع حبوبات از قبيل نخود، لوبيا، ماش، عدس و ادويه در ديگ مي ريزند.اميني افزود: براي ترش شدن آش، از رب انار و رب گوجه و آلوچه استفاده مي کنند. همان طور که ديگ مي جوشد، مردان با «چمچه» آن را به هم مي زنند و پس از ۲تا۳ ساعت آتش را از زير ديگ به بالاي ديگ منتقل مي کنند و ۲تا۳ ساعت در حالت «دم» مي ماند. پس از آماده شدن، «بزباش» را در کاسه ها مي ريزند و عزاداران با نان خانگي مثل آبگوشت آن را صرف مي کنند. اين محقق فرهنگ عامه ابراز داشت: به سبب وجود گوشت و حبوبات اين غذا سنگين و مقوي است و عزاداران بعد از نماز مغرب و عشا «بزباش» را صرف مي کنند و بلافاصله هيئت عزاداران براي سوگواري حرکت مي کند و به انجام مراسم مي پردازند.آشپزان زن و مرد، حضور پاي ديگ بزباش را بخشي از عزاداري مي دانند و هرکس براي گرفتن مراد خود در تهيه آن کمک مي کند. وي بيان داشت: کارشناسان بهداشت روستا در تمام مراحل برآشپزخانه نظارت دارند و مراقبت هاي ويژه را انجام مي دهند.تمام اهالي روستا و نيز آن ها که برايشان ممکن است از اطراف و اکناف براي صرف اين شام دعوت مي شوند.
شايد ديدن اسب بي سوار، هر بيننده اي را به ياد کربلا و سيد و سالار شهيدان حسين بن علي(ع) بيندازد. اما اگر اين صحنه با اندکي هنرنمايي و استفاده از دکوراسيوني هنرمندانه به حقايق کربلا نزديک شود، نمايي جانسوز از مظلوميت شهداي کربلا را در مقابل چشمان هر بيننده اي ظاهر مي کند. اهالي روستاي شفيع آباد (از توابع بخش مرکزي بردسکن با قدمتي بالغ بر ۷قرن) روز عاشوراي حسيني را در ماه محرم گرامي مي دارند.يکي از هنرمندان اين روستا درباره برگزاري سنت عزاداري در شفيع آباد مي گويد: بيش از ۷قرن از تاسيس روستاي شفيع آباد مي گذرد و موسس اين روستا که سيد بزرگواري به نام «مرحوم سيد شفيع» (يکي از سادات جليل القدر و از سلاله پاک امام موسي بن جعفر(ع)) بود مراسم عزاداري محرم را برگزار مي کرد که اين مراسم ميراثي از آن مرحوم محسوب مي شود. ترسيم هنري گودال قتلگاه، جنازه هاي بي سر و نيزه هاي شکسته و شمشيرهاي خونين، ناقه هاي بي جهاز، اسراي دربند و اسب هاي آراسته زير پاي اشقيا از ديگر ابتکارات هنرمندان اين روستاست.«روحي» افزود:همه مردم به هر شکلي براي برگزاري اين مراسم کمک مي کنند و شوراي اسلامي و مسئولان هيئت هاي عزاداري حسيني، ابوالفضلي و سالکان با همدلي، يکرنگي و صداقت در خور تحسين براي برپايي اين مراسم زحمت مي کشند.وي مي گويد: هر ساله روستاي شفيع آباد پذيراي مهمانان بسياري از شهرستان ها و روستاهاي اطراف در روز عاشورا است که اين مراسم از ابتداي خيابان روستا شروع و تا مزار شهدا و قبور اموات ادامه دارد و با اقامه اذان ظهر همه در مسجد جامع در صفوف به هم فشرده نماز ظهر را به جماعت اقامه مي کنند. خراسان رضوي - مورخ شنبه 1391/08/27 شماره انتشار 18270
نويسنده: علي نوري
شناخت روستای تاریخی باب الحکم