آقای خالق زاده از نخستین سپاهیان دانشی بود که برای خدمت به روستا آمده بودند. ایشان از برادران اهل سنت بودند و از اهالی سیستان و بلوچستان. چهارشانه با قدی نسبتاً کوتاه و جبروتی در چهره که لازمه ی کلاسداری بود و مقابله با هرگونه سوء استفاده های احتمالی بچه ها از اخلاق آموزگار. ایشان جوانی بسیار با استعداد بود و در همان زمان توانسته بود یک گیرنده و فرستنده رادیویی بسازد و با دوستانش در روستاهای اطراف ارتباط رادیویی داشته باشد. در مراسم عزاداری امام حسین(ع) شرکت می کرد و با جدیت و اخلاص به سر و سینه اش می زد گاهی آنقدر به شدت یا حسین می گفت و بر سرش می زد که اهالی او را
می گرفتند که آسیبی به سر و صورت خود نزند. در کلاس صدایی زیر داشت و با جیغ زدن هر بچه ای را با هر میزان شیطنت میخ کوب می کرد.

 

در سال یکهزار و سیصد و پنجاه و یک ساختمان مدرسه کامل شد. آنگونه که می گفتند ساختمان جزو طرح دو هزار و پانصد ساله ای بود که فرح پهلوی در سراسر ایران دستور ساختشان را داده بود. مدرسه تشکیل شده بود از سه کلاس که یکی از آن ها کمی کوچکتر بود. بنایی مجلل و بلند هوا که بر تارک روستا می درخشید سراسر آجری با بندکشی های سیاه رنگ و گرد و برجسته. نمای جنوبی آن را یک ردیف تاق های گرد و بلند بدون درب با ستون های ردیف و بعد از آن یک سالن باریک و دراز که با یک پله ای از زمین کنده شده بود و دور تا دور ساختمان یک حاشیه ای تقریباً یک و نیم متری موزائیک با لبه ای سیمانی از زمین خاکی جدا شده بود و برخی از جاهای آن ارتفاع بلندتری داشت ولی بعضی جاها با خاک هم کف شده بود. سنگ ها و ماسه های درشت اطراف این حاشیه ی موزائیکی مانع از آن می شد که خاک به روی موزائیک ها بیاید و بچه ها برای دنبال هم کردن این حاشیه را که دور ساختمان را می چرخید انتخاب کرده بودند. داخل سالن و کلاس ها موزائیک های صاف داشت برعکس حاشیه که برجسته و لوزی بودند. دیوارها گچ بود با رنگ آبی آسمانی اما سقف ساختمان آجر بود با بندکشی بسیار منظم و نمای زیباتر از گچ و سفیدکاری آهن های سقف کاملاً مشهود بود و فاصله ی آهن ها خیلی کمتر از آنچه در ساختمان های معمولی به کار برده می شود. کلاس اول دو پنجره داشت به سمت شمال و کوه کلاس وسط سه پنجره داشت و کلاس کوچک یک پنجره. رنگ آن ها آبی روشن با شیشه های کوچک که درب وسط آنها باز
می شد و دستگیره ی آن را که به سمت بالا می کشیدی دو تا زبانه ی میله ای مانند از داخل چارچوب
در می آمد و پنجره باز می شد تا هوای کوه وارد کلاس شود و از درب یک لت و فیبری قهوه ای رنگ بیرون برود. علاوه بر آن کلاس اول و دوم یک پنجره ی کوچک با یک شیشه به همان رنگ زیر سقف و در ارتفاع بلند داشت که دست هیچ بنی بشری به آن نمی رسید. مدرسه آفتاب روبود و از صبح تا عصر که آنجا بودیم آفتاب زمستان ما را یاری می کرد. داخل سالن یک قاب عکس زرد رنگ زیبا بود که زمینه ی آن هم زرد بود و با سایه ی سیاه عکس یک سپاهی دانش که از روی کلاهش مشخص بود را نشان می داد که داخل کلاس است و سپاهی دارد تکلیف بچه ها را با حالت ایستاده نگاه می کرد و در کنار آن متنی چار پنج خطی نوشته بود که خط آن نستعلیق بود و اغلب بچه ها بجز عنوان آن که«یاد بود» نوشته بود از خواندن آن عاجز بودند. بچه های کلاس بالا می گفتند این سایه ی سیاه از آقای خالقی سپاهی دانشی است که سال گذشته اینجا بوده و بچه ها از او می ترسیدند. ناودان های از سمت کوه سر از لبه ی ساختمان بیرون آورده بودند که هنگام باران از پشت بام قیرگونی کلاس ها آب را در فاصله ایی نسبتاً دور از دیوار می ریختند و صدای ریزش آب داخل کلاس ها می پیچید. کوه ها و تپه ها و کلوت های شمال بخصوص دو تا تپه ای که نسبتاً نزدیک بود و از روی یکی از آن ها جاده ای موتور رو عبور می کرد و معروف به تپه ی علی کل چشم انداز زیبایی برای تماشا کردن بچه ها و حواس پرتی بود.

خصوصاً که میدان فوتبال و یک تور والیبال با میله های آهنی همراه قرقره های مجهز که اغلب اوقات پر از بازی کن بود بر چشم انداز مدرسه افزوده می شد. در سمت جنوب میدان صبحگاه بود که حاشیه ی موزائیکی مدرسه با آن ارتفاع حدود سی سانتی سکوی خوبی برای مجریان و سخنرانان ساخته بود. میله ی آهنی پرچم با قرقره و طناب آهنی پرچم سه رنگ ایران را در اهتزاز داشت آثار چند باغچه ی کوچک که با آجرها تیغه شده از هم جدا شده بودند به چشم می خورد و اثری از کشت و زراعت دیده نمی شد. گویا
سال های قبل بچه ها با آفتابه و پارچ آب از سر شگفت می آورده اند و سبزی خوردن سپاهیان را تأمین
می کرده اند. در فاصله ی کمی از میدان فوتبال و والیبال مدرسه یک خاکریز کوچک بود که می گفتند آن را اهالی ساکن در بالای جاده برای مبارزه و هدایت سیل آب درست کرده اند تا آب باران و سیل احتمالی را از سمت مکینه به آخر روستا هدایت کند وجود داشت این خاکریز به اندازه قد نشسته ی بچه ها بود و محل خوبی برای سرویس بهداشتی که زنگ تفریج بچه ها در آن فضای آزاد دسته جمعی می نشستند و همانطور که قضای حاجت می کردند با همدیگر حرف هم می زدند و گاهی درددل هم می نمودند و در آخر بدون طهارت شلوار خود را بالا می کشیدند و همانطور دسته جمعی به کلاس برمی گشتند. البته چند تا از
بچه های کلاس پنجم را می دیدیم که آفتابه ای را از دفتر می گیرند و از شگفت آب می کنند و خودشان تنهایی به دستشویی می روند و فاصله ی محل نشستن آن ها دورتر از بقیه بود و اصلاً در معرض دید نبود. بعد از آن همه سال ما هرگز ندیدیم که سپاهیان دانش ما در کجا دستشویی می کنند و یا اصلاً آن ها هم به این کار نیازی دارند. ولی گویا به منزل خود می رفته اند! مدرسه دیواری نداشت و نمای آن از اطراف دیده می شد اما خلوتی محل مانع از رفت و آمد شده بود و فقط گه گاهی کامیونی و یا وسیله ی نقلیه ای دیگر از جاده می گذشت که گرد و غبار حاصل از آن در آن جاده ی خاکی آن را از فاصله ی دور نمایان می کرد. گاهی هم اتوبوس تهران سبزوار از آن می گذشت و سال های بعد بود که اتوبوس کاشمر انابد حاج آقای محبی به آن افزوده شد. جاده ی کاسف هم از کنار مدرسه می گذشت که صبح و عصر اتوبوس قرمز رنگ ایران پیمای کاسب به رانندگی آقای علی اکبر خلوصی با صدایی بلندتر از هواپیما و پر از انواع مسافر و دام می گذشت. سپاهیان دانش آن سال آقایان مرجانی و بگجانی(بیک جانی) بودند که از اهالی ترکمن صحرا و از برادران اهل سنت بودند. صبح ها قبل از ورود سپاهیان به چند نفر از گردن کلفت های مدرسه مسئولیت داده شده بود که بچه ها را در میدان صبحگاه به صف کنند تا پس از ورزش صبحگاهی مراسم ویژه ای را اجرا کنند. مراسم تشکیل شده بود از تلاوت چند آیه قرآن غلط و غلوط و سوگند پرچم که برخی از فرازهای آن عبارت بود از:«من به این پرچم سه رنگ سوگند می خورم که به اندازه توانایی ام در پیشرفت کشور کوشا باشم» نگاه همه به مجری صبحگاه بود که بر روی سکو ایستاده بود و از روی سر همه بالای خیابان را
می دید تا به محض نمایان شدن دو یا سه نفر سپاهی بچه ها را خبردار کند که«معلمان آمدند» سپاهیان با لباس نظامی و آرام سپاهی کفش ها مشکی براق و واکس زده کلاه سربازی بر سر با وقار و طمأنینه ای خاص راسته خیابان را از منزل تا مدرسه پیاده می پیمودند. البته در زمستان پالتوی ماشی رنگ بلند روی لباس ها می پوشیدند و دستها را در جیب هایی که افقی مایل به سمت پایین بالاتر از کمر داشتند می کردند و آن ها را به شکم فشار می دادند تا بر سرمای سوزانی که از کوه به روستا می وزید غلبه کنند. ما همچنان خبردار می ایستادیم تا سپاهیان جاده را می بریدند و به حیاط مدرسه می رسیدند و بالای سکو می ایستادند گاهی یکی از آن ها که مدیر آموزشگاه بود تذکراتی می داد که عموماً تهدید و ترساندمان بود و گاهی هم سرودهایی می خواندند و ما تکرار می کردیم. نگاه کردن ناخن ها و وضع بهداشت بچه ها از مسائلی بود که برایشان خیلی اهمیت داشت. بعد بچه ها به کلاس می رفتند و پس از مدتی هم که سپاهیان در آفتاب روی سکو با هم حرف می زدند به کلاس می آمدند و ما بلند می شدیم و می نشستیم. ورود و خروج بچه ها از مدرسه تا منزل با صف بود. صف از پایین ترین نقطه ی ده تشکیل می شد و هر بچه ای ملزم بود جلو درب خانه اش بایستد تا صف به روبروی در خانه برسد و آنگاه وارد صف شود البته با اجازه ی مبصرهای صف که از طرف سپاهیان مشخص بودند و هر کدام یک قلم و دفتر برای ثبت دانش آموزان خاطی و بی نظم در دست داشتند و با همان صف وارد مدرسه می شدیم. هنگام تعطیلی مدرسه چه در صبح ساعت یازده و چه ساعت چهار بعدازظهر صف از محل صبحگاه با حضور معمولاً سپاهیان تشکیل می شد و پس از عبور از جاده تا پایین ده و آخرین نفر می رفت. دو نفر با پرچم قرمز موظف بودند دو طرف جاده به راننده های موتور و ماشین ایست بدهند تا صف عبور کند و از حوادث احتمالی جلوگیری بشود که بحمدالله هیچ اتفاق خاصی نیتفتاده بود. هر دانش آموز می بایستی روی یقه ی کت خود یک پارچه ی سفید بدوزد تا نشان دهنده ی وضع بهداشت او باشد و به محض اینکه ذره ی رنگ آن به کثیفی تمایل پیدا می کرد با تذکر و یا بدون تذکر باید آن را از کت جدا می کرد و می شست و دوباره آن را به کت کوک می زد. بازی بچه های بزرگ فوتبال و والیبال بود که جوانانی از ده همه برای بازی خصوصاً عصرها به مدرسه می آمدند و با سپاهیان دوست و هم بازی می شدند علاوه بر بازی های توپی بازی الک دلک با دو تکه چوب یکی کوتاه و یکی بلند که روی دو تا سنگ قرار می گرفت و به سمت بچه ها پرت می شد و اگر آن را می گرفت بازی را برده بود و گرنه دوباره با چوب بلند به چوب کوتاه می زد و مسافتی که از محل اولیه ی بازی موسوم به«حلّه» را می باید باختگان به برنده ها سواری بدهند و هر کدام یکی از تیم مقابل را کول می کرد. به علاوه سمت غربی ساختمان آثار چند دیوار گلی که گویا خانه های بلندی نقشه ی خانه ی بلندی بودند مانند مغازه به ارتفاع کمتر از یک متر وجود داشت که از روی آن ها می پریدیم و در زمستان بخوبی از عهده ی سرماها برمی آمدیم. بازی دیگر«بدبدی» نام داشت دو میدان کوچک مثل میدان والیبال هر کدام به اندازه ی یک اتاق سه در چهار با پا بر روی زمین خط می کشیدیم و دو تیم می شدیم. هر کدام با صدای بدی بدی و حبس نفس به میدان مقابل می آمد و اگر به دام آن ها می افتاد می سوخت. آنقدر این حمله ها ادامه می یافت تا کل تیم گرفتار می شدند و می سوختند. بازی دیگر هفت سنگ بود با توپی کوچک به اندازه یک نارنج و هفت تا سنگ کوچک کمتر از کف دست که می باید از فاصله ای توپ را به سنگ ها بزند و سنگ ها را از روی هم بریزد و نوع دیگر بازی با آن توپ«گوک و رهم» نام داشت یک نفر توپ را برمی داشت و به بچه ها می زد هر کس آن را می گرفت برنده بود و هرکس توپ به بدنش می خورد بازنده می شد و هیجان خاصی را در بچه های بازیگر به وجود می آورد. نکته ی قابل توجه این بود که تعدادی(کمتر از ده نفر) از دانش آموزان اهل ابراهیم آباد بودند که هر روز پیاده از روستایشان به مدرسه می آمدند و برمی گشتند.

در سرمای زمستان سمت شمال ساختمان که سایه بود گودال کوچکی وجود داشت که از آب باران پر
می شد و یخ می زد. بچه ها از آن برای سُرسره بازی استفاده می کردند. علاوه بر آن دو تا ناودان آهنی بام مدرسه هم زنگوله های یخی داشت که قطره قطره از آن آب می چکید و بچه ها که از هیجان و جست و خیز بازی تشنه می شدند دهان خود را آن زیر می گرفتند تا چند قطره ی آب شفا در حلقشان بچکد و تفننی کرده باشند. هر کلاس یک بخاری کاربراتی آزمایش قهوه ی رنگ مایل به سیاه داشت که با لوله ی کوتاه و دو تا زانو دودکش آن به پشت بام می رفت. زمانی که برف می آمد یک نردبان چوبی از خانه ی همسایه می آوردند و چند تا از گردن کلفت ها و هیکلی های مدرسه با پاروهای چوبی که از منازل
همسایه ها گرفته بودند بالای بام می رفتند و برف ها را می ریختند. دودکش بخاری ها که تماشایی بود محل خوبی شده بود برای گرم کردن دست آن بچه هایی که بالا بام برف می ریختند. نفت بخاری ها را با دو سه تا بشکه ی دویست لیتری که از ابراهیم آباد می آوردند تأمین می شد. در هر بشکه ی سه حلقه لاستیک کهنه ی موتور انداخته بودند تا هنگام غلتاندن بشکه سوراخ نشود. معمولاً بشکه ها را یک وانتی یا گاری برای مدرسه می آورد. بخاری ها کهنه و فرسوده بود و مرتب آتش می گرفت یا دود می کرد و سرمان درد
می گرفت و نمی توانستیم از حرارت آن خیر و بهره ای ببریم. مرتب بازرسانی از اداره به مدرسه می آمدند و سرکشی می کردند. آقایانی مثل احمد ارغوانی که چهار شانه بود لپ های گوشتی سفید پوست، شیک پوش و تمیز. آقای دیگر به نام سامعی قدی نسبتاً بلند و لاغر و سیاه پوست و چند نفر دیگر که معروف بودند به رئیس های فرهنگ. قبل از ورودشان مدرسه را تمیز و مرتب می کردند و ترکه های انار را زیر میزها پنهان می کردند و بچه های تنبل را در وسط بچه های زرنگ جاسازی می کردند تا اگر از آن ها سؤالی بپرسند حیثیت شغلی آموزگار زیر سؤال نرود و بازخواست نگردد. گاهی با خودشان جوایزی هم می آوردند مثل کتاب داستان و آلبوم عکسی از خانواده ی شاه که به بچه های زرنگ می دادند. بازرس ها از همه چیز مدرسه حتی پشت بام ها و پست تغذیه و دفاتر امتحانی و پرونده ها بازدید می کردند. از همان سال اول به بچه ها تغذیه ی رایگان می دادند. از کیک ها و بیسکویت های خوشمزه گرفته تا موز و سیب لبنانی و نان سنگک و پنیر و کره و تخم مرغ آب پز. وانتی بود که می گفتند ماشین تغذیه هر چند روزی می آمد و کارتن ها را پایین می گرفتیم و لیستی را سپاهی مان امضا می کرد و می رفت به روستاهای دیگر. نان سنگک را یکی از آقایان روستا از بردسکن با موتور می آورد و یک چراغ پریموس بزرگ و یک قابلمه ای از منازل آورده بودند تا تخم مرغ ها را آب پز کنند و به هر نفر تکه ای نان و یک تخم مرغ می دادند که برخی بچه ها نصف آن را به خانه شان می بردند برای برادران و خواهران کوچکترشان. اصلاً رسم بود که از مدرسه که می آمدیم برادر یا خواهر کوچک جلومان می دویدند و بخشی از تغذیه مان خواه موز و سیب و خواه کیک و بیسکویت یا نان را از ما طلب می کردند. گاهی اوقات هم پسته می دادند. رؤسای فرهنگ گاهی اوقات با جیپ سبز رنگ خود حین صرف تغذیه می آمدند و بازرسی انجام می گرفت.

بعد ازظهرها که مدرسه تعطیل می شد جوانان روستا با موتورهای نو به اطراف مدرسه و جاده برجک
می آمدند و سرمست از پول های قالی بافی با موتورهای خود تک چرخ می زدند و حرکات نمایشی انجام
می دادند. اما تا زمانی که سپاهیان در مدرسه بودند کسی جرئت این کار را نداشت. سال دوم ابتدایی بود که دو تن دیگر از سپاهیان دانش به نام آقایان شفیعی نژاد با قدی متوسط چهره ای سوخته و سیاه و لاغر و شمسی چهارشانه موهای فرفری قدی نسبتاً کوتاه و علاقه مند به ورزش برای مدرسه ی ما آمد. آقای
شفیعی نژاد در همان اتاق کوچک مدرسه مدتی می نشست و بعد هم در یک منزلی در داخل روستا همراه آقای شمسی سکنی گزید. اقدام خداپسندانه ی ایشان آموزش نماز به بچه های کلاس دوم ابتدایی بود. به یکی از بچه ها که منزلشان نزدیک بود می گفت و می رفت جانماز و قالیچه می آورد و همگی به ترتیب نماز می خواندیم و ایشان ایرادات را برطرف می کردند. و نیز آفتابه ای آب می آورد و وضو گرفتن را عملی آموزش می داد. ایشان گفتند که در پایان نماز با حال تشهد که نشسته اید پس از سلام این دعا را بخوانید:«الهی و عجل فرجهم و سهل مخرجم؟» و دستها را به حالت قنوت بگیرید. ماه مبارک رمضان در اول مهر بود و من ندیدم که معلمین ما روزه بخورند. همان سال بود که با همکاری خانه ی انصاف؟ یک پی آب در بالای جاده درست کردند. به این ترتیب که چاله ای حوض مانند داخل زمین حفر کردند و با چند پله به کانال آب قناتی می رسید که به طول و عرض حدود یک متر آب نمایان بود و آب تمیزی که از حدود چند فرسنگ آن طرف تر می آمد از زیر جاده وارد منزل آقای علوی می شد. این کار موجب می شد که بچه ها آب بهداشتی تر بنوشند و قبل از عبور از منزل و باغ در اختیار مردم قرار گیرد.

زنگ تفریح که با صدای سوت معلم به صدا در می آمد بچه ها به همین پی آب حمله می کردند و هرکس قدرت بیشتری داشت زودتر از بقیه به آب می رسید. ضعیف تر ها صبر می کردند تا خلوت شود و از آب گل آلود بنوشند و یا قدشان را دراز کنند و از وسط جوی آب بنوشند تا آب گل آلود به مشت هایشان نیاید. البته در هنگام خلوتی بچه ها ترجیح می دادند که نقاب بیندازند و از خطرات زالو چشم می پوشیدند. اما ماهی کوچولوهای سیاه رنگ با سر و صدای بچه ها می گریختند و در تاریکی داخل کانال ناپدید می شدند. والدین می گفتند مراقبت باشید که تنها به پی آب نروید که معمولاً چاه های پی آب جن و پری دارند و به شما ضرر می رسانند و در این باب داستان های زیادی برایمان گفته بودند.

معلم کلاس سوم آقای ترابیان نام داشت. جوانی رشید با لباس سپاهی دانش، قدبلند، خوش تیپ، سفیدپوست با ابهت، صورت صاف و تراشیده با سبیل های سیاه و پرپشت که گاه گاهی از بیکاری پشت میز می نشست و با حالتی لمیده دو انگشت قلمی خود را به سبیل ها می کشید و مرتب در وسط سبیل ها دو انگشت را کنار هم می گذاشت و هر کدام را تا گوشه های لب می مالید. گاهی هم در تفکرات خود غرق
می شد و در کلاس کسی جرئت شلوغی یا سر و صدا نداشت. خشونت و وحشت جزو لوازم لاینفک معلمی برای بچه ها بود اما دیده می شد که برخی اوقات آقای ترابیان ادای لهجه های بچه های روستا را در
می آورد و موجب خندیدن مان می شد. مثلاً کلمه ی نَه را نِ تلفظ می کرد و کمی آن را می کشید تا شاگردانش بزنند زیر خنده. با تمام این احوال کسی توان سوء استفاده از اخلاق او را نداشت. اهل شمال(گرگان) بود و گاهی اوقات از خاطراتش برایمان تعریف می کرد اما در سطحی نبود که ما آن ها را درک کنیم. با قماربازی بچه ها و بزرگترهای روستا خیلی مخالف بود و اگر می شنید که دانش آموزی قمار بازی کرده اورا به شدت تنبیه می کرد. در ایام عید هم عده ای جاسوس معین کرده بود تا نام قماربازها را ثبت کنند و به ایشان گزارش دهند و تنبیهات لازمه را اجرا نمایند.

یکی دیگر از سپاهیان عزیز دانشی که خداوند نگهدار همگی آن ها باشد، آقای یوسف نژاد بود جوانی چهار شانه، قدی متوسط سیاه سوخته با لب های پرگوشت صدایی کلفت و مردانه و اهل زابل. علاقه مند به فوتبال بود و حتی داخل حیاط منزلش(خانه ی بی بی زن خان) دست از توپ برنمی داشت. ایشان علاوه بر استفاده از ترکه ی انار برای زدن بر کف دست، فلک هم می کرد. به این منوال که دانش آموز خاطی را روی میز به پشت می خواباند و به دو سه نفر از قلدرهای کلاس می گفت دست و پاهایش را محکم به میز فشار دهند تا فیکس بماند. سپس تعدادی ترکه که کمتر از بیست تا سی تا نبود به کف پای بچه می زدند تا برای همیشه تأدیب شود. دانش آموز خاطی هم که عموماً خطای او دعوا با همکلاسی یا خونی کردن سر و صورت بر اثر برخورد در حین بازی بود هنگام رفتن به خانه سعی می کرد کف پاهایش را به زمین ندهد.

ویژگی دیگر معلمین سپاهی در تمام دوره ی خدمت در روستا، تهیه ی نان از منازل بود. هر روز ظهر به دو یا سه نفر پول می دادند تا از بالای ده تا پایین ده تمام درب تمام منازلی را که دود از تنورشان بلند بود بزنند و برای معلمین نان بخرند. امان از وقتی که دست خالی برمی گشتند! مردم هم دو یا سه نان می دادند و یکی دو تومان پول آن را می گرفتند. گاهی هم نان داغ تازه گیر نمی آمد و از نان های پخت دو سه روز قبل از نان دانی خود بیرون می آوردند و به مأموران سپاهی دانش می دادند. همزمان روی نوبت سه چهار نفر دیگر ظرف های آن ها را از منزل می گرفتند و به سر جوی آب می بردند و می شستند. قبل از آن که ظرف ها را در آشپزخانه در محل خود بگذارند یکی از سپاهیان بررسی می کرد که تمیز شسته شده باشد. در غیر این صورت، اگر لکه ای یا ذره ای غذا به آن چسبیده بود با یکی دو تا پس گردنی بچه ها را بر می گرداندند تا آن را با دقت دیگری بشویند. دو نفر دیگر هم مأمور آوردن آب از قنات به منزل آقایان بودند که یک سطل پلاستیکی بزرگ را پرآب می کردند و دو نفر دسته ی آن را می گرفتند و به منزل می آوردند. گاهی هم برای سهولت یک تکه چوب نسبتاً قوی برمی داشتند و از میان دسته ی سطل عبور می دادند و آنگاه دو سرچوب را دو نفر می گرفتند. اگر در مسیر آب ها لب پر می زد و می ریخت و مقدار آن کم می شد موظف بودند دوباره این کار را بکنند. البته و صد البته این کار را دانش آموزان با افتخار می کردند و برای خدمت به معلمین خود بر یک دیگر سبقت می گرفتند.

یکی از بیماری های واگیر و همه گیر بین بچه ها کچلی بود. تعدادی زیادی از دانش آموزان در تمام پایه ها به این بیماری مبتلا بودند. سرهایشان دانه های چرکی سفید و دمل مانند در می آورد و پس از آنکه به حمام می رفتند محل آن که به اندازه ی یک سرانگشت یا یک سکه بود قرمز و بدون مو می ماند. چند روز بعد از همان محل یا جاهای دیگر دمل ها در می آمدند و دست بردار نبودند. تا جایی که برخی از بچه ها کچل می شدند و کلاه بر سر داشتند. گاهی هم این دانه ها خشک می شد و پر از پوسته بود که هنگام خارش دادن پوسته های سفید روی میز و لباس های خود و اطرافیان می ریخت و اصطلاحاً می گفتند کچلی تبدیل به گری شده است. بچه ها روی هم اسم می گذاشتند و پسوند کل یا کچل و یا گر را به اسم همدیگر می افزودند. چند بار بازرسانی از شهر آمدند و به هر نفری که به این بیماری مبتلا بود دارو دادند. دارو عبارت بود از یک خمیز سبزرنگ شبیه به حنا با بوی بسیار زننده که از داخل قوطی های سربست در می آوردند و به هر نفر یک قاشق روی کاغذ می کردند تا در خانه هاشان به محل دمل ها بمالد و فردای آن روز به حمام برود و با آب گرم و صابون آن را به دقت بشوید. این اقدام بسیار اثربخش بود و تعداد کچل های مدرسه به دو سه نفر تقلیل پیدا کرد و آن ها هم از کمبود موی سر عنوان کچلی به خود گرفته بودند نه به خاطر چرکی شدن پوست سرشان.

سپاهیان به بهداشت فردی بچه ها فوق العاده اهمیت می دادند. موی بلند و کثیف اصلاً وجود نداشت. هر صبح سپاهی دانش میان صف بچه ها راه می رفت و اگر موی بچه ها به دست می آمد آن را می کشید تا داد بچه در آید و با این کار تذکر می داد که فردا باید موها با ماشین حداکثر چهار باید تراشیده شود.
حاج برات اله تمیز آرایشگر شریف روستا بودند و با یک کیف حلبی که درب آن بیضی شکل بود و یک
دسته ای در بالای آن بود و با قلابی به محفظه ای اصلی بسته می شد داخل روستا راه می رفت و به آرایشگری اشتغال داشت. بچه ها به ایشان مراجعه می کردند تا موهای آن ها را با ماشین اصلاح دستی بتراشند. علاوه بر آن یک شانه و قیچی هم داشتند که مردان را با آن اصلاح می کردند. ایشان به خاطر خدوم بودن نزد اهالی روستا از احترام خاصی برخوردار بودند اگر بچه ای پول آرایش نداشت باز هم او را آرایش می کردند و بعداً با پدرش حساب می نمودند. یک تیغ شبیه چاقو داشتند که با یک سنگ صاف و سیاه که مانند صابون وسط آن خورده شده بود و گودی آن مشهود بود آن را مرتب تمیز می کردند و دور سر را با تیغ و صابون و یک پیاله ی آب می تراشیدند. مقداری هم پنبه داخل کیف داشتند تا اگر احیاناً جایی خونی شود کمی پنبه ی ؟؟ روی آن بگذارند.

علاوه بر آرایشگری ایشان سنت حسنه ی ختنه را هم عهده دار بودند و هراز گاهی دانش آموزی غایب
می کرد و والدینش به سپاهی دانش اعلام می داشتند که بچه شان ختنه شده و ما او را سرکوچه شان
می دیدم که با یک لنگ قرمز که از شانه تا زانو پوشانده است ایستاده است و برای رفع دلتنگی از فضای خانه داخل ده را تماشا می کند و برای رعایت بهداشت شلواری هم در پا ندارد و هنگام راه رفتن با ملاحظه قدم برمی دارد که زخم که بسیار هم بزرگ است آسیبی نبیند. چون مقدار زیادی پنبه و ضماد مخصوص روی آن چسبانده بودند و به اندازه ی یک توپ پینگ پنگ آویزان بود.

زمانی که آقای یزدانی و آقای ترابیان سپاهی مدرسه بودند در یکی از روزهای بعد از عید که هوا نسبتاً گرم بود ناگاه دیدیم که تعدادی دوچرخه سوار حدود بیست نفر از جاده ی خاکی از سمت طبس وارد روستا شدند تا عبور کنند. سریع بچه ها برای تماشا جمع شدند و سپاهیان جلو رفتند. تمام آن ها آمریکایی بودند و برخی هم موهای زرد داشتند. تمام تجهیزات لازم را روی دوچرخه ی خود حمل می کردند و سرپرست بار راهنمای این جوانان یک اصفهانی بود که با آقای یزدانی که خود اهل اصفهان بود بنای گفتگو را گذاشت. پس از مدتی راه افتادند و رفتند. سپاهی ما از آنها دعوت کرد که والیبال بازی کنند اما گفتند ما باید شب را در کاشمر اتراق کنیم. پس از انقلاب برخی اظهار داشتند که آن ها جاسوس بوده اند و برای نقشه برداری از آن محل عبور می کرده اند. گویا بی ارتباط با حمله ی هواپیماهای آمریکا به صحرای طبس نبوده است.

روزی که آقای یزدانی خدمتش تمام شد و می خواست روستا را ترک کند خیلی گریه می کرد و مثل سایر سپاهیان در آخرین روز به بچه ها شیرینی داد و گفت اگر از دست من ناراحت شده اید و در طول خدمتم اوقات شما تلخ شده است این شیرینی را در دهان بگذارید تا کام شما شیرین بماند. پس از ایشان آقایی آمد به نام علیرضا خدابخشی. با قدی متوسط، ورزشکار، صورتی استخوانی، سفیدپوست و علاقه مند به فوتبال. بعد از چند روز به زمین فوتبال سر و سامان داد و دو تا دروازه ی چوبی که بالای آن با نخ به همدیگر وصل بودند احداث کرد و اغلب اوقات فراغت خود را در میدان فوتبال می گذراند. علاوه بر این از جوانان ده هم برای شرکت در بازی استقبال خوبی می نمود. همزمان آقای دیگری به نام احمد رحیمی اهل گرگان(کردکوی) به مدرسه آمدند که معلم کلاس دوم و سوم بودند. جوانی خوش تیپ، چهارشانه، پرهیکل و گندم گون با صدایی مردانه که شمرده حرف می زد. ایشان هم ورزش کار ورزش دوست و علاقه مند به فوتبال و والیبال بودند. مردی قوی هیکل بود و گاهی بچه ها را از جا بلند می کرد و روی لبه ی تخته سیاه می گذاشت تا ببیند کدام یک می تواند بدون دست بایستد و این کار خودش شده بود یک مسابقه ی رقابتی بین بچه های کلاس دوم. ایشان بعد از فوتبال در زمین خاکی به بچه ها می گفت سطلی آب بیاورند و سرشان را خم می کردند و بچه ای قوی هیکل روی بلندی حاشیه ی موزائیکی ساختمان می ایستاد و آب می ریخت تا آقای معلم سر و صورت خود را از خاک های میدان بازی باز شویند.

برخی اوقات که احساس شادی و نشاطی به سپاهیان دست می داد به یکی از بچه ها که آواز خوبی داشت دستور می دادند ترانه بخوانند و دو سه نفر هم وسط کلاس برقصند و بقیه دست بزنند و مجلس بزمی راه می انداختند.

بچه ها علاقه ی مفرطی به بازی با ریگ(حلّار) داشتند و هر چهار پنج نفر دور هم می نشستند و با این ریگ ها بازی می کردند که معمولاً در هوای گرم این نوع بازی رونق می یافت و بساط بازی در سایه ی پشت ساختمان بود و دور از چشم سپاهیان. چون آن ها به شدت با این کار مخالف بودند و گاهی هم کلاً قدغن می شد و مأمورانی برای این ممنوعیت می گماردند.

آخرین سپاهیان دانش قبل از انقلاب آقایان سیداحمید مفیدی و محمد حاجی پور کاسب(اهل مشهد) و آقای احمد قانعی(دبیر محترم شیمی) اهل بردسکن بودند. و آقای شهسواری که ایشان هم اهل گرگان بودند.

آقای مفیدی جوانی سفیدپوست با قامتی متوسط و شانه های افتاده و اندکی کوژپشت و سبیل های کوتاه بود که به موقع خشونت های شدیدی از خود نشان می داد بعد از چند ماهی یک موتور یاماها صد ژاپنی خاکستری رنگ خرید و با آن رفت و آمد می کرد. یکی دو بار هم با موتورش زمین خورده بود و با دست و پای پانسمان شده لنگان لنگان در مدرسه راه می رفت. موتور هم به شدت آسیب دیده بود و تا مدت ها بدون سرچراغ و کیلومتر از آن استفاده می کرد. گاهی اوقات هم مثل جوانان ده با موتور خود پشت مدرسه پرش می زد و یا چند تکه سنگ به ردیف می چید و مثل امتحان گواهینامه ما بین سنگ ها حرکت می کرد و شکل عدد هشت انگلیسی را روی زمین با آثار چرخ های موتور می انداخت. بچه ها خیلی از ایشان
می ترسیدند. اگر بچه ای را داخل کوچه و خیابان ده می دید همانجا او را صدا می زد و تذکر می داد و تا روز بعد اصلاً فراموش نمی کرد که او را تنبیه کند. بیست تا و سی تا ترکه برای تنبیهات معمولی و نمرات زیر ده یک چیز عادی بود. برای قمار بازی خیلی سخت می گرفت و گاهی با قمار بازهای روستا هم در
می افتاد. وای به حال کسی بود که او را به عنوان قمار باز معرفی کنند و لاپورت بدهند. روزها شنبه تعداد زیادی از بچه ها را بیرون می آورد و به خاطر قماربازی شان در روز جمعه ی قبل تنبیه شدیدی می کرد. مکرر هم نصیحت می کرد که قمار بازی نکنید و می گفت ما خودمان هم ورزش های شرطی بازی
می کردیم اما در پایان پول های برده شده را روی هم می گذاشتیم و یک چیزی خوردنی می خریدیم و
می خوردیم. سال پنجم ابتدایی امتحان نهایی داشتیم و بچه ها می باید برای اولین بار همراه پدرشان به بردسکن بروند و در آنجا عکس بگیرند که خیلی برایشان تازگی و هیجان داشت. عکس ها را برای پرونده و کارت ورود به جلسه می خواستند و کل امتحانات در دو روز پی در پی اجرا می شد. ترس از امتحان و خروج برای اولین بار از ده اضطراب را دو چندان می کرد.

حوزه ی امتحانات نهایی در مدرسه ی کاتبی(الزهرا) برگزار می شد. معلم دیگر مدرسه که پایه های اول و دوم را تدریس می کرد آقای محمد حاجی پور کاسب نام داشت. جوانی قد بلند، خوش تیپ، ورزشکار، مؤدب با بازوهای قوی و اندکی سبزه و ریشی تراشیده و کم پشت و سبیل های کوتاه و لب های پرگوشت و
دندان های سفید و مرتب و صدایی مردانه اهل مشهد. علاقه مند به انواع ورزش ها خصوصاً ورزش بوکس. گاهی در سر کلاس یا حیاط مدرسه و گاهی هم در منزلش با خودش بوکس بازی می کرد و با حریف فرضی خود مسابقه می داد. با صداهایی که مخصوص قهرمانان بوکس است ضربات را به سمت حریف می فرستاد و با جدیت این کار را ادامه می داد و ما هم تماشا می کردیم و یاد می گرفتیم تا به دور از چشم ایشان اجرا کنیم. گاهی با خودش آواز هم می خواند. اما علاقه ی او بیشتر به آواز بچه ها بود که آواز خوانان را به خواندن کند و کلاس کف بزنند. با تمام این اوصاف بسیار رحم دل بود و بسیاری اوقات از کلاس خودش بیرون می آمد تا به داد دانش آموزانی برسد که تحمل خود را زیر ترکه های آقای مفیدی از دست داده بودند. با وساطت و کلک های بامزه این گروه از خاطیان را نجات می داد. مثلاً تعدادی از بچه های مظلوم تر را مثل من جدا می کرد و می گفت ترکه های این ها را من می زنم و به جای سی تا و چهل تا دو سه تا آن هم بسیار یواش ولی با سر و صداهای وحشتناک به کف دست می زد و همزمان هم زیر لب خنده هایی
می کرد تا از دردهای خفیف آن باز هم کاسته شود.

آقای شهسواری یکی دیگر از سپاهیان دانش بودند که ایشان هم جوانی منظم، مرتب و با قدی میانه و کمی لاغر، صورتی گرد و چانه ای باریک که از حد معمول چانه پایین تر آمده بود و صورت را کشیده نموده بود. چهره ای معصومانه و دوست داشتنی و خوش اخلاق. خیلی با بچه ها بازی و شادی می کرد. چون از دستش نمی افتاد اما از آن برای تنبیه به ندرت استفاده می کرد.با تشکر از استاد حسین امینی که این مطالب را در اختیار اینجانب قرار دادن کلیه مطالب دستنوشته های ایشان می باشد واین بزرگوار زحمت ای مطالب را کشیدهاند و از همه عزیزان خصوصا هم ولایتی هامقیم شهر ها وهم دهیهای عزیز خواسته اند اگر نظر یا انتقاد داردند از طریق سایت یا خودشانبه اطلاع ایشان برسد با تشکر