فرهنگ تغذیه و آداب صرف غذا و طباخی بخش مهمی از سنت های جوامع را تشکیل می دهد این امر بستگی به عوامل متعددی همچون شرایط اقلیمی و طبیعی، باورهای مذهبی و پایبندی های تاریخی و اجتماعی دارد، به طوری که تغذیه و نوع آن موجب شهرت یک جامعه می گردد و میزان توسعه یافتگی فرهنگی یک روستا را می توان از روی رسوم غذاخوری آن ها تعیین کرد. روستای باب الحکم با توجه به موقعیت ممتازی که در منطقه دارد از ویژگی های خاصی در حوزه ی تغذیه برخوردار می باشد تا جایی که زبانزد اهالی شهرستان های اطراف شده است و برخی مأکولات را در انحصار خود فرا گرفته و سایر روستاها و شهرستان های هم جوار فقط از طریق مسافرت به باب الحکم و نشستن بر سفره ی کرم آن می توانند ا آن نوع غذاها تناول نمایند و سال ها بلکه همه عمر طعم خوش آن را زیر دندان ها بگذارند و با شنیدن نام باب الحکم آن طعم و خاطره را باز گویند. حال به برخی از غذاها که با فرهنگ روستا در آمیخته است اشاره
می شود و نوع پخت آن را مختصراً اشاره می کنیم.

امید است نسل جدید با خواندن این مطالب طبخ این نوع غذاهای مفید و سنتی را از خطر فراموشی دور سازند و به سلامت و مفیدیت آن ها پی ببرند.

1. بزباش: غذای شله مانند که نام آن تداعی کننده ی شب های محرم است و مردم روستا از اقصی نقاط ایران در آن شب ها دور سفره ی امام حسین(ع) می نشینند و عزادارای را با صرف این آش خوش مزه آغاز می نمایند. کلمه ی بزباش از دو واژه ی بُز که احتمالاً به نوع گوشت بکار رفته در این غذا اشاره دارد و هر چند که برای پخت این غذا انحصاراً از گوشت بز استفاده نمی شود بلکه از تمام گوشت های قرمز بهره
می گیرند. باش یک پسوند قدیمی است که به معنی آش و غذای آبدار بوده است و به صورت های«پا»«باج» «آج» و«باش» با یک کلمه ی دیگر که عمدتاً ماده ی غذایی بوده ترکیب می شده است. مانند کماج یعنی کامه و آش یا آش کامه که اکنون به آن آش دوغ می گویند یا شور با که شور + با یعنی آش شور می باشد. این غذای خوش مزه و مقوی ترکیب شده است از گوشت آب پزی که بصورت ریش ریش درآید و حبوبات، مقداری برنج، رب گوجه، رب انار، آلوی ترش ادویه که پس از آنکه در دیگ های بزرگ بر روی آتش
می جوشد و با چمچه آن را شور می دهند به مدت سه یا چهار ساعت سر دیگ را می بندند و روی آن را آتش می ریزند تا در حالت دم بماند و سپس غذا را داخل کاسه های یک نفره می ریزند و با نان خانگی آبگوشتی در آن ریز می کنند و با قاشق تناول می کنند. نقل است که در قدیم الایام که مردم در قحطی و فقر بودند بزباش ها را در لگن های مسی بزرگ می ریخته اند و دهها نفر بر سر آن می ریخته اند و با دست می خورده اند. که البته این مسئله به خیلی قبل برمی گردد. علاوه بر شب های محرم گاهی در ایام ماه مبارک رمضان به عنوان افطاری و در شب های دهه ی آخر صفر هم از طرف خیرین با این غذا مردم را اطعام می نمایند.

غذای دیگری که خاص مراسم مذهبی می باشد بلغور نام دارد. بلغور که تقریباً در همه جای ایران شناخته شده است تشکیل شده از گندم بلغور شده همراه کمی آرد گندم و گوشت قرمز و گاهی هم شکنبه ی گوسفند که ریش ریش شده باشد با ادویه و به مقدار نسبتاً زیادی زردچوبه که رنگ آن به زردی می زند. پس از آنکه گندم ها را داخل آب ریختند روی دیگ آن را با چمچه شور می دهند و سپس زیر آتش دیگ را به حالت دم می گذارند و پس از چهار پنج ساعت دم می کشد. بلغور را در منازل نذر می کنند و مردم با ظرف های خود آن را می گیرند و به خانه ها می برند و کمتر مثل بزباش در مراسم ها صرف می شود. گندم آن را که به صورت خرد شده داخل دیگ می ریختند در دستاس نرم شده بود. وسیله ای که در منازل اشرافی وجود داشت و تشکیل شده بود از دو تخته سنگ نسبتاً سنگین به قطر حدود 50 سانت و وزن 50 کیلوگرم که سنگ زیرین ثابت و سنگ بالا حول محور چوبی می چرخید و دسته ای چوبی در کنار آن وجود داشت و گندم را در روی محور چوبی می ریختند و پس از چرخاندن دانه های بلغوری روی سفره ای که زیر آن پهن بود جمع می شد این کار را زنان قوی و جوان به نوبت و از روی نفس انجام می دادند و
می چرخاندند. بر عکس بزباش، بلغور را بدون نان داخل بشقاب یا سینی می ریزند و با قاشق میل می نمایند. یکی از غذاهای خوشمزه که فقط نامی از آن باقی مانده کچی(به فتح ک) است. برای پخت این طعام ابتدا آرد را داخل آب گرم حل می نمایند و آن را به صورت دوغ در می آورند پس از کمی جوشاندن آن را آخر شب روی دیگ دان می گذارند و تا صبح روی دیگ آتش قرار دارد تا کاملاً دم بکشد. صبح روز برفی و سرما آن را از روی اجاق برمی دارند و پس از تکاندن آتش و خاکستر روی دیگ آن را به پای کرسی می آورند و در مجمعه ی مسی(سینی بزرگ) می ریزند و کاسه ی کشک ساییده ی داغ که پر از نعنا و روغن می باشد وسط مجمعه می ریزند. اهالی خانه قاشق بدست از چهار پله ی کرسی حمله ور می شوند و هر کدام جویی کوچک به
می برّد تا غروتی ها را با کچی ها بیامیزند و بدون نیاز به جویدن بلع دهد. جالب است که چون ساعت ها این غذا در دم بوده است پس از خوردن کسی احساس ترشی یا ناراحتی معده نمی کند. آنچه بر خوشمزگی کچی می افزاید ترکیب یا یا دو لوک قورمه ای بود که در داخل کچی می انداختند و مزه ی جزغاله ها را در زیر دندان ماندگارتر می نمود.

غذای مردم تابع فصول سال بود یعنی در هر فصلی از سال غذاهای همان فصل خورده می شد. نکته ی قابل تأمل اینجاست که ویژگی های غذاها از نظر علمی متناسب با همان فصل و شرایط جسمانی است که اگر زمان این غذاها با یکدیگر عوض شود بدن در هضم آن ها دچار مشکلاتی می شود و عوارض ناگواری تمام جهاز هاضمه و حتی مفاصل و اعصاب و نور چشم را فرا می گیرد. برای مثال در ایام بهار و قبل از عید مردم به سبزی هایی چون بلقست، علف مندو، نان کلاغ و در تابستان گرجه بادمجان و خیار و در پاییز و زمستان آبگوشت و اشکنه ی قورمه و چنگال روی می آوردند که تناسب هرکدام با شرایط آب و هوایی و آمادگی های جسمانی افراد کاملاً اثبات شده است. در حوالی عید نوروز غذایی آبدار به نام اماچ و جوش فرح در خانه ها پخت می شد که خانواده ها از خوردن آن لذت زیادی می بردند. این اماچ تشکیل شده بود از حبوبات، آرد، روغن و سبزی بلقست که ابتدا مقداری آرد را خمیر می کردند و خمیرها را به صورت زواله های کوچک در می آوردند و آن را به صورت مستطیلی پهن می نمودند داخل خمیر مقداری سبزی جوشانده ی بلقست
می گذاشتند و آن را به صورت بسته ای در می آوردند. تعداد زیادی از این بسته ها درست می کردند و در داخل دوغی که با آب و آرد ساخته بودند قرار می دادند و سپس دیگ را همراه حبوبات و ادویه و روغن و پیاز روی اجاق می گذاشتند و پس از مقداری جوشاندن آن را به حالت دم قرار می دادند این غذا پس از دم کشیدن نیز داخل سینی یا کاسه های کاشی با قاشق صرف می شد. اگر بسته های خمیر و سبزی این آش را زیاد می کردند به آن آش جوش فرح می گفتند و اگر این بسته ها کم می بود و در عوض عدس و ماش به آن می افزودند اماچ تام می گرفت که برخی از مردم آن را با رب انار یا سرکه به عنوان ترشی نوش جان
می کردند. برخی خانواده ها برای خوشمزه و مقوی کردن این دو نوع آش نیز مقداری قورمه و جزغاله به آن می افزودند که اقبال با کسی همراه می شد که ذرات گوشت به کاسه ی او بیفتد. مادران برای پرهیز از هر نوع پارتی بازی بین فرزندان چند بار ملاقه را دور تا دور قلف می چرخانند آنگاه در کاسه ها می ریختند تا اعتراض کسی بر تقسیم غذا وارد نباشد. در پله ی بالای کرسی بابا با همان ابهت از زیر می خیزاند و بر اوضاع تشرف کامل داشت. فقط نیم نگاهی برای نشاندن هر گونه آشوبی کفایت می کرد. چه بسا حضور بابا یعنی سکوت و توقف شنیدن هر نوع صدا و جنجال به عبارت دیگر بدون حضور بابا در بلندای سفری اصلاً نه تنها غذا تقسیم نمی شد بلکه کسی جرئت دست زدن به غذا را نداشت و مادر هم با همان مهربانی ذاتی اش سرو غذا را منوط به اشاره ی بابا نموده بود. واقع امر اینکه مدیریت بی بدیل و کم مانندی که اکنون حسرت آن را در دل خانواده ها نمایان است باید در نگاه های نافذ پدر جست و جو می کرد و کلمات مهرآمیز مادر. مادرانی که خانوادۀ ده دوازده نفری را با کمترین امکانات به بهترین شیوه اداره می کردند و امروزه از
مقایسه ی آن روزگاران با زندگی های به اصطلاح مدرن انگشت حسرت می گزیم.

فصل زمستان و پله های کرسی و بوی زغال و شعله های کوتاه اما زیبا که از لابلای زغال های سرخ شده در گودال کرسی اندکی تاریکی زیر لحاف را روشن می کرد و سوز سرمایی که از درزهای درب چوبی بی رحمانه تا وسط خانه می آمد بر خوشمزگی لوک ها قورمه می افزود. قورمه ی همان بره ها و بخته ها و نربزهای پرواری. هر خانواده ای به فراخود تمکن دو سه تا پرواری همان اول تابستان و اواخر بهار می گرفت و در آغل کوچکی که گوشه ی حیاط درست کرده بودند می بست. آغل هایی که دیوار کوتاه داشتند و درب آنها از یک تخته ای درست شده بود که با دو تا چوب در بالای دیوار در کنار هم حالت کشوی پیدا می کرد و با بالا و پایین بردن تخته از لای دو چوب در باز و بسته می شد و به گوسفندان اجازه ورود و خروج داده می شد. آخور گوسفندان خارج از آغال بود و برای هر پرواری یک سوراخی به اندازه ی سرش وجود داشت تا با آوردن سر به بیرون از آخور علوفه را بخورد. علوفه و کاه و جو داخل آخور ریخته می شد و آب خوری  آن ها سطل جیری یا دول و یا حلب بود که در داخل آغل قرار داشت. مادر و فرزندان بزرگ مسئول پذیرایی و تهیه ی علوفه از باغ برای این پرواری ها بودند. گاهی هم پسران آن ها را برای چرای مطلوب تر به باغ و یا
محوطه های درو شده می بردند تا ته مانده ی مزارع جو و گندم را که پوخل نام داشت بخورند و غروب به منزل بازگردند. در همان دست و پای گوسفندان چندین مرغ و خروس هم وجود داشت که تخم مرغ خانواده ها تأمین بود و در گوشه ای از حیاط یک آغل مرغ برای خواب شبانه و تخم گذاری وجود داشت و همچنین از خطر هجوم شغال و روباه در امان بودند. اما فصل کشتار پرواری ها اواخر پاییز بود که به آن قورمه خوری می گفتند. گوسفندهای چاق را سر می بریدند و پوست آن را یا می فروختند و یا مادران از آن مشک
می ساختند که ذخیره ی ماست و کامه ی خوشمزه بود. پدران بدون استثنا هنر قصابی را یاد داشتند و پس از شق زدن گوسفندن جگر آن را برای ناهار همان روز پخته می کردند. به این صورت که پس از تمیز کردن و شستن با دقت تمام و کیفیت عالی تمام اعضای جگر شامل روده ها و پوپ سفید و کلیه ها و قلب و جگر سیاه و چربی های اطراف شکنبه را داخل قلف می ریختند و با کمی آب و ادویه و پیاز در حرارت کم بعد از چهار پنج ساعت آماده می شد. در پایان مقداری نان داخل آن ریز می کردند و با روغن کف قلف نان ها سرخ می شد و پس از مخلوط کردن داخل مجمعه دو تا نان پهن می کردند و خانواده از چهار طرف شروع به خوردن می کردند تا وقتی که تمام شود. کله پاچه را مادر با کمک دختران و حتی پسران پس از شکستن
شاخ ها روی چراغ پریموس می گذاشتند تا موهای آن بسوزد و بوی آن تمام محله را بپیچاند و بعد از تمیز کردن در حد اعلا روز بعد در نهار یا شام(که معمولاً شام بود) آبگوشت می کردند مغز کله را مادر با دقت بیرون می آورد و با پودر سفید رنگی که به آن سنگ روشویه می گفتند تعداد بیست یا سی تا روشویه
می ساخت تا در حمام به کیسه بمالند و آنگاه بدن را کیسه کنند و آنقدر بدن ها تمیز شود که تا چند روز برق حمام در جیبن مردان جلوه کند و افراد خانواده تا دو سه روز به احساس سبکی بعد از حمام دست یابند. برخی زنها با روشویه آبغوروت سیاه استفاده می کردند. آبگوشت خوشمزه ی کله پاچه که با قطعات شکنبه لعاب خاصی داشت توسط مادر تقسیم می شد و ابتداً زبان و چندین قطعه ی خوشمزه که مطابق با ذائقه ی بابا بود جدا می شد و در کاسه ی بابا قرار می گرفت و گاهی هم کاسه ی آب جدا و گوشت ها جدا بود. سپس به ترتیب از کوچک به بزرگ غذای بچه ها کشیده می شد و یا تمام اعضای خانواده در کاسه های بزرگ که طغار نام داشت نان خشک ریز می کردند و با دست و یا قاشق نان های خیس و خمیر شده را با گوشت می خوردند. در پایان هم معمولاً بچه ها استخوان ها را می چشیدند و پسر بچه ها دنبال استخوان بجول برای بازی می گشتند. دو سه شب بعد که گوشت های شق زده داخل تخته شیراز در سرمای داخل حیاط کاملاً سفت می شد می گفتند گوشت ها سیریده آن ها را اول شب به داخل خانه می آوردند و روی تخته ریز می کردند. چربی ها و دنبه ها جدا، گوشت های قرمز جدا و استخوان ها جدا. ابتدا دنبه و شله ها را در دیگ ریگی روی اجاق می گذاشتند و کُنده ی آتش را می افزودند تا روغن از شلهه و دنبه جدا شود. سپس جزغاله ها را از داخل روغن می کشیدند و با افزودن نمک آن ها را لوک و گلوله می کردند که در هوای سرد خیلی زود خودش را می گرفت و منجمد می شد. از جزغاله برای خوش مزه کردن انواع غذاها بهره می گرفتند اما رایج ترین آن افزودن پیاز و قرار دادن داخل تفتون و فتیر و گرده بود. بعد از آن گوشت های قرمز را داخل همان روغن ها می ریختند که پس از سرخ شدن آن ها را سرد می کردند و به لوک هایی به اندازه ی سیب در می آوردند و داخل کیسه ی سربسته قرار می دادند و در یک مکان سرد داخل حیاط آویزان می کردند تا در شب ها و روزهای آینده رزق خانواده شود. در پایان هم استخوان ها که مقدار کمی گوشت به آن ها چسبیده بود داخل روغن جوشان دیک ریگی می رفت و پس از پخته شدن بدون لوک شدن داخل کیسه قرار می گرفت و در همان سردترین نقطه ی حیاط آویخته می شد و در شب های آینده با آن اشکنه ی استخوان یا آبگوشت می پختند و با نان خشک تریت می شد. البته استخوان لیسیدن سهم بچه های کوچک بود مگر آنکه استخوانی گوشت بیشتری داشت که هوستانه ی پدر بود. مادران آخرین نفری بودند که غذا می خوردند و تا پایان نگاهشان به بچه ها و شوهر بود که کم و کسری نداشته باشند. بعد از کار قورمه خوری یکی از صبحانه هایی که در برنامه غذایی نسبتاً تکرار می شد چنگال بود. به این صورت که مادران بعد از اذان و نماز صبح و آماده کردن چای در تاریکی سپیده دم ابتدا مقداری از روغن های دنبه و جزغاله ها را روی چراغ والور آب می کردند و مقداری پیاز و سیب زمینی و رب گوجه به آن می افزودند تا کاملاً سرخ شوند سپس به تناسب جمعیت خانواده یک یا چند لوک قورمه داخل آن می انداختند تا آن ها هم آب شوند. در پایان چندین تا نان تازه را که روز قبل معمولاً پخت شده بودند ریز ریز می کردند و در روغن آن می غلطاندند تا نان ها سرخ شوند و روغن به جسم آن برود. با همان حالت داغی روی کسری را خالی می کرد و در کف مجمعه ی تمیز یک یکی دو تا نان پهن می کرد و غذا را روی آن می ریخت. اعضای خانواده با نان هایی که در گوشه ی کرسی جلوشان بود قطعات نان روغنی و گوشت و سیب زمینی و پیاز را می گرفتند و می خوردند و از گوشه های لب ها و لای انگشتان همچنان روغن می چکید و در پایان اگر کسی سیر نمی شد نان و کامه می خورد این صبحانه به قدری مقوی بود که کمتر کسی تا موقع شام چیزی می خورد.

آرد بریان: از صبحانه های مفصل و مقوی بود که با خوردن آن تا غروب از خوردن هر نوع غذایی بی اشتها می گردیدی. بعد از اذان صبح که اهل خانه نماز صبح را می گذاردند و پدر از مسجد یا حمام برمی گشت هنوز چراغ گردسوز روی طاق روشن بود همان طاق ضربی ای که در بیشتر خانه ها کاه و گل بود و آثار سیاهی و دود چراغ از سقف آن بیرون می زد و از لبه ی طاق می گذشت و به سمت سقف اتاق که چندان فاصله ای با آن نداشت حرکت می کرد و خیلی زود محو می شد. نور لرزان گردسوز روی کرسی و تمام اتاق را روشن می کرد فقط می باید مواظب بود که کسی روبروی چراغ توقف نکند تا سایه اش مانع روشنایی نشود. مادر روی چراغ والور در عالم خودش بود و مرتب با قاشق قابلمه ی روی والور را شور می داد و تا حاضر شدن غذا بارها و بارها به خانه ی پیشان یا اندرون می رفت و چیزی می آورد و می برد. دختران پا به پای مادر کمک می کردند و چراغ فانوس را در دست می گرفتند و در تاریکی خانه پیشان و با استفاده از نور کم فانوس به دنبال پیاز یا نمک و ادویه ای می گشتند که مادر دستورشان داده بود و با صداهای زودباش و به هم گرد مادر بر سرعت و چالاکی خود می افزودند تا از تأخیرشان پرخاش مادرانه را به خان نخرند. سماور بالای کرسی بود و دختر بزرگ خانه بود که استکان ها را تا نصفه چای می ریخت و قوی را باز بالای سماور می گذاشت و استکان ها را با نعلبکی زیرش می کشید تا آب شیر سماور دقیق داخل آن بریزد و همانطور آن را می کشید و از بابا شروع می کرد تا به پله های دیگر کرسی می رسید. مادر آردها را در داخل قابلمه همچنان تفت می داد تا آردها قرمز(سرخ قهوه ای) شوند. آنگاه آب جوشی که ته سماور مانده بود به داخل قابلمه می ریخت و لوک قورمه و جزغاله ها و روغن و دنبه هایی را  که با پیاز و ادویه سرخ کرده بود داخل همان آب دوغ مانند اضافه می کرد می گذاشت تا به جوش بیاید و تا در فاصله ای که قابلمه جوش می آمد مادر با عجله دو سه تا چای می خورد تا دهانش باز شود. سپس با کمک بچه ها خصوصاً دختران و گاهی هم پسران بساط چایی جمع می شد و هنوز هم به طلوع آفتاب مانده بود. بابا از امور روزمره اش سخن می گفت و وظایف هر کدام از بچه ها را تفهیم می کرد. یکی دو تا را برای آوردن هیزم و یکی را برای راسته کردن برق جوی و دیگری را برای بردن گوسفندها به علف و ... وقتی آرد و آب روی والور جوش می آمد سفره و
کاسه ها هم آماده بودند و اهل خانه سینه ی خود را به کرسی می چسباندند تا مبادا ذرات غذا از قاشق یا لو و لوچه شان روی لحاف کرسی بریزد و اسباب زحمت شود. سپس قابلمه ی نسبتاً بزرگ که از والور هم گاهی گنده تر می شد روی کرسی می آمد و کاسه ی بابا پر می شد و بعد کاسه های دیگر که معمولاً دو سه نفری یک کاسه داشتند. برخی اول نان خشک را داخل کاسه ریز می کردند و آرد بریان را روی نان ها می ریختند و برخی اول کاسه را پر آب آرد بریان می کردند و بعد نان را داخل آن که بستگی به ذائقه و عادت خانوادگی هم داشت. گاهی هم برای افزایش اشتهای خانواده چند تا پیاز پوست می شد و به نوبت از آن گاز می گرفتند. اما پیاز بابا جدا بود و کسی حق گاز زدن به آن را نداشت. دانه ها و ذرات قورمه و جزغاله بصورت اتفاقی بین اهالی تقسیم می شد و اگر کسی کمتر گیرش می آمد ترحماً دیگری به او یکی دو تا می داد که معمولاً مادر به این گونه اعتراضات پاسخگویی می کرد.

از غذاهای خوشمزه ای که باید گفت کلاً فراموش شده و خیلی ها حتی اسم آن را هم نشنیده اند باید از«توگی» یاد کرد. این غذا از گاورس(گورس) که دانه های ریزی بود و اکنون از آن فقط در خوراک مرغداری ها استفاده می شود. شکل ظاهری آن شبیه شیربرنج سفید رنگ بود. دانه های گورس(جورس) را پس از تمیز کردن داخل آب می جوشاندند و مثل برنج دمی می شد و با مقدار آبی که مانده بود داخل سینی و بشقاب می ریختند تا سرد شود. چون خیلی به شیربرنج شباهت داشت به آن توگی بشیر هم
می گفتند. پس از سرد شدن آن را با قاشق در وسط سفره می گذاشتند و می خوردند. این غذا مشهور بود که خیلی کم قوت است و مردان نمی توانند با خوردن آن تمام روز را کار کنند. ضرب المثلی بود که گندم گفت تو را هم می برم و همی می آوردم، جو گفت فقط تو را می برم آوردنت با خودت و گورس گفت من تو را از جایت تکان نمی دهم!

اگر بگوییم برنج در برنامه غذایی خانواده ها جایگاهی نداشت اغراق نکرده ایم. بچه ها آرزوی خوردن پلو را از این سر سال به آن سرسال می بردند و انتظار شب عید را می کشیدند تا پلو بخورند. برنج را مثل بیشتر غذاها منحصراً روی آتش درست می کردند و قلف مسی را با گذاشتن چند تکه چوب و آتش روی آن از قبل غروب تا بعد از نماز مغرب و عشا به حالت دم می گذاشتند و بوی برنج و پلو تمام همسایه ها را خبردار
می کرد. کمتر کسی برنج خالی یا سفید پلو مصرف می کرد و آن خاص منازل اعیانی و حاج آقاها بود. سایر خانواده ها مقداری رشته ی تفتیده به آن می افزودند تا کفاف همه ی بچه ها را بکند. رشته ها را معمولاً در همان روز خمیر خودشان درست می کردند. به این ترتیب که زواله ی خمیر را روی تخته ای بزرگ که به آن تخته ی آش می گفتند و در تمام منازل وجود داشت با چوبی مخصوص که«چوه» نام داشت مادران و دختران پهن می کردند و سپس با کاردی بزرگ که کارد آش بود آن ها را برش می زدند و بعد بر روی طناب در آفتاب می ریختند تا خشک شوند. غروب همان روز آن ها را جمع می کردند و در یک پارچه ای بزرگ می بستند و در گوشه ی خانه می آویختند تا موش به داخل آن ها نرود. سر فرصت آش رشته ها را در دیگ روی آتش تفت می دادند و با آن رشته ی تفتیده که خوشدلی نام داشت علاوه بر اینکه داخل برنج
می کردند انواع آش می ساختند. گاهی هم رشته ی خالص و بدون برنج مثل پلو دم می کردند و مقداری گندم تفتیده هم به آن می افزودند که غذای خوشمزه ای در می آمد به نام گندم پلو و اگر به جا گندم جو تفتیده می افزودند جو پلو نام می گرفت که خالی یا با گرجه بادمجان می خوردند. در صورت صرف کردن آن بدون گرجه بادمجان ماست چکیده یا مشکی قاتق خوبی برای آن می شد. و این غذا معمولاً در وعده ی اصلی مردم که در شام بود استفاده می شد. مردم به پلو شام هم می گفتند یعنی اگر کسی برنج را در صبحانه یا ناهار هم می خورد می گفتند فلانی شام می خورد. ته دیگ پلوها خشک و پرروغن بود به همین خاطر آن را به بچه ها می دادند که دندان های تیزی دارند و پدر و مادر از خوردن آن امتناع می ورزیدند. از زرشک و زعفران خبری نبود و برخی به عنوان مثال از آن یاد می کردند و زعفران را عامل خنده ی شدید و متواتر می دانستند. اگر کمی از پلوهای شام اضافه می آمد آن را روز بعد مادر گرم می کرد و بین بچه ها تقسیم می نمود.

با روشن شدن هوا فضای خانه خلوت می شد. تعدادی از پسران و دختران به پای دار قالی می رفتند که در منزل خودشان یا کس دیگر برپا بود. پدر به صحرا و باغ و بیابان می رفت و گاهی هم بیکار بود که در میان ده در همان گل آفتاب کوچک و ناقصی که بیرون آمده بود با سایر پدران کپ گفت داشت. سخنانی از هر در. گاهی درباره ی آب و زمین و دام و گاهی هم لطیفه و بذله و یکدیگر را دست انداختن و افاده گویی. کم کم آتش هم روشن می کردند و دور آن می نشستند. اما مادران در خانه می ماندند و به امور منزل می رسیدند. دختران جوان هم اگر قالی بافی نداشتند به مادر کمک می کردند. عمده ی کار مادران خمیر کردن و پخت نان بود که به تناسب نان خورهای خانواده هر چند روز یک بار تنور شاخ می شد. هر پنج روز ده روز یا حداکثر پانزده روز یک بار خمیر می کردند و تا چهار پنج روز نان ملایم داشتند. برخی در منازل تنور کوچکی داشتند به نام تنورچه که داخل زمین بود و مخصوص کلوچه و تفتان و فتیر. آرد را از گندمی که محصول خودشان بود و یا از دیگران خریده بودند در آسیاب آقای ترابی که آسیابان آن گاهی آقای ملایی و گاهی آقای نظافتی بود تهیه می کردند. در قدیم یعنی تا حدود سال های هزار و سیصد و سی آسیاب آبی در ده وجود داشت که گودال آسیاب و تنوره و درز آب آن هنوز باقی است. آسیاب پلاکستان گازوئیلی که واتر پمپ آن را یک حوض در داخل حیاط خنک می کرد و بالاتر از بهداری بود و هم اکنون خانه ی بهداشت روستایی شده است. و الاغ های حام کیسه های گندم از روستا و یا ابراهیم آباد به سمت آسیا راه می افتادند و گاهی هم مادران شخصاً به آسیا می آمدند تا سفارش آرد مرغوب به آسیابان بدهند. روی نوبت پس از میزان کردن و نوشتن در دفتر کیسه یا جوال گندم را داخل دول آسیاب می ریختند و آسیاب با تاپ تاپ تاپ موتور و خرخر سنگ ها گندم ها را آرد می کرد و از داخل دو دهانه ی کوچک که به سر آن کیسه هایی سفید بسته بود به داخل حوضی به عمق یک متر می ریخت و آسیابان آن ها را چهره ای حلبی مجدد به کیسه ی صاحبش باز می گرداند و در پایان بابت دستمزد خود آرد برمی داشت و یا پول می گرفت. کیسه ی آرد در گوشه ی خانه ی بود و زیر آن دو سه تا آجر می گذاشتند تا رطوبت و یا خاک به آن نرسد. برای خمیر کردن ابتدا قبل از اذان صبح آب قنات که ولرم بود و یا کمی آن را گرم می کردند داخل لگن مسی می ریختند و حدود سه یا چهار و یا حداکثر ده من آرد را داخل آب می ریختند. آردهایی را که روز قبل با الک کوچک یا شعربیز آن را صاف کرده بودند . در ادامه آنقدر خمیر ار داخل لگن با دستانی مردانه ورس
می دادند و محکم روی هم می کوبیدند و ذکر صلوات می گفتند تا کاملاً به هم بخورد. برای خمیرمایه کسی از گرد خمیر یا جوش شیرین استفاده نمی کرد. خمیر مایه ی آن ها خمیر ترشی بود که تشکیل شده بود از یک زواله ی نسبتاً بزرگ خمیر که داخل آردها و سفره ی خمیر آن را نگهداری می کردند. خمیر ترش آنقدر می ماند که روی آن خشک می شد و مغز آن بوی ترشی می داد. مادران آن را به یکدیگر به قرض می دادند و کار هم دیگر را راه می انداختند. این خمیر ترش در همان ابتدا داخل آب قرار می گرفت و آنقدر آن را از لای انگشتان رد می کردند تا کاملاً حل شود. پس از ساعتی ورس رفتن با خمیر لگن را با مقداری لحاف کهنه و سفره ی خمیر می پوشاند و اگر سردی هوا بیش از حد بود آن را به زیر کرسی می آوردند تا خمیر کاملاً ورز بیاید علامت ور آمدن خمیر با کردن آن بود تا حدی که حجم آن زیاد می شد و از لگن بیرون
می ریخت سپس سفره ی خمیر که مقداری آرد هم داشت پهن می شد و خمیرها روی سفره خالی می شد و آن را زواله می کردند و در داخل سبدهای سیخی که روی آن یک پارچه پهن بود قرار می گرفت کم کم تنور را دختران روشن می کردند و آنقدر داغ می شد تا سفید شود. سپس مادران سبدها را به روی تنور
می آوردند و زواله ها یکی پس از دیگری بین دستان مادران یا نانواها پهن می شد روی مُلکفه قرار می گرفت ملکفه ای که مثلثی شکل بود با اضلاع کمانی و بدون گوشه های تیز، داخل آن چند بوته گیاهی صحرایی و خاردار به نام سو وجود داشت و با چند لایه پارچه لفاف شده بود و استحکامی نسبتاً خوب داشت. خمیر ورق شده روی ملکفه می چسبید و نانوا قاعده ی ملکفه را می گرفت و با سر به داخل تنور می رفت و آن را به دیوارۀ داغ و سفید شده تنور می چسباند. و چند تا نان که پهلوی هم می چسبیدند به ترتیب پخته می شدند و تاول های بزرگ روی نان ها پدیدار می شد و وسط آن ها بریان می گردید. وسیله ای آهنی مانند بیلچه داشتند که به آن کاردسر تنوری می گفتند. با آن قسمت بالای نان را از تنور جدا می کردند و سریع نان را خارج می کردند و در لبه ی تنور می گذاشتند تا باز هم اگر قسمتی از آن خمیر یا ناپخت است به مرور در حرارت پخته شود. نانواها معمولاً پارچه ای کهنه دور دستان می پیچیدند تا در حرارت دستشان آسیب نبیند. هرازگاهی پارچه ای کهنه تر که به روه ی سرتنوری مشهور بود داخل یک لگن آب خیس
می شد و دور تا دور تنور می چرخاندند تا دوده های دیواره از آن زدوده شود. نان ها پس از سرد شدن بر روی سفره جمع آوری می شد و خیلی مراقب بودند که حتی ذره ای از آن به زمین نریزد که برکت خداوند بود. با سرد شدن تنور مجدد مقداری هیزم که عمدتاً چرخه و خلر و یا خارشتری بود داخل تنور می ریختند و آتش شغله ور می گردید و باز داغ می شد. گاهی هم با چوبی بلند آتش را شور می دادند و خاکسترها را کنار می زدند که به آن چوب تنورشور می گفتند و برهنه ی تنور که روزنه ای در ته تنور بود باز می شد تا کاملاً هوا وارد شود و شعله سالم بسوزد به هر بار که خمیرها تبدیل به نان می شد و دوباره تنور داغ می شد می گفتند یک تنور و زنان برای شمارش مقدار نانوایی خود از واحد تنور بهره می گرفتند. دو سه تنور اول را به عنوان نان ملایم نگه می داشتند و تنورهای آخر را برشته تر می کردند و آن ها را خشک می کردند. برای خشک کردن چوبی تمیز به طول حدوداً یک و نیم متر از وسط نان ها عبور می دادند و بیست یا سی تا نان به آن آویخته می شد و دو سر چوب را در گوشه ی اتاق روی طاق ها یا با میخ می بستند و نان ها آویزان بود. و سفره ای به آن می بستند تا نان روی زمین نریزد. برخی نانواها چوب را با نان هایش داخل تنور
می گذاشتند تا کاملاً برشته و خشک شود. برای مصرف این نان های خوشمزه یا در غذای آبدار آن را ریز
می کردند و یا با کمی آب خیس می نمودند و با خورشت می خوردند. از دیگر نان های مشهور و لذیذ تفتون و گرده بود و در تمام سال رواج داشت اما در زمستان بیشتر. مقداری روغن که عموماً روغن حیوانی(دنبه) بود با پیاز یا سبزی های صحرا مثل سقیک که مزه ی پیاز و تره می دهد به روغن و کنجد می افزودند و پس از سرخ شدن داخل خمیر قرار می دادند و آن را ورس می دادند. اگر این نان روغنی پهن و به شکل نان در می آوردند آن را گرده و اگر گرد و قطور می شد بدان تفتون می گفتند که البته تفتون اشکال دیگری هم داشت و برخی به جای آب با شیر خمیر می کردند و از خمیر حاصل تفتون شیری می ساختند. برای پخت فتیر به خمیر قبل از ور آمدن روغن و جزغاله و پیاز می افزودند و به تنور می زدند که حالت ورق ورق پیدا می کرد و بسیار مقوی و سنگین می شد که مناسب مردان کاری و قوی می گشت. در ایام عید تفتان ها را کوچکتر به هیئت نیم دایره ای در می آوردند که کمان آن لبه های مارپیچی داشت و داخل آن سبزی جوشیده ی بلقست و پیاز داغ سرخ شده داشت که به آن قطاب می گفتند و علاوه بر آن آرد را با شیر خمیر می کردند و آن را پس از پهن کردن با چوه بوسیله ی یک گوش کوب مانندی که کف آن میخ های کوتاه داشت و سوزی به آن می گفتند روی خمیر را سوراخ سوراخ می کردند و بر تنور می زدند و کلوچه ی عید نام داشت که دیدن و پختن و خوردن آن بوی نوروز را بر شامه ی اهالی به چرخش در می آورد. در پایان کار خمیر یک زواله ی نسبتاً بزرگ برای خمیر ترش یا خمیر مایه کنار می گذاشتند و برای دفعه ی بعد
می ماند و یا اگر قرضی بود آن را برمی گرداندند. طعام خوشمزه ی دیگری که از میان تنور در می آمد قلف بود. دو سه زواله خمیر را در پایان با روغن مخلوط می کردند و داخل قلفچه ای مسی با درب کیپ
می گذاشتند و آن را داخل تنور و زیر آتش ها می نهادند. اگر تنور عصر خاموش می شد و بساط خمیر جمع می شد قلف برای شام خانواده آماده بود. در تاریکی و با نور چراغ فانونی که روی لبه ی تنور بود قلفچه در می آمد و خاکستر آن تکانده می شد و با همان قلف در سفر سفره بین بچه ها تقسیم می شد. اما خوشمزه تر زمانی می شد که در ایام عید علاوه بر روغن مقداری شیره ی انگور و گندم سمنو به آن می افزودند و نام قلف سبنی(سمنو) می گرفت که شیرین بود و حالت خشک و تُرد داشت. و خالی می خوردند.

از عذاهای پرمصرف آن روزگار و آن سامان باید از اشکنه اسم برد که انواع زیاد و بی نهایتی داشت. ماده اصلی آن روغن و پیاز سرخ شده بود و ادویه و آب که به آن تخم مرغ یا ماست، یا گرجه یا اخکوک یا آب انار، و یا .... اضافه می کردند. اغلب این غذا را در نهار می خوردند که زیاد پر طول و تفصیل نبود و نیاز به زمان زیاد برای پخت نداشت. نام ملایم منحصر به همان چند روزی بود که از روز خمیرشان می گذشت و سایر اوقات نان خشک داشتند و غذاهای خانواده متناسب با نان خشک بود. اما یک سنت پسندیده در میان خانواده ها که وجود داشت«نان قرض گرفتن» بود. وقتی خانواده ای خمیر داشت همسایه ها درب خانه شان درب می زدند و دو سه تا نان قرض می گرفتند و این برای صاحب خانه خیلی خوشایند بود و ترک آن را نمی پسندیدند. در عوض روز خمیر قرض خود را ادا می کردند و مادر یکی از دختران نان گرم را در
پارچه ای که جل نام داشت می کشید و بدون تا زدن زیر چادرش می گرفت و درب خانه ی طلبکارش تحویل می داد روی هم رفته قرض و طلب نام را نشانه ی مهربانی و رئوفیت می شماردند.

از اشکنه های خوشمزه و پرخاصیت آن دوران اشکنه های بنه بود. درخت بنه یا همان پسته ی کوهی مخصوص مناطق کوهی است و هر ساله کاسبان دوره گرد آن را به ده می آوردند و می فروختند. گاهی در دکان های بقالی ده که همه اقلام مصرفی مردم را تأمین می کردند پیدا می شد. ابتدا بنه ها را با دو سنگ که یکی بزرگتر و به اندازه ی یک خشت خام بود و دیگری در مشت جا می شد و هر دو دارایی سطحی صاف و سیاه رنگ بودند آن را می کوبیدند البته نه به آن اندازه که آرد شود بقول معروف آن را کله کوب
می کردند تا مغز از داخل پوست درآید. سپس با استفاده از طغار سفالی مثل کشک داخل کمی آب ساییده
می شد و پوست را جدا کرده و بیرون می ریختند. آنقدر بنه را می ساییدند تا روغن پس دهد و در روغن و پیاز و ادویه ی سرخ شده همراه آب می ریختند و بعد از کمی جوشیدن رنگ سبز پسته ای متمایز به سبزپررنگ می گرفت سپس با نان خشک کنجددار که مقداری هم سبزی خشک روی آن نان بود بصورت ترید می خوردند. نانواها اغلب نان ها را با مقداری کنجد و سبزی خشک با توجه به سلیقه و ذائقه ی
خانواده ها معطر می کردند. اما فتیر و تافتون و قطاب را حتماً کنجد می زدند. به این صورت که کنجد و سبزی خشک را با ماست مخلوط می کردند و داخل یک کاسه ای سرتنور به زواله ی خمیر می چسباندند تا با پهن شدن خمیر کاملاً روی سطح نان تقسیم شود و بر عطر و مزه و زیبایی نان بیفزاید.

انواع کوکو از غذاهای نسبتاً اعیانی و مرفه مردمان آن سامان بود. کوکو تقریباً به همین سبک الان ساخته می شد. ابتدا سبزی یا سیب زمینی و پیاز و یا بادمجان را با یک کارد بزرگ روی تخته خرد می کردند و سپس چند عدد تخم مرغ با ادویه به آن می زدند و در روغن داخل ماهی تابه دو طرفش را سرخ می کردند. روی آتش و یا روی والور فرقی نداشت. اما از کوکوهای فراموش شده به کوکوی ساق تروش باید اشاره کنم که این سبزی در باغ ها و جوی های آب و داخل استخر قبرستان پایین می رویید. سبزی های باغی فصل بهار و اواخر زمستان را مردم از داخل مزارع گندم و جو جمع می کردند که بلقست معروفترین آن هاست همچنین علف مندو نیز مورد استفاده ی مردم بود که فصل رویش آن خیلی کوتاه بود. این سبزی ها را پس از پاک کردن داخل آب می جوشاندند و بعد از سرد شدن روی تخته با همان کارد آش نرم می کردند و با روغن و پیاز سرخ شده و کمی تخم مرغ به آن بورانی می گفتند که با نان و ماست معمولاً در شام یا صبحانه مصرف می گردید. این دو نوع سبزی در پخت آش هم کاربرد داشت. گاهی بچه ها در ایام عید به سمت جنوب می رفتند و قارچ که مقدار آن خیلی کم بود پیدا می کردند که مردمن به آن مُری می گفتند. آن ها را به صورت خام نمک می زدند و می خوردند و یا با روغن تفت می دادند. در سمت کلوت ها گیاه خوشمزۀ دیگری به نام گوش بره می رویید که ته آن یک پیاز سفید رنگ با پوست سیاه پوسته پوسته شده داشت که شیرین بود و برگ های کوچک و قهوه ای پررنگ آن در میان ریگ ها استتار بود و برای پیدا کردن نیاز به دقت فراوان داشت. همانطور که مُری ها فقط روزهایی پدیدار می شدند که شب قبل رعد و برق بوده باشد و در زیر تپه ی کوچک به اندازه ی کف دست و ترک ترک پنهان بودند. جالب این که گیاه(قارچ و گوش بره) به صورت جفت جفت و یا دسته جمعی در یک جا می روییدند. گرجه بادمجان(گوجه) مخصوص فصل تابستان بود و از محصولات گلخانه ای و مناطق گرمسیری خبری نبود و آن را به همین سبک کنونی
می پختند و با کشک نان ریز می کردند می خوردند که به آن قروتی بادمجان می گفتند و یا بدون کشک معمولاً با نان ملایم وعده ی ناهار یا شام خانواده بود. علی رغم تصور مردم که در قدیم لبنیات زیاد بوده است باید بگویم که نه اینطور نبوده و عموم مردم برای تهیه ی شیر و ماست در مضیقه بودند. چند خانواده ی اعیانی گاو شیرده داشتند که شیر آن به مصرف خودشان می رسید و چندین خانواده ی دیگر هم گاو شیرده یا به اصطلاح اوست داشتند که برای خریدن شیر باید نوبت می گرفت و مشقت زیادی از سر باز می کردند. صبحها گاهی یکی دو تا موتورسیکلت از روستاهای اطراف چند دبه ی شیر داخل جعبه در ترک موتورشان می آوردند و مردم به سرعت می خریدند. یکی دو نفر هم از اهالی با موتور از روستاهای اطراف شیر
می آوردند و با نوبت به خانواده ها می دادند. برخی هم که خود موتور داشتند با موتورشان به ابراهیم آباد
می رفتند و از درب منازل آن ها شیر می خریدند. یک نفر هم با دوچرخه این کار را می کرد.

با توجه به این که کسی یخچال نداشت و اصلاً روستا برق نداشت ماست تازه در خانه ها به ندرت پیدا می شد به خصوص در فصول گرم. مردم وقتی شیر می خریدند برای تهیه ی مایه ی شیر به بچه ی کوچکشان یک استکان یا پیاله ی کوچک می دادند و به منازل همسایه ها و اقوام می رفتند و مایه ی شیر می گرفتند تا شیر خود را مایه بزنند. پس از جوشاندن و ماست کردن یکی دو روز آن را نگه می داشتند و بعد در مشک می ریختند و به صورت کامه و دوغ مصرف می کردند. برخی خانواده های گله دار تلم هم داشتند. تلم یک مشک نسبتاً بزرگ بود که از پوست گاو یا شتر درست می شد. داخل آن را پر از دوغ می کردند وی ک سه پایه ی چوبی که تشکیل شده بود از سه تا چوب به ارتفاع تقریباً دو متر و یا کمتر که مشک از آن آویزان بود. سپس با یک چهار پره ی چوبی به اندازه یک بشقاب که یک چوب به قد یک متر یا بیشتر به وسط آن وصل بود داخل مشک می چرخاندن و دوغ ها به حرکت در می آمد. این کار موجب می شد تا چربی دوغ بالا بیاید و آنها را با دست جمع می کردند و گلوله هایی از پرتقال بزرگتر می ساختند که به آن مسکه
(کره ی گاوی یا گوسفند) می گفتند آن چربی خوشمزه را با نان معمولاً در صبحانه می خوردند(دوغ تلم را دوباره به مشک برمی گرداندند و کامه ای خوشمزه و معطر درست می شد) و گاهی هم هنگام داغ کردن شیر سرشیرها را برمی داشتند و به آن قیماق می گفتند و به همین منوال مصرف می کردند. قبل از گرم کردن هم شیرها را معمولاً در شب های زمستان داخل ظرفی ثابت می گذاشتند و چربی آن روی شیر جمع
می شد و آن را برمی داشتند و با نان می خوردند. روغن زرد را داخل روستا درست نمی کردند. بیشتر
گله داران در فصول بهار در محله ها که در مناطق ییلاقی بود بدست می آوردند و بسیار گران قیمت بود و مصرف آن کار هرکس نبود. فقط مادرانی که وضع حمل می کردند در روزهای زایمان از آن می خوردند و ناف بچه شان را چرب می کردند تا خود و نوزاد قوت بگیرد. مرغوبیت و ذی قیمتی روغن زرد ضرب المثل عامیانه بود که برای هر چیزی بکار می بردند. کشک و آب قروت هم در تخصص گله داران بود و مردم روستا فقط مصرف کننده بودند از آب قروت برای ترش کردن غذاهایی همچون آش و شوربا استفاده می شد و برخی هم اشکنه ی آب قروت را ناهار یا شام می خوردند. بچه های مدرسه یک تکه ی کوچک به اندازه ی شکلات از خانه برمی داشتند و یک چوب کبریت به آن می زدند و در زنگ های تفریح آن را می مکیدند. که البته با ورود لیسک و شکلات و آدامس به مغازه ها این کار روبه منسوخی می رفت. تفنن دیگر بچه ها سقیچ بنه بود که گاهی اوقات اگر پدرشان یا یکی از اقوامشان از درختان بنه عبور می کرد سمغ(شیره) درخت بنه را جمع می کرد و مانند آدامس گلوله می کردند و می جویدند. بوی و مزه ای خوش داشت ولی با توجه به اینکه درخت بنه در دسترس نبود این ماده خیلی کم یاب بود. شکل دیگر مصرف ماست کیسه بود که با پارچه های مدخال(متخال) آب ماست را می چکاندند و با افزودن نمک ماست چکیده بدست می آمد.
اشکنه ی ماست و کامه جوش هم نسبتاً مرسوم بود که پس از سرخ کردن روغن و پیاز و ادویه و زیره و تخم مرغ و نعنا ماست یا کامه را مثل دوغ می کردند و داخل آن روغن پیاز می ریختند و قبل از جوش آمدن آن را برمی داشتند چون با جوشیدن دوغ، ماست ها تکه تکه می شد و بدمزه می گردید که به آن می گفتند وربریده شده است. ساختن پنیر خیلی رواج نداشت و فقط کسانی این غذا را می خوردند که به شهرها می رفتند که علت اصلی آن نبودن یخچال و برق در روستا بود. البته چند خانواری یخچال نفتی داشتند. یکی از مغازه ها هم یخچال نفتی داشت. عملکرد آن مثل یک چراغ نفتی کوچک بود که نفت می سوخت و فتیله داشت و در پشت یخچال قرار داشت. شکل ظاهری آن شبیه همین یخچال های کنونی بود. گاز فرئون داخل لوله ها روی شعله داغ می شد و در بدنه ی یخچال جریان پیدا می کرد. برای سرد شدن گرمایی داخل یخچال را می گرفت و داخل یخچال مثل همین یخچال های برقی سرد و خنک می شد و یخ هم تولید
می کرد. البته خطر آتش سوزی و سوختن افراد می رفت که یکی دو تا سانحه ی ناگوار در روستا اتفاق افتاد. چون این یخچال گران بود و خاص منازل اشرافی کمتر کسی توان خرید آن را داشت. اما با فرهنگ مخصوصی که مردم داشتند نیازی به یخچال پیدا نمی کردند. آب سرد و خنک را از شیرهای بالا و پایین تهیه می کردند بعلاوه کوزه های سفالی در اندازه های مختلف آب خنک و گوارایی را به مردم می داد که از یخ بی نیاز بودند.

چرخ شیر: دستگاهی که مردم با شنیدن آن احساس خوبی نداشتند و چون تمام چربی های شیر را
می گرفت و شیر بی خاصیت که باز هم خیلی بهتر از شیرهای پاکتی امروزه بود و به مردم عرضه می کرد. اصطلاح شیر چرخی و ماست چرخی معانی کلک و دغلی را تداعی می کرد. این دستگاه تشکیل شده بود از یک محور که حول آن ک اسه های کوچکی و نسبتاً زیاد با حرکت دستگیره می چرخید و مثل چرخ گوشت دستی از بالا شیر را می ریختند و از پهلوی آن شیر پس از چرخش بدون چربی خارج می شد. کسی شیر و ماست آن را نمی خرید و شیرفروش ها برای اثبات چرخی نبودن شیر و ماست خود متوسل به قسم
می شدند.

با شیر غذاهایی همچون شیربرنج درست می کردند که شیره ی انگوری که روی آن می ریختند می خوردند. از شیرهای خوشمزه ی آن زمان باید اسمی از جیگ برد. این شیر از گاوی دوشیده می شد که تازه زایمان کرده بود. شیری بسیار غلیظ و متمایل به زرد که مغذی بود. گوسفندها هم این جیگ را داشتند و در دو سه روز اول زاییدن شیر مازاد بر نوزاد را به بچه های نورچشمی می دادند. چوپانان و برخی از مردم در منازل خود گورماست درست می کردند و با نان خشک ریزی که داخل کاسه می ریختند می خوردند. این غذا از ترکیب شیر خام و ماست تازه بود و اگر داخل مشک ریخته می شد و مشک را به شدت تکان می دادند
مزه ی آن افزون می شد. چوپانان مشک محتوی گورماس را بالای الاغ داخل خورجین می گذاشتند تا با حرکت الاغ، مشک تکان لازم را بخورد و موقع ناهار ابتدا آتش روشن می کردند و قلو چای را به جوش
می آوردند و پس از نوشیدن چای در کنار آتش روی نمد می نشستند و به یک شانه به خورجین خود تکیه می دادند و گورماست را که عمدتاً در فصل بهار زیاد می شد می خوردند. برای خوردن آن کسی قاشق به دست نمی گرفت و لقمه را به کمک انگشتان روانه ی حلق می کردند.

کباب: تنها روش طبخ کباب، آب پز کردن بود آن هم نه در تمام منازل برخی خانواده ها چرخ گوشت دستی داشتند و آن را به یک تخته یا میز کوچک می بستند و با اذیت اما شوق تمام گوشت و پیاز و سیب زمینی را با آن چرخ می کردند و در آخر مقداری کناره ی نان خشک داخل چرخ می ریختند تا داخل چرخ کاملاً تمیز شود. آنگاه این مخلوط ادویه می آمیختند و به صورت قطعه قطعه های تخت در می آوردند و پس از سرخ کردن در روغن آن ها را همراه با کمی آب، رب گرجه یا گرجه تکه تکه شده داخل قابلمه روی شعله ی ملایم والور می گذاشتند تا از عصر الی شام کاملاً پخته شود و با نان ملایم یا برنج می خوردند. این غذای اعیانی سنگین بود و اگر از شام اضافه می آمد در صبحانه خورده می شود. آن ها که چرخ گوشت نداشتند گوشت را داخل هاون می کوبیدند و به صورت آب پز همراه ادویه و گرجه و یا رب آن را می پختند. البته در فصل قورمه خوری رواج بیشتری داشت. مردم رب گوجه و انار را خودشان درست می کردند و از رب بازاری و قوطی خبری نبود به ندرت در برخی خانه ها گرجه فرنگی ها را مانند برگه ی زردآلود در آفتاب خشک
می کردند و در زمستان آن را با غذا مصرف می نمودند. برخی بادمجان را هم نیز خشک می کردند و برای زمستان نگه می داشتند. خشک کردن انجیر عمده ترین و مهم ترین تنقل مردم بود و شب های زمستان شب چراغانه ی بالای کرسی ها بود. باغداران انار هم تا بعد از عید نوروز نگهداری می کردند.

از دیگر شیرینی های معروف و مخصوص باب الحکم حلوای مغزی است. خوشبختانه این خوردنی خوشمزه و سالم اکنون همه رواج دارد و رونق آن رو به افزایش است. برای پخت آن از دیگدان مخصوص دایره ای شکلی به ارتفاع حدود یک متر یا کمی بیشتر استفاده می شود. در بالای این داش یک دیگریگی بزرگ نصب شده و لبه های آن با گج سفید یا کاشی برآمده است و دودکش آن از گوشه ی مغازه به پشت بام می رود و در پایین دریچه ای به ابعاد سی یا چهل سانتی متر برای ریختن هیزم و چوب و هواکش باز است. ابتدا شیره ی انگور را داخل دیگ می ریزند و با شعله ی زیاد که معمولاً فرنفتی است آن را چند دقیقه می جوشانند بعد شعله را برمی دارند و با یک کفچه ی چوبی آنقدر شیره را داخل دیگ می زنند که شیره سفید می شود. همزمان یک نفر آب بیخ را داخل طغار سفالی با یک دسته چوب انار می زند تا کاملاً کف کند. بیخ یک خار بیابانی است که ریشه ی آن را در می آورند و پس از سه مرتبه جوشاندن و تعویض آب آن آب را داخل طغار می ریزند. کف های بیخ بسیار مفید و پرحجم است. بسته ی چوب که از ده تا پانزده تا چوب انار به قطر یک مداد و حدود سی سانت قد هستند با یک نخ به هم بسته شده اند و داخل طغار به آب های بیخ زده می شود و پس از آماده شدن با شیره های داخل دیگ مخلوط شده و همزمان آتش ملایمی داخل داش روشن
می شود. حتی یک لحظه نباید از کفچه زدن بایستند چون حلوا ته می گیرد و تلخ می شود. بعد از دو سه ساعت کنجد سفید شده به آن می افزایند و محکم که شد شعله را خاموش می کنند و حلوا را بالا سفره ای که آغشته به آرد جو است می گذارند و بعد از اینکه سرد شد به صورت قرص در می آورند و گردوهای مغز شده را روی آن می چسبانند. برخی از حلواپزان برای بالا رفتن کیفیت مقداری مغز گردو داخل دیگ می ریزند و با حلو مال می دهند تا گردوی به روغن آمده جذب حلوا شود. حلوا مغزی مخصوص فصل زمستان است و با گرم شدن هوا آب می شود و شکل خود را از دست می دهد. برای نگه داری آن در زمستان باید به دور از رطوبت و داخل پلاستیک سر بسته باشد و یا اینکه به آن مقدار زیادی آرد گندم یا جو زد. در قدیم که یخچال نبود حلوا را داخل کیسه های آرد نگه می داشتند چون شیرینی این حلوا طبیعی است و اصلاً از شکر استفاده نمی شود مصرف آن مفید است.

سمنو که باب الحکمی ها به آن سبنی می گویند مخصوص روزهای آخر زمستان و ایام عید است البته تا یکی دو ماه بعد از عید هم در خانه ها مصرف می شد. برای پخت آن ابتدا شیره ی انگور و آرد بسیار نرم و شعربیزه شده را داخل دیگی بزرگ روی دیگدان می گذاشتند سپس مایه ی گندم سبنی به مقدار کمی
می افزودند. این مایه که مقداری آرد گندم بود که با آب باران اسفندماه جوانه زده بود و در دسترس
خانواده های اعیانی قرار داشت. مقداری هم آب داخل دیگ می ریختند و شعله ی نسبتاً شدیدی را با
کنده های بزرگ زیر دیگ روشن می کردند تا در حالت جوش باشد. سه چهار نفری از روی نفس دیگ را با کفچه یا کفگیر بزرگ دسته بلند شور می دادند و این جا بود که مردان به کمک زنان می آمدند. اعیانان در این روز نفس نوکران خود را می گرفتند. چند قلوه سنگ تمیز و کوچک به اندازه ی گردو داخل دیگ
می انداختند و تا آخر در داخل دیگ همراه کفگیر می چرخید تا از ته گرفتن جلوگیری کند. همچنین چند قطعه زغال سیاه هم داخل دیگ وجود داشت تا از میزان سیاهی سمنو با خبر شود و رنگ سمنو را بتوانند با سیاهی زغال مقایسه کنند. پس از چند ساعت حرارت و شور دادن دیگ را دم می کردند. و بعد از سر دیگ را باز می نمودند. علامت رسیدن سمنو صدایی بود که هنگام جوشیدن از آن در می آمد و اگر شبیه صدای جیگ جیگ گنجشک می شد سمنو آمادگی برای پایین آمدن را داشت و گرنه باز هم در دم می ماند. آنگاه تعداد زیادی کاسه ی کاشی و سفالی و بشقاب را آماده می کردند و سمنوها را می کشیدند. پس از سرد شدن در اتاق های خود زیر سقف طاقچه های سرتاسری داشتند که ظروف سمنو روی آن جا می گرفت. سمنو را هم به عنوان غذایی سنگین با نان خشک یا کلوچه می خوردند و هم در میهمانی ها به عنوان شیرینی سر سفره می آمد و با قاشق های کوچک نوش جان می نمودند. این غذای قهوه ای رنگ تعارف هم داده می شد و خانم ها برای نمایاندن هنر خود به منازل اقوام می فرستادند. گاهی برای بالا رفتن کیفیت به آن مغز گردو و دارچین هم می افزودند.

سمبوسه: نوعی شیرینی بود که قدمت آن به پای حلوا مغزی و سبنی نمی رسد ابتدا با آردی بسیار نرم و سفید که به آرد حاج طرخان یا اشترخون معروف است خمیر می ساختند و پس از ور آمدن آن را روی تخته با چوبه صاف و پهن می کردند و با یک چیز گرد مثل سر بالای سماور آن را به قطعات دایره ای در
می آوردند پس از مخلوط شکر و مغز بادام کوفته شده یک قاشق روی خمیر می ریختند و آن را بر
می گرداندند تا به صورت نیم دایره در آید و لبه ی آن را مارپیچ می کردند تا محتوای داخل آن نریزد. بعد از چند ساعت که خمیرها داخل سبدها می ماند آن را در ماهی تابه ی پر از روغن جوشان پشت و روی سرخ می کردند و آنگاه در داخل پودر قند می خواباندند تا کاملاً به آن آغشته شود. مراحل پخت و تهیه ی آن نیاز به نیروی کار فراوان داشت به همین خاطر خانواده ها شب های قبل از عید برای کمک به هم دور کرسی جمع می شدند و مردان هم در بستن درب دایره های خمیر یک دستی می رساندند. رواج پخت این سمبوسه با افزایش آمار دیابتی های باب الحکم بی ارتباط نباید باشد.

باقلوا: شیرینی اعیانی بود که از شکر و مغز گردو و روغن ساخته می شد. پس از جوشاندن شکر و آب و روغن مغز پسته و گردو به آن می افزودند و داخل یک مجمعه ی بزرگ پهن و لایه لایه می کردند. پس از سرد شدن آن را به قطعات کوچک مربعی در می آوردند و در ظروف چینی یا بلور در سر سفره ی عید می چیدند تا از میهمانان پذیرایی کنند. وقتی قطعه ای باقلوا که باب الحکمی ها آن را بقلوه می گفتند بر می داشتند تا روانه ی دهان کنند از زیر آن شیره ی ای سفید رنگ که شکر و روغن بود می چکید و برخی برای رعایت حال صاحب خانه کف دست دیگر خود را زیر باقلوا می گرفتند تا اگر احیاناً بچکد روی فروش نریزد.

عبارت:«این غذا را دوست ندارم و دلم برنمی دارد.» برخلاف امروزی ها رایج نبود. اگر گهگاهی بچه ای از روی لج بازی و رفتارهای بچه گانه این جمله را بر زبان جاری می کرد مادران در پاسخ می گفتند حتماً فسنجان می خواهی! اما کسی از طعم و مزه و کم و کیف فسنجان آگاهی نداشت فقط در ضرب المثل ها نام این غذا را شنیده بودند. واقع امر هم همین بود این خورشت مخصوص منازل اشرافی و میهمانان سطح بالا بود. می گفتند: ابتدا گوشت چرخ کرده را که با چرخ یا ساطور و تخته نرم کرده بودند با ادویه به صورت گلوله های کوچکتر از گردو در می آوردند و داخل آب و رب انار و شکر و روغن مغز گردو قرار می دهند و روی شعله با حرارت بسیار کم پخته می شود. مزه ی گوشت و ترشی و شیرینی آن را کمتر کسی زیر
دندان ها حتی برای یک بار هم آورده بود. علاوه بر گوشت قرمز این غذا را با گوشت مرغ هم می پختند. یعنی به جای گلوله های گوشت، مرغ را به قطعات بزرگ در می آوردند و داخل همان معجون می خواباندند تا پخته شود. از مرغ های ماشینی و کشته ی مغازه ها خبری نبود. هرکس در منزل خود چند تا مرغ و خروس داشت و تخم مرغ و گوشت خود را تأمین می کرد و صبحها با صدای خروس بیدار می شدند. هر وقت یکی از آن ها از تخم بیرون می رفت و یا خروسی اضافه بر سازمان بود آن را عمدتاً در شب های عید سر می بریدند و یا در میهمانی های خود آن را می پختند. آبگوشت خروش را دوای برخی امراض می شمردند و سعی می کردند از آن به بیمارانی که ضعف دارند بخورانند. غذای اصلی بیماران شوروا بود و شبیه به سوپ امروز اما به آن رشته فرنگی و رب گرجه نمی افزودند فقط چند دانه برنج و رشته ی آش و آب بود که سهل الهضم باشد.

حکما و دانشمندان تعلیم و تربیت را عقیده بر این است که غذا مایه ی سلامت جسم است مانند دارد که اسباب رفع بیماری است و نباید انسان از خورد و خوراک موجبات لذت و التذاذ فراهم آورد، چه، کسی از خوردن یا نوشیدن دارو لذت نمی برد. اکر کسی شکم را هدف خویش قرار دهد از کسب سایر کمالات و فضایل انسانی محروم ماند. از قرار دادن انواع غذاها در یک سفره و تلوّن خوراکی ها باید که بپرهیزد و اشتهای سایر غذاها را به وعده های دیگر موکول و مضبوط نماید. در وقت غذا خوردن از صحبت کردن و گوش کردن و تماشا کردن دوری کند که بدن در آن واحد یک حس را نتواند بیشتر کار بیندازد و نیز از طعم و اندازه ی غذا غافل شود. از معده بخشی برای آب، بخشی برای غذا و بخشی برای نفس نگه دارد. معده را تا مغز یک ربع ساعت مسافت است. این بدان معنی است که پر شدن معده را مغز یک ربع بعد متوجه می شود و در این فاصله شخص همچنان می بلعد و زمانی مغز به حلق دستور توقف می دهد که یک ربع گذشته باشد. بدن انسان تمایل و سازگاری با گیاهان دارد تا گوشت ها. در بهشت از طعام خبری نیست و فواکه
(میوه ها) غذای اهل بهشت است و آن هم در دو وعده ی صبح و عصر.